<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595</id><updated>2012-02-09T17:18:11.381+04:30</updated><title type='text'>Daftar Yaddasht</title><subtitle type='html'>I am an aid worker. I consider travelling and getting to know people with different cultures in Iran and other part of the world is my favourite leisure activities. My travels are the source of most of the experiences and knowledge. And this is my shared notebook. . .</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>111</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-6714327444636931789</id><published>2012-02-09T10:13:00.002+04:30</published><updated>2012-02-09T10:22:15.291+04:30</updated><title type='text'>ما آدم های سرگردان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;«پرواز شماره 4878 به مقصد بورکینافاسو با تاخیر».؛&lt;br /&gt;شنیدن این جمله مرد جوانی  را که روی صندلی نشسته بود به خودش آورد. سرش را بلند کرد و چهره آشنایی را دید. کیف دستی اش را از جلوی پایش کنار کشید و با صدای بلند گفت: اً ... پسر تو اینجا چه کار میکنی،؟  هنوز دست از این بورکینافاسو بر نداشتی؟&lt;br /&gt;او گفت: چطوری آقا؟ امروز ساعت 6 به کیوان زنگ زدم و  پرسیدم از بابک چه خبر. بهم گفت که ساعت 12 پرواز داری.&lt;br /&gt;بابک سرش را تکان داد و گفت: پس خودش کجاست؟&lt;br /&gt;به دور و برش نگاهی کرد و گفت: نمیدونم، قرار بود بیاد. باید پیداش بشه کم کم.&lt;br /&gt;بابک نگاه او را دنبال کرد و گفت: عالی شد سیاوش، می خوای یه....&lt;br /&gt;آخرین کلمات جمله بابک در صدای اعلام پروازها گم شد. سیاوش سرش را جلوتر آورد و به بابک گفت: چی گفتی؟&lt;br /&gt;بابک با صدای بلندتری گفت: گفتم میخوای یه تلفن بهش بزنیم؟&lt;br /&gt;سیاوش مکثی کرد، برگشت به ساعت بزرگ پشت سرش نگاه کرد و گفت: حالا وقت هست، میاد.&lt;br /&gt;بابک خواست از سیاوش بخواهد که کنارش بنشیند. اما وقتی دید جایی برای نشستن نیست، نظرش را عوض کرد و در حالیکه به سمت کافه می رفت گفت: بیا بریم اونور یه چیزی بزنیم.&lt;br /&gt;سیاوش ابروهایش را بالا انداخت و همراه بابک به آن سمت رفت.&lt;br /&gt;بابک گفت: نمیدونم بعضی وقتا چه اتفاقی تو دنیا می افته که انقدر فرودگاه ها شلوغ میشه. ببین چه خبره.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: شاید بخاطر تاخیر پروازای امشبه.&lt;br /&gt;بابک گفت: تاخیر؟ چه خبر شده.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: مگه نفهمیدی. از وقتی اومدم دو سه بار شنیدم اعلام کرد. نمی دونم چه مشکلی باند پرواز پیدا کرده. 3-4 تا از پروازای امشب تاخیر داره.&lt;br /&gt;بابک جلوی یکی از تابلوهای اعلام پرواز ایستاد  بلیطش را از جیبش درآورد. به تابلو نگاه کرد و پرسید: بذار ببینم پرواز من چی؟ زیر لب یکی یکی اسم ها را مروری کرد و گفت: بله...&lt;br /&gt;2 ساعت.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: توفیق اجباری شد که بیشتر باشیم باهم.&lt;br /&gt;بابک بلیط را در جیبش گذاشت و گفت: آره جون تو. .. به&lt;br /&gt;کافه نگاه کرد و گفت: پس بریم با خیال راحت بشینیم.&lt;br /&gt;کافه هم شلوغ بود، اما می شد جایی برای نشستن پیدا کرد.&lt;br /&gt;بابک و سیاوش از کنار  قفسه های مجله ها و کارت تبریک ها رد شدند و جلوی پیشخوان کافی شاپ رفتند. هر دو با هم منو ی بزرگ روی دیوار را نگاه کردند.&lt;br /&gt;بابک پرسید: چی  میخوای&lt;br /&gt;سیاوش گفت: یه فنجون قهوه&lt;br /&gt;بابک کارتش را از کیف کمری اش درآورد، رو به دختر ریزنقشی که با پیش بند مشکی پشت صندوق بود کرد و گفت: 2 تا قهوه لطفا.  بعد به سیاوش نگاه کرد و گفت با شیر دیگه؟&lt;br /&gt;سیاوش سرش را تکان داد و گفت: اینکه سوال نداره.&lt;br /&gt;بابک به دختر گفت: باشیر لطفا&lt;br /&gt;دختر گفت بله و با انگشت به عدد سبزرنگ دیجیتالی روی صندوق اشاره کرد.&lt;br /&gt;کمی آنطرف تر به سمت داخل کافه  یک میز با 4 صندلی خالی پیدا کردند و رو بروی هم نشستند.  میز تمیز نشده بود و لیوان نیمه خالی مشتری قبلی هنوز آنجا بود.سیاوش آرنجش را روی میز گذاشت کمی به سمت جلو خم شد و از بابک پرسید: خوب بگو ببینم چه خبرا؟&lt;br /&gt;بابک گفت: داری می بینی که ما هم رفتنی شدیم.&lt;br /&gt;سیاوش گوشش را خاراند و گفت: هر کسی رو فکر می کردم بره به غیر از خودت جون تو.&lt;br /&gt;بابک مایوسانه خندید جایی را بیرون از کافه نگاه کرد و گفت: آدم دیوونه  که باشه هر کاری می کنه سیا.&lt;br /&gt;پیشخدمتی با جلیقه مشکی کنار میزشان آمد و با دستمال بزرگی روی میز را پاک کرد. دفترچه کوچکش را از جیب پیش بندش درآورد و پرسید چیز دیگری  میل دارید؟&lt;br /&gt;سیاوش گفت: نه فعلا، ممنون&lt;br /&gt;بابک نگاهی به بیرون فضای کافه کرد و به سیاوش گفت: نگاش کن داره میاد. بذار برم صداش کنم. شما دیگه چه جونورایی هستین بابا. بعد&lt;br /&gt;ایستاد و دستش را برای کیوان تکان داد. کیوان یکی از صندلی ها را که مرزی بین کافه و فضای&lt;br /&gt;بیرون درست کرده بود کنار کشید و خواست کنار میز بیاید که بند کولپشتی اش به یکیاز گلدان ها گیر کرد و سکندری خورد و با سیاوش برخورد کرد. میز تکان خورد و کمی از قهوه از فنجان بیرون ریخت.&lt;br /&gt;بابک گفت: اقا حول نشو هنوز همینجام.&lt;br /&gt;کیوان دست راستش را پشت سیاوش کوبید و گفت: مخلصیم آقا بابک.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: کجا بودی تا حالا، دیر کردی.&lt;br /&gt;کیوان گفت: موندم تو ترافیک، جای پارک هم پیدا نمی کردم.  بالاخره گذاشتم دم آسانسور طبقه سوم یادت باشه سیا. بعد به ترتیب نگاهی به بابک، سیاوش و به میز انداخت و گفت: از کی اینجایین.&lt;br /&gt;بابک دستش را روی هوا تکانی داد و  گفت: خیلی وقت نیست، بگو چی میخوای بیاره برات.&lt;br /&gt;کیوان گفت: حالا بذار بیاد میگم بهش. عجله ندارم.&lt;br /&gt;بابک که انگار منتظر تلنگری بود تا  مثل همیشه صحبتش را با مخالفت با چیزی شروع کند ، گفت: همه بدبختی ما از اینه که منتظریم یه کسی ازمون یه چیزی بپرسه تا بگیم چه مرگمونه، . این حرفا رو نداریم، تعارف نداریم، عجله نداریم،  کار نداریم، زندگی نداریم، غرضی نداریم، مرضی نداریم.&lt;br /&gt;کیوان لب هایش را آویزان کرد و از بابک پرسید: چی میگی؟ دم رفتنی پاک قاطی کردیا.&lt;br /&gt;بابک پوزخندی زد، پوزخندش آنقدر کوچک و  کمرنگ بود که بعید بود کسی متوجه شده باشد، بعد گفت: قاطی کرده بودم کیوان، کی تو منو سالم دیدی که این دفعه ببینی.&lt;br /&gt;سیاوش که داشت داخل کیف پولش دنبال چیزی می گشت، همانطور که سرش پایین بود گفت: باز شما دوتا رسیدین بهم و یاد بدهکاریاتون&lt;br /&gt;افتادین. بعد گارسون را صدا کرد و از کیوان پرسید: چی می خوری کیوان؟&lt;br /&gt;کیوان  گفت: فرقی نداره، هرچی خودتون خواسته بودین.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: یه قهوه دیگه اضافه کن. بعد به کیوان نگاه کرد تکه نخی را از روی یقه تی شرتش برداشت، و گفت:  2 ساعت تاخیر داره، چقدر دیگه اینجاییم،  بابک به صفحه تلفن همراهش نگاهی انداخت و گفت: قاعدتا&lt;br /&gt;حول و حوش 1 باید برم اونور. یعنی یه 2- ساعت دیگه ای باید تحملتون کنم.&lt;br /&gt;کیوان گفت: فعلا که من دارم تحملتون می کنم و هر سه خندیدند.&lt;br /&gt;سیاوش از بابک پرسید: جدی چطور شد یه دفعه این تصمیمو گرفتی؟&lt;br /&gt;بابک گفت: کدوم؟ رفتنمو میگی؟&lt;br /&gt;کیوان گفت: نه سفارش قهوه تو میگه؟&lt;br /&gt;بابک خندید و گفت: چمیدونم، دیگه فکر کردم بسه. شما که منو میشناسین، هرچی فکر می کنم دلیلی برای موندن پیدا نمی کنم.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: خیلی مته به خشخاش میذاری بابک. بد که در نمیاوردی. عزت و احترامت هم که سر جاش بود.&lt;br /&gt;بابک گفت: نگران اونش نیستم. پول همه جا پیدا میشه. عزت و احترام هم بالاخره دست خود آدمه دیگه.&lt;br /&gt;کیوان گفت: نه بابا به همین راحتیا هم نیست. مثلا می خوای چکار کنی؟&lt;br /&gt;بابک گفت: هرکاری به غیر از زخمی کردن زمین.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: حتما میخوای از این به بعد بری تو کار پانسمان بعد گفت: مثل اینکه یارو رفت قهوه تو از برزیل بیاره. چی شد پس؟.&lt;br /&gt;کیوان گفت: شلوغه لابد یادش رفته. میاره. بعد با خنده گفت: تو به من کاری نداشته باش سیا.&lt;br /&gt;سیاوش رو به بابک کرد وگفت: کیوان راست میگه برنامه ات چیه؟&lt;br /&gt;بابک گفت: پانسمانو خوب گفتی. خیلی فکر کردم بهش این چند وقته.&lt;br /&gt;کیوان گفت: به پانسمان؟ شوخیت گرفته؟&lt;br /&gt;بابک گفت: نه واقعا بد نگفت. این همه سال خراب کردیم، از این به بعد یه خورده بسازیم.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: تنهایی چه غلطی میخوای کنی مثلا؟&lt;br /&gt;بابک گفت: من نباید جور بقیه رو بکشم، اما جور گذشته خودمو که می تونم بکشم.&lt;br /&gt;کیوان خواست جواب بابک را بدهد که پیشخدمت با یک فنجان قهوه سر میزشان آمد. آن را روی میز گذاشت، و رفت.&lt;br /&gt;کیوان فنجانش را جلوتر آورد و گفت: اینطوری داری خودتو اذیت میکنی، فکر می کنی تو اگه ساختمون طراحی نکنی، دیگه این حرکت متوقف میشه، خود ماها؟ فکر میکنی کار دیگه ای به غیر از این از دستمون بر میاد.&lt;br /&gt;بابک گفت: گفتم که من نهایتا باید به خودم جواب بدم، برای کارم باید یه دلیل خوب داشته باشم.&lt;br /&gt;سیاوش قاشقش را کنار فنجان گذاشت و گفت: با این حساب  لوکور بوزیه اگه میدونست عاقبت ایده هاش به کجا میرسه، قبل از اینکه معمار بشه خودشو کشته بود.&lt;br /&gt;بابک گفت: بحث معماری و آسمون خراش نیست، مساله ولع ما آدماست که تمومی نداره. لوکور بوزیه هم مطمئن باش یه فکرای دیگه میکرد. اصلا تصور این روزا رو هم نمیتونست بکنه که چه گندی به کارش می زنن&lt;br /&gt;سیاوش گفت: خوب همینه دیگه زمان که می گذره همه چی عوض می شه، یه چیزی که از کله ات بیاد بیرون دیگه صاحبش نیستی. همین بابای من، خودش صد دفعه بهم گفته اگه میدونستم بزرگ که بشی بهت میگن سیا، غلط میکردم اسمتو بذارم سیاوش. حالا تو هم شدی کاسه داغ تر از آش.&lt;br /&gt;بابک گفت: بابا شما که دارین کارتون و می کنین، راضی هم هستین، منم که اعتراضی نمیکنم، من مسالم با خودمه حرف حساب شما چیه؟&lt;br /&gt;کیوان کمی از قهوه اش را خورد، فنجانش را روی میز گذاشت و گفت: درسته اما ما بخاطر خودت میگیم، همینطوری دلو زدی به دریا، نه کاری داری نه هیچی. فکر دو روز دیگه تو کردی؟&lt;br /&gt;بابک گفت: نگران چیزی نیستم، فعلا اونقدر  هست که بتونم یه مدتی سرپا باشم.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: آها...مساله همینه، همین کاری که داری بهش میگی پیف پیف داره سرپا نگهت می داره. اما باز نمی خوای قبول کنی.&lt;br /&gt;بابک گفت: معلومه کارم بوده، اما دیگه نمی خوام باشه، سعی می کنم یه جا دیگه سرمو گرم کنم که حد اقل خودم خیالم راحت باشه. باید یه مدتی در موردش فکر کنم.&lt;br /&gt;کیوان نگاهی به تابلوی اعلام پروازها کرد و به بابک گفت: حواست به ساعت هست، دیرت نشه.&lt;br /&gt;بابک گفت: نه یه سه ربعی مونده هنوز، چیز دیگه ای نمی خورین، من بدم نمیاد یه آبی، یه چیز خنکی  بخورم.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: اما من بدجوری رو مود سیگارم، اما حالشو ندارم تا اونور برم.&lt;br /&gt;کیوان گفت: پس بی خیالش شو، چی بگم بیاره؟&lt;br /&gt;سیاوش گفت: من که هیچی، برای خودتون بگیرین.&lt;br /&gt;کیوان بلند شد و به سمت پیشخوان کافه رفت. نزدیک که شد کیف پولش را از جیب عقب شلوار جینش درآورد. چیزی از فروشنده پرسید. به دوستانش نگاهی کرد، کیفش را در جیبش گذاشت  و با دو بطری نوشابه برگشت. بطری ها را روی میز گذاشت. خودش روی صندلی دیگری نشست و از بابک پرسید: اول برنامه ریزی می کنی بعد تازه میگی باید در موردش فکر کنی؟ الان تو سی و چهار پنج سالته و حد اقل 10 ساله که کارت همینه، حالا یه هو می خوای همه چی رو فراموش کنی؟&lt;br /&gt;بابک در بطری را باز کرد و  گفت: تو این دنیا همه چی به همه چی ربط داره، منم میتونم معماری رو به یه چیزی که دوست دارم ربطش بدم، شک ندارم که میشه این کار رو کرد و بعد یک جرعه از بطری سرکشید.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: آره اینکارو بکن، اما حواست باشه باز یه جای پا برای کسی درست نکنی که دو روز دیگه همون بلایی که سر لوکور بوزیه اومد سر خودت بیاد.&lt;br /&gt;کیوان بطری اش را روی میز گذاشت گوشه دهانش را با پشت دستش پاک کرد و گفت: اینطوری که پیش میری یکی دو سال دیگه یا توی اخبار می بینیمت که خودتو بستی به یه ریل راه  آهن که جلوی محموله سیمانو بگیری یا خیلی شانس بیاری سر از تبت در آوردی و با راهبای اونجا حشر ونشر می کنی.&lt;br /&gt; سیاوش گفت: یا شایدم ایده آسمونخراشای کاهگلی به سرت بزنه، که دور و برش پر قناته، با سیستم لوله کشی سفالی...&lt;br /&gt;بابک خندید و گفت: دنیا رو چه دیدی و بعد به صدای اعلام پروازها گوش کرد، به  صفحه تلفنش&lt;br /&gt;نگاهی انداخت. بلیط و پاسپورتش را از جیب کیفی که به کمرش بسته بود درآورد و روی میز گذاشت و گفت من دیگه باید کم کم برم بچه ها.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: اصلا اگه چهار تا دیگه لنگه تو فکر میکردن همین الان باید سفرتو یا پیاده گز می کردی یا با الاغ و شتر. چون کسی به فکر ساخت طیاره نیفتاده بود.&lt;br /&gt;بابک خندید و گفت: هرچیزی جای خودش، تو کی میخوای حرفای منو بفهمی آخه. بعد به سمت پیشخوان کافه رفت.&lt;br /&gt;کیوان گفت: از اینور برو بیرون بابک گفت: قهوه تو رو حساب نکردیم.&lt;br /&gt;کیوان گفت: من با نوشیدنی ها حساب کردم بیا بریم.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: کانتر چندی؟&lt;br /&gt;بابک گفت: 4&lt;br /&gt;سیاوش گفت:&lt;br /&gt;او ه اوه .... عجب صفی هم هست، جا نمونی خوبه.&lt;br /&gt;بابک گفت: نه بابا من چمدونمو دادم رفته، وگرنه با خیال راحت نمی شستم تا حالا.&lt;br /&gt;کیوان گفت: پس خوبه گاهی اوقات مغزت خوب کار میکنه. و هر سه خندیدند.&lt;br /&gt;بابک ساک دستی اش را روی دوشش انداخت و گفت: خلاصه اگه بار گران بودیم رفتیم.&lt;br /&gt;سیاوش گفت: هر وقت خواستی برگردی اینجا لازمت داریم. هر چی ایرانی دور و برمون باشه بهتره برامون.&lt;br /&gt;بابک با سیاوش دست داد و گفت تا ببینیم.&lt;br /&gt;کیوان بسته ای را از کوله پشتی اش در آورد و گفت داشت یادمون می رفت. بیا، برات یه دفتر یادداشت الکترونیکی گرفتیم. تاریخ تولد همه بچه ها رو هم توش اضافه کردیم که حداقل روازی تولدمون با هامون یه تماسی بگیری.&lt;br /&gt;بابک بسته راگرفت و گفت: بابا این کارا چیه؟ بعد گفت: حالا درسته که حافظه ام زیاد خوب نیست اما همیشه به یادتون هستم. به همه سلام&lt;br /&gt;برسونید.. بابک خداحافظی کرد و به سمت کانتر شماره 4 رفت. بلیط و پاسپورتش را نشان داد و از آنجا عبور کرد. برای بار آخر برگشت و با دوستانش خداحافظی کرد. سیاوش برایش دست تکان داد، و کیوان فقط سرش را تکان داد. بابک از حرکت لبهایش فهمید که گفت موفق باشی.&lt;br /&gt;بابک چند قدم جلوتر روی یک صندلی نشست. کیفش را روی زمین گذاشت و  پاسپورتش را ورق زد. به تنها صفحه سفیدش خیره شد. ا زخودش پرسید مقصد بعدی کجاست؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-6714327444636931789?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/6714327444636931789/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=6714327444636931789&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6714327444636931789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6714327444636931789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='ما آدم های سرگردان'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-4488393302774734971</id><published>2010-11-21T22:33:00.003+04:30</published><updated>2010-11-21T22:48:18.180+04:30</updated><title type='text'>هنوز می نویسم پس هستم؛</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چه خنده دار؛ سه مطلب آخر وبلاگ من مربوط به سال های 2007، 2008 و 2009 بود؛ یعنی یک ماه طول کشیده تا یه چیزی بنویسم در مورد جمعیت کره زمین و بعد از یکسال و نیم مطلب هوش ایرانیان رو نوشتم و بعد از تقریبا یکسال و نیم همین الان وارد این وبلاگ شدم و می خواهم مطلبی بنویسم که نمیدونم اسمش چی هست؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس کجا بودم من؟ قطعا برای نوشتن هر مطلب این همه مدت فکر نکرده بودم؛ اما در عوض چیزای دیگه نوشتم؛ که دیگه حتی مثل وبلاگ سرگرم کننده هم نبوده؛ احتمالا فقط به درد خودم می خورده و کار فرماهام؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما همینکه در این وبلاگ رو تخته نکردم برای خودم غنیمته؛ شاید همین روزا یا شاید هم یکسال و نیم دیگه بازم یه چیزایی بنویسم شاید هم نه؛&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-4488393302774734971?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/4488393302774734971/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=4488393302774734971&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/4488393302774734971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/4488393302774734971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='هنوز می نویسم پس هستم؛'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-2143694439580316388</id><published>2009-06-13T10:14:00.002+04:30</published><updated>2009-06-13T10:18:53.268+04:30</updated><title type='text'>هوش و ذکاوت ایرانیان مثال زدنی است</title><content type='html'>&lt;blockquote&gt;یک تله دیگر. ما باز هم به تله افتادیم. هفته پیش وقتی اولین بار خبر تظاهرات مردم رو بعد از مناظره تلویزیونی احمدی نژاد و موسوی شنیدم خیلی تعجب کردم؛ فیلم هاش رو هم دیدم تعجبم بیشتر شد. وقتی این اتفاق روزهای دیگری هم تکرار شد، این تعجب جای خودش رو به شک و تردید داد؛. از خودم می پرسیدم چطور ممکن است که این دولت یکباره این همه ژست روشنفکری و دموکراسی بگیرد. جوابی که برایش داشتم تقسیم قدرت بود؛ فکر می کردم اوضاع  از کنترل خارج شده است. اما روزی که خودم بر حسب اتفاق یکی از این اجتماع ها رو از نزدیک دیدم، تازه متوجه عمق قضیه شدم؛ مصامحه نیروی انتظامی با مردم منو یاد سلام گرگ انداخت؛  اون وقت بود که شک و تردید هم جایش را به ترس داد. هر چقدر فکر کردم هیچ توجیهی برای این تغییر موضع ناگهانی دولت پیدا نکردم جز یک چیز  و آن موج عظیمی بود که این آدم ها (بخوانید دولت) دانستند چگونه سوارش شوند؛&lt;br /&gt;تردیدی وجود نداشت که نحوه عکس العمل به این اعتراض ها هم دقیقا از جنس افزایش حقوق کارمندان در زمان آستانه انتخابات بود تا بتواند جواب قانع کننده ای برای مخالفان احتمالی داشته باشد و به قول معروف گزک دست کسی ندهد. دیدیم که چطور از همین حربه افزایش حقوق ها استفاده شد برای اینکه سنگ افزایش رفاه یا تلاش برای افزایش رفاه مردم به سینه زده شود؛ همه مردم هم از افزایش حقوق و تسهیلات راضی بودند و فکر می کردند که اوضاع در حال بهبود  است غافل از اینکه   اصل داستان از چه قرار است؛ &lt;br /&gt;اما مصامحه دستگاه امنیتی هنگام مواجهه با ازدحام های این روزها هم از نظر من از این قاعده مستثنی نبود؛ همان موقع به جای جلوگیری از شور و حال جوانان اجازه دادند تا تمام انرژی های این چند سال خالی شود به 3 دلیل:&lt;br /&gt;1- این واکنش ها بدون هیچ دردسری و با کمک خود مردم ناراضی چهره دموکراتیکی از دولت ایران در سطح وسیع نشان می داد؛ &lt;br /&gt;2- با توجه به ایجاد همین چهره دموکراتیک، دیگر هیچ اعتراضی به شمارش آرا وارد نبود. چون دولتمردان درست تا یک شب قبل وفاداری تمام و کمال خودشان را به مردم ثابت کرده بودند. آنها هرگز مانع اعتراض مردم نشده بودند و این یعنی احترام (مصلحتی) به مردم؛&lt;br /&gt;3- رنگی ها از غیر رنگی ها متمایز شوند و دولت برای ادامه کار تکلیف خودش رو بداند؛ &lt;br /&gt;به خاطر همه این دلایل و  قطعا دلایلی بیشتر از این بود که درست در روز انتخابات صحبت از مانور اقتدار پیش آمد و فراخواندن مردم به آرامش. آیا کسی از نتیجه پایانی مطلع بود؟! جواب این سوال را نمیدانم یا حداقل بطور موثق نمیدانم. اما همه چی بوی سوء استفاده می دهد. یک سوء استفاده سیاسی. اینطور نیست؟؛&lt;br /&gt;حالا باید از  موج سبز و موج های رنگی دیگر پرسید که آیا برای حضور در روزهای پرشور اخیر نیاز به دریافت مجوزی بود که حالا برای دفاع از آن باید منتظر صدور مجوز ماند؟ آیا به بهانه اینکه ستادها را بسته اند یا هر دلیلی باید از  خیر حق و حقوق گذشت.؛&lt;br /&gt;با تمام هوش و ذکاوتی که برای خودمان قایلیم گاهی اوقات چه زود بازی می خوریم. البته نباید فراموش کنیم که بخشی از این هوش و ذکاوت نیز نزد کسانی است که دوستشان نداریم. پس به خودتان نگیرید این هیچ مغایرتی با هوش و ذکاوت جمعی ایرانیان ندارد.؛&lt;/blockquote&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-2143694439580316388?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/2143694439580316388/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=2143694439580316388&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/2143694439580316388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/2143694439580316388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='هوش و ذکاوت ایرانیان مثال زدنی است'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-6418422585611425603</id><published>2008-01-08T00:59:00.001+04:30</published><updated>2008-01-08T00:59:58.002+04:30</updated><title type='text'>اگر جمعیت کره زمین تنها 100 نفر بود!؛</title><content type='html'>&lt;object width="425" height="355"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/oumVHSj6AE8&amp;rel=1"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/oumVHSj6AE8&amp;rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-6418422585611425603?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/6418422585611425603/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=6418422585611425603&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6418422585611425603'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6418422585611425603'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2008/01/100.html' title='اگر جمعیت کره زمین تنها 100 نفر بود!؛'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-6395569597884934951</id><published>2007-12-31T10:09:00.000+04:30</published><updated>2007-12-31T10:20:07.519+04:30</updated><title type='text'>دزدی های متداول از موزه های ایران؛  جنایت های بی سر و صدا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;این یادداشت متن کامل گزارشی است که در  سایت خبری &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2007/12/071227_pm-art-missing.shtml"&gt;بی بی سی&lt;/a&gt;  در روز شش دیماه درج شد؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;سارا امت علی - روزنامه نگار در تهران ؛&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گنجينه مسروقه: دزدیهای متداول از موزه‏های ايرانی &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک ماه از اعلام ناپدید شدن سه تابلوی نفیس قاجاری و صفوی موزه رضاعباسی می گذرد، پرس و جو از مدیر موزه و گفت و گو با مدیرکل روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری نتیجه ای ندارد؛&lt;br /&gt;محمدرضا زاهدی مدیر موزه اجازه گفت و گو با رسانه ها را ندارد، همینطور مدیرکل موزه های سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری؛&lt;br /&gt;پاسخ رضا موسوی، مدیرکل روابط عمومی سازمان هم چندان روشن نیست:"اطلاع‌رسانی زمانی انجام می‌شود که اثر پیدا شود. یگان حفاظت سازمان و نیروهای امنیتی که پیگیری ماجرا را برعهده دارند، ما را از خبررسانی در این مورد منع کرده‌اند. ممکن است هرگونه اظهارنظر در این مورد روند پیگیری ماجرا را مختل کند"؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شاید به همین دلیل است که ماجرای سرقت ۱۵ سکه طلا و نقره و یک گردنبند از نمایشگاه موزه ملی ایران در سال ۱۳۷۰، سرقت ۳۸۵ سکه طلا و نقره و شش قلمدان از بخش اسلامی موزه ملی در سال ۱۳۷۱، سرقت شش قلم شی فرهنگی از کاخ نیاوران در سال ۱۳۷۴، سرقت ۲۱ قلم اشیای عتیقه از موزه آبگینه و سفالینه در سال ۱۳۷۹، ناپدید شدن یک کتیبه سنگی از موزه ملی در سال ۱۳۸۰، سرقت یک تابلوی نقاشی از موزه هنرهای ملی و یک روتاقچه ای زری از کاخ صاحبقرانیه در سال ۱۳۸۱ و ناپدید شدن قرآن خطی از موزه پارس شیراز هیچگاه به اطلاع رسانه ها نرسید، زیرا پرونده این سرقت ها پس از گذشت سال ها هنوز به نتیجه نرسیده و همچنان در دستگاه قضایی مفتوح است؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اگر سه تابلوی نفیس قاجاری و صفوی اثر احمد نیریزی و میرزا غلامرضا که هفته نخست آذرماه از تالار خط و کتابت موزه رضاعباسی ناپدید شده‌اند، به سرنوشت لوح زرین هخامنشی یا تابلوهای ناپدیده شده محمود فرشچیان دچار شوند، دیگر عبارت «اطلاع‌رسانی» درباره‌شان معنایی ندارد؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لوح زرین هخامنشی؛ ذوب شد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ارزشمندترین اثری که طی سی سال اخیر از موزه های ایران به سرقت رفته، لوح زرین هخامنشی است. اثری که یکی از چهار لوح زرین و سیمین کاخ آپادانا به شمار می آید و در روز ۲۷ یا ۲۸ شهریور ۱۳۱۲، توسط فردریک کرفتر، از اعضای هیات حفاری در تخت جمشید از زیر ستون های اصلی کاخ آپادانا به دست آمد؛&lt;br /&gt;این الواح چهارگانه بلافاصله پس از حفاری به کاخ مرمر تهران (دفتر کار رضا شاه) و از آنجا به موزه ایران باستان انتقال یافت. یک جفت از آنها هنگام افتتاح موزه شهیاد در برج شهیاد (آزادی کنونی) به این مکان انتقال یافت؛&lt;br /&gt;از آنجا که در جریان تظاهرات و شورش های خیابانی، امکان سرقت از موزه زیاد بود، تمام اشیای آن که همگی از آثار منحصر به فرد ایران به شمار می آمد، به موزه ایران باستان منتقل شد. در جریان این نقل و انتقال یک جفت از الواح ناپدید شد. این ماجرا ۲۰ سال مسکوت ماند زیرا سندی مبنی بر انتقال آن‌ها به موزه ملی وجود نداشت و کسی متوجه مفقود شدن آن‌ها نبود؛&lt;br /&gt;همزمان با ورود محمدرضا کارگر به موزه ملی و آغاز عملیات ساماندهی آثار این موزه، خبر گم شدن این آثار و بازجویی از مسوول موزه در خلال سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰ انتشار یافت؛&lt;br /&gt;لوح سیمین پیداشد اما پرونده مفقود شدن لوح زرین به جایی نرسید. هرچند دستگاه قضایی و مسئولان سازمان میراث فرهنگی در هیچ یک از گزارش های مطبوعاتی خود، نام متهم و روند دادرسی را فاش نکرده اند اما شنیده می شود، متهم به ذوب کردن لوح زرین و فروش طلای آن اعتراف کرده است؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دستبرد به موزه آبگینه، یک سرقت واقعی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ماجرای سرقت از موزه های بزرگ دنیا با دزدی از موزه های ایران، تفاوتی فاحش دارد. در حالی که سارقان ناشی موزه های ایران، در هر دستبرد به خروج یک یا چند اثراز موزه قناعت می کنند و گاه از میان آثار ارزشمند متعدد، اثری با کمترین ارزش را همراه می برند، دزدان موزه های اروپا و امریکا، با برنامه ای از پیش طراحی شده، به سرقت های میلیون دلاری دست می زنند؛&lt;br /&gt;سرقت نقاشی های کلود مونه، آلفرد سیسلی و جان بروگل به ارزش یک میلیون دلار از موزه نیس، سرقت ۲۲۰ قطعه آثار تاریخی به ارزش پنج میلیون دلار از موزه آرمیتاژ و دستبرد مسلحانه به موزه مونک اسلو برای سرقت تابلوی فریاد مونک در حضور صدها بازدید کننده، نمونه ای از این سرقت های بزرگ است؛&lt;br /&gt;با این وجود، سرقت ۳۸۵ سکه طلا و شش قلمدان از بخش اسلامی موزه ملی، در میان سرقت های هنری در ایران یک استثنا بود؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دستبرد به موزه آبگینه و سفالینه هم که به ناپدید شدن ۲۱ قلم اشیای شیشه ای و سفالی انجامید، داستانی مانند ماجراهای پلیسی دارد. طبق گزارشی که از سوی نیروی انتظامی در اختیار موزه آبگینه و سفالینه قرار گرفت، سارقان حدود ساعت ۱۲ نیمه شب یازدهمین روز آذر ماه ۱۳۷۹، از در شرقی موزه که مخصوص عبور و مرور افراد خاص است، به موزه وارد شدند و پس از ضرب و شتم و بیهوش کردن نگهبان به تالارهای موزه رفتند و با شکستن ویترین ها، ۲۱ اثر تاریخی را به سرقت بردند؛&lt;br /&gt;آنها تا ساعت شش و ۴۵ دقیقه بامداد در موزه بودند و پس از خروج هیچ سرنخی از خود به جا نگذاشتند. تحقیقات پلیس درباره آنها تا کنون به نتیجه نرسیده است؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خوش اقبالی اشیای موزه سعدآباد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مجموعه تاریخی ـ فرهنگی سعدآباد و موزه ملی ایران، رکورد دار سرقت هستند، با این تفاوت که اشیای مسروقه موزه ملی کمتر پیدا شده اند و اشیای موزه سعدآباد زود به خانه بازگشته اند. البته به جز سه اثر محمود فرشچیان؛&lt;br /&gt;نمونه خوشنویسی هایی که در سال ۱۳۸۰ از موزه میرعماد، از موزه های مجموعه سعدآباد به سرقت رفت، ۷۲ ساعت بعد به موزه بازگشت. شمشیرهای موزه ملل هم که سال ۱۳۷۸ ناپدید شده بودند، از کشور آذربایجان سردرآوردند و پس از پنج سال به سعدآباد بازگشتند؛&lt;br /&gt;یک هفته از سرقت تابلوی شب های مهتاب موزه هنرهای زیبای سعدآباد در اردیبهشت ماه ۱۳۸۲ نمی گذشت که مسئولان از نصب مجدد تابلو به دیوار موزه خبر دادند. در میان آثار به سرقت رفته از سعدآباد، تنها تابلوهای محمود فرشچیان بخت و اقبال خوشی نداشتند؛&lt;br /&gt;چیزی از تابستان ۱۳۸۵ نگذشته بود که خبر مفقود شدن چند اثر موزه فرشچیان انتشار یافت و تحقیقات مشخص کرد سرقت توسط یکی از خدمه موزه صورت گرفته است. متهم که یک روز پس از سرقت دستگیر شد، ادعا کرد آثار را پاره کرده و از بین برده است؛&lt;br /&gt;به این ترتیب دادگاه هم حکم به رد مال داد و آثار به موزه بازنگشت. نکته قابل توجه در جریان این سرقت ادعای دوگانه مسئولان موزه و خالق آثار بود. در حالیکه مدیر موزه در گفت و گو با خبرگزاری ها بر بی اهمیت خواندن آثار تاکید کرده و گفته بود آثار در انبار موزه نگهداری می شد و قابل نمایش نبود، محمود فرشچیان در گفت و گو با ایسنا گفت:«تابلوی گرفتار که در بخش طراحی های موزه به نمایش درآمده بود، همراه با دو اثر طراحی که به هم چسبیده بود، به سرقت رفته است"؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مهرهای سه هزار ساله در دستشویی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;آخرین سرقت از موزه ملی، در یک نقطه با مفقود شدن آثار فرشچیان اشتراک دارد؛ دست داشتن یکی از خدمه موزه در سرقت. ۲۵ دی ماه ۱۳۸۴، اولین خبر درباره مفقود شدن هشت مهر سه هزار ساله از موزه ملی، انتشار یافت؛&lt;br /&gt;کارشناسان موزه در جریان بررسی ماهانه ویترین ها، متوجه فقدان شش مهر کوچک متعلق به هزاره اول پیش از میلاد در یکی از ویترین ها شده بودند؛&lt;br /&gt;سارق بدون آسیب زدن به قفل ویترین، تعدادی از آثار را برداشته و باقی آثار را طوری جا به جا کرده بود که کسی متوجه فقدان آنها نشود. تحقیقات، کارشناسان را به یکی از سرویس های بهداشتی موزه کشاند. سارق ۲۵ ساله که به مدت شش سال نظافت چی موزه بود، مخزن آب سیفون دست شویی را مکانی امن برای نگهداری شش مهر مفرغین لرستان و دو مهر نقره با نقش یک زن و نیمرخ یک مرد، یافته بود؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فرش صد ساله در جوی آب&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;قالیچه پهلوی، شهریور ماه ۱۳۸۳ در جریان جا به جایی تعدادی از فرش های موزه، گم شد. مفقود شدن این اثر تا چند روز به مقامات قضایی اطلاع داده نشد زیرا مسئولان موزه فکر می کردند در جریان نقل و انتقال فرش ها، این اثر به اشتباه به بخش دیگری از موزه رفته است؛&lt;br /&gt;به هرحال این قالیچه که سال ۱۳۰۷ هجری قمری از پشم و نخ در راور کرمان بافته شده بود، در کنار جوی آب و زیر یک کیوسک واقع در ضلع جنوبی موزه فرش پیدا شد؛&lt;br /&gt;به هنگام نمایش فرش برای خبرنگاران، لیلا دادگر، مدیر وقت موزه از انتخاب دزد ناشی اظهار تعجب کرد:«فرش هایی به مراتب ارزشمندتر در کنار این اثر وجود داشت، انتخاب این قالیچه نشان دهنده ناآشنا بودن فرد با آثار فرهنگی است"؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سرقت از موزه های شهرستان ها&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دزدها تنها به سراغ موزه های پایتخت نمی آیند. چند سالی است که موزه های شهرستان ها هم مورد توجه آنها قرار گرفته است. سرقت از موزه پارس شیراز مهم ترین نمونه بود. قرآن خطی، که یکی از نمونه های کمیاب در دنیا به شمار می آمد، سال ۱۳۸۲ به سرقت رفت و تاکنون سرنخی از آن به دست نیامده است؛&lt;br /&gt;نیمه اول سال ۱۳۸۵ موزه آشتیان و تفرش هم مورد دستبرد واقع شد که اطلاعات چندانی از نحوه وقوع و اموال مسروقه انتشار نیافت؛&lt;br /&gt;نیمه نخست تیرماه همان سال نیز، سایت رسمی سازمان میراث فرهنگی خبری مبنی بر سرقت سه مدالیون از موزه مشروطه تبریز منتشر کرد که بلافاصله از سوی رضا عبادی، رییس سازمان میراث فرهنگی استان آذربایجان شرقی تکذیب شد:«با بررسی ها متوجه شدیم، چند سکه توسط کارشناسان موزه جا به جا شده است؛&lt;br /&gt;این اظهار نظر درحالی صورت گرفت که خبر انتشار یافته در سایت این سازمان از دستگیری متهم و تحویل او به مراجع قضایی شعبه شش آگاهی تبریز حکایت داشت؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;موزه های نا امن و خطر سرقت&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;در حالیکه بررسی تعداد و دفعات سرقت از موزه های ایران آمار قابل توجهی به دست می دهد، متولیان امر آن را جدی نمی گیرند؛&lt;br /&gt;اسفندیار رحیم مشایی، رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری که از دو سال پیش تا کنون هدایت این نهاد فرهنگی را بر عهده دارد، توپ را به زمین مدیران پیش از خود می اندازد و در گفت و گو با روزنامه قدس می گوید:«متاسفانه در گذشته سرمایه گذاری خوبی در زمینه حفاظت از موزه های کشور انجام نشده است؛&lt;br /&gt;او استخدام رسمی کارمندان را راهی برای کاهش سرقت و حفاظت از موزه ها می داند:«ما در منابع انسانی و تامین نیرو با مشکل مواجه هستیم. وقتی قرار است موزه ای مستقر شود، نیرو باید در آن رسمی شود تا ماندگار باشد. استفاده از نیروهای قراردادی یا پیمانی روند درستی در این کار نیست. به همین دلیل سازمان مشغول بررسی و برنامه ریزی است تا با گرفتن مجوزهای مورد نیاز از سازمان مدیریت و برنامه ریزی بتواند نیروهای جایگزین و ثابت را مستقر نماید؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;این درحالی است که مسعود نصرتی، مدیرکل موزه های سازمان میراث فرهنگی با تاکید بر نیاز مبرم موزه های ایران به سیستم های حفاظت الکترونیک به بودجه بهسازی سیستم الکترونیکی و تجهیز و بازسازی موزه های کشور در سال گذشته و امسال اشاره می کند:«این بودجه در سال ۱۳۸۵، ۲۵۰ میلیون تومان و در سال جاری ۸۰۰ میلیون تومان در نظر گرفته شد. که هنوز پرداخت نشده است.»&lt;br /&gt;با توجه به ثبت ۴۵۰ موزه در ایران، سهم هر یک از آن‌ها برای ارتقای سیستم‌های حفاظتی و امنیتی و مقاومت در برابر سارقان حدود ۸/۱ میلیون تومان است. شکی نیست که سارقان برنده این معامله نابرابرند؛&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-6395569597884934951?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/6395569597884934951/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=6395569597884934951&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6395569597884934951'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6395569597884934951'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/12/blog-post_31.html' title='دزدی های متداول از موزه های ایران؛  جنایت های بی سر و صدا'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-151266514087992671</id><published>2007-12-30T11:40:00.000+04:30</published><updated>2007-12-30T11:42:38.724+04:30</updated><title type='text'>تمدد اعصاب</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/R3dEh7AByMI/AAAAAAAAAEY/3MJS9jTHlOw/s1600-h/5zi35topxf7wf1a8wmg4.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5149660048485632194" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/R3dEh7AByMI/AAAAAAAAAEY/3MJS9jTHlOw/s320/5zi35topxf7wf1a8wmg4.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;نگاه كردن به اين عكسه براي وقتايي كه ذهن آدم خسته است خيلي خوبه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-151266514087992671?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/151266514087992671/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=151266514087992671&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/151266514087992671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/151266514087992671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/12/blog-post_30.html' title='تمدد اعصاب'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/R3dEh7AByMI/AAAAAAAAAEY/3MJS9jTHlOw/s72-c/5zi35topxf7wf1a8wmg4.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-8909819689733152388</id><published>2007-11-18T05:54:00.000+04:30</published><updated>2007-12-10T22:26:37.371+04:30</updated><title type='text'>به بهانه بازداشت مازیار سمیعی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیروز توى خبرا چشمم به یک چهره آشنا خورد؛ با خودم فكر كردم چقدر شبیه مازیاره؛ توجهى نكردم تا اینکه صبح روى &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.payvand.com/news/07/nov/1038.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عكس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; کلیک کردیم و دیدیم بله خودشه، عضو &lt;/span&gt;&lt;a href="http://menforequality.wordpress.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کمیته مردان &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کمپین یک میلیون امضاء؛ البته مازیار و دوستان دیگرش بعد از 10 روز هرکدوم با یک وثیقه 100 میلیون تومانی آزاد شدند؛ امیدوارم که مشکلی براشون ایجاد نشه در آینده؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به هر حال این خبر و دیدن اسم مازیار من رو یاد تابستان 83 انداخت؛ وقتى بى خبر از همه جا به ایران برگشتم دیدم یک کاری رو به من محول كردن بدون اینکه خودشون هم بدونن می خوان چكار كنن؛ چیزی شبیه پروژه؛ آقایون بدون هیچگونه ارزیابی یا بررسی و مطالعه قول یک پروژه آگاهسازى زیست محیطی در شهر زلزله زده بم رو داده بودن به یک سازمان غیردولتی ترك؛&lt;br /&gt;به هر صورت كار شروع شد و تصمیم بر این شد كه با توجه به تجربه‌هاى قبلى سازمان, طرح گروه سنى كودكان و نوجوانان رو پوشش بدهد؛ گروهى تشکیل دادیم كه اعضاى ثابتش &lt;/span&gt;&lt;a href="http://blog.360.yahoo.com/blog-WssV8Zw5eqiViBjLTHRfWLr.aQ--?cq=1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هانیتا &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;محرابى، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.mandanainred.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماندانا &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آیینه چیان، مهیار علیزاده؛ ؛علیرضا شاهباقی,  حامد پازوكى، و البته مازیار سمیعی شدن؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قرار شده بود هشدارهای بهداشتی در قالب نقاشی و بازی و پرده خوانی و نمایش برای بچه هامطرح بشه؛ دلیل اینکه با مازیار هم تماس گرفتیم همین بود که شنیدیم کاریکاتوریست خوبیه و همونطور هم بود؛ داستان هایی رو که بچه ها روش کارکردن مازیار مصور کرد و بعد هم خودش به تیم پیوست و برای اجرای کار و نمایش در چند سفر به بم آمد؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کار با تمام سختی هاش خیلی جذاب بود, یادش بخیر, از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://blog.360.yahoo.com/blog-Q9kKluY9fq8zRlSJUxiYRIc-?cq=1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لیلا &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گلاور هم کمک گرفتیم و از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://iranlpg.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حامد &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میرزاخلیل و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.safzav.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صفورا &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://daftaretajrobeha.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سارا &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باقری؛ هادی کاشانی؛ و چند نفر دیگه؛ یادم نیست, اما خیلی سعی کردیم تا جایی که میشه افراد بیشتری رو درگیر این طرح کنیم, یاد همشون بخیر ؛ خیلی خوب کار کردن؛ یکی از بهترین تجربه های من بود؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.aftab.ir/news/2007/nov/04/c1c1194193253_politics_iran_university.php"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مازیار &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سر از بند 209 اوین درآورد و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.autnews.info/archives/1386,08,0005781"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آزاد &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شد؛ امیدوارم حالش خوب باشه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در ضمن مازیار نخبه هم بود از جشنواره خوارزمی جایزه گرفته بود اما از اون استعدادهای کشف نشده است؛ امیدوارم آینده خودش رو به بهترین شکل بسازه؛ مهم نیست اگر الان دانشجوی تعلیقی دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه هست یا نیست؛ این دانشگاه برای کسانی مثل مازیار خیلی کوچیکه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا صبا چو کاوه اهنگر برپا کند بساط بهاران را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از تخت ظلم و جور فرو ارد ضحاک ماردوش زمستان را&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-8909819689733152388?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/8909819689733152388/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=8909819689733152388&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/8909819689733152388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/8909819689733152388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='به بهانه بازداشت مازیار سمیعی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-2524830902195128837</id><published>2007-10-27T07:15:00.000+04:30</published><updated>2007-10-27T07:56:02.857+04:30</updated><title type='text'>مرگ دلفین ها</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.chn.ir/news/?Section=1&amp;amp;id=24804"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;صيادي صنعتي، نزديکترين احتمال براي مرگ 79 دلفين است&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sasan11.blogfa.com/post-448.aspx"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#990000;"&gt;و یک دلیل منطقی تر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در مورد دلیل دوم یعنی وجود رادارها سوالی که مطرح است این است که چرا طی 3 دهه گذشته و با وجود حضور دایمی این قبیل تجهیزات در آب های خلیج فارس و دریای عمان این اتفاق رخ نداده است؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به نظر میرسد حدس مربوط به گرم شدن کره زمین نیز که در این گزارش ها مطرح شده قابل قبول نباشد, چون گزارش های موجود حاکی از آن است که دمای  آب اقیانوس ها در سال 2007 در مقایسه با سال گذشته تغییر چندانی را نشان نمیدهد؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما دلیل دیگری که در این گزارش ها به آن اشاره نشده و میتواند تا حدودی روشن کننده علت این واقعه باشد گزارشی است که اخیرا گروهی از دانشمندان &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2007/10/071020_la-oceans-co2.shtml"&gt;بریتانیایی &lt;/a&gt;ارایه داده اند مبنی بر اینکه اقیانوس اطلس شمالی از دی اکسید کربن اشباع شده و توانایی جذب بیشتر آن را ندارد؛ در این تحقیقات که به مدت ده سال ادامه داشته است آمده است که بالاترین میزان جذب دی اکسید کربن و گازهای گلخانه ای موجود در اتمسفر زمین توسط اقیانوس ها صورت می گیرد؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; علاوه بر این اخیرا پنج نقطه در آبهای جهان بطور مشخص شناسایی شده اند که در آن مناطق هیچگونه حیاتی حتی در حد باکتری وجود ندارد و اصطلاحا آنها را آب های مرده می نامند؛ در نظر داشتن این گزارش شاید راهگشای حل معمای مرگ دلفین ها باشد؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سوی دیگر بر اساس برآوردهای انجام شده توسط منجمین و مراکز مهم تحقیقات فضایی و پیرو تایید زمین شناسان,  میزان فعالیت های الکترو مغناطیسی خورشید به طور روزافزون در حال بالارفتن است و عده ای معتقد هستند که این روند تا چند سال آینده به اوج خود خواهد رسید؛ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; نخستین و مهم ترین تاثیر بالارفتن این تشعشعات بر روی زمین افزایش تشعشعات مشابه در هسته زمین خواهد بود که این منجر به گرم شدن زمین و به تبع آن اقیانوس ها خواهد بود؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باید توجه داشت که در این سناریو نه تنها گرم شدن زمین بلکه مختل شدن سیستم راهیابی انواع گونه های جانوری مهاجر از قبیل پرندگان و دلفین ها توضیح داده میشود؛  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-2524830902195128837?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/2524830902195128837/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=2524830902195128837&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/2524830902195128837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/2524830902195128837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='مرگ دلفین ها'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-6650596905487630624</id><published>2007-10-17T04:10:00.000+04:30</published><updated>2007-10-17T04:13:20.524+04:30</updated><title type='text'>به مناسبت 15 اکتبر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به وبلاگ‌هاى بچه‌ها نگاه می کردم, دیدم خیلی ها از وضعیتى كه براى محیط زیست پیش اومده گله دارند، بعضى‌ها خودشون رو مقصر مى‌دونن، خیلى‌ها دنبال دلیل مى‌گردن كه آخه چرا ما كه انقدر تلاش كردیم هیچى رو نتونستیم عوض كنیم؛ و خیلى نگرانى‌ها و پشیمانى‌ها و افسوس‌هاى مشابه؛ به طبع براى من هم چنین احساسى وجود دارد و افسوس طبیعت در حال تخریبمان را روزى نیست كه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نخورم، اما همیشه به این جمله فكر میكنم كه به هر مشكلى میتوان از زوایاى مختلفى نگاه كرد؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مدتیست كه به فضا و راز آفرینش كیهان علاقمند شده‌ام، و در نتیجه در معرض مطالعات و تحقیقات و نظریه‌هاى مرتبط به این موضوع هستم، نگاه كلان به هستى احساس آرامش به وجود میاره، و به عبارتى احساس گناه و تقصیر رو از آدم دور میكنه، احساس گناه ناشى از روشن كردن یك لامپ اضافه، احساس گناه ناشى از استفاده از یك اسپرى خوشبو كننده، احساس گناه ناشى از بازگذاشتن در یخچال یا  استفاده نكردن از وسایل نقلیه عمومى و...؛ تازه موضوع به همین جا هم ختم نمیشود اگر خودمان هم كارمان خیلى درست باشد و هیچكدام اینكارها را نكنیم ولى دنبال مقصر میگردیم، دولت بى عرضه، آمریكاى فاشیست، گرم‌شدن كره زمین، زباله‌هاى اتمى، دفن زباله ها و ...؛ اما آیا واقعا انسان عامل اصلى تخریب كره زمین است؟ آیا میتوان به انسان هم به عنوان یك گونه جانورى نگاه كرد &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه احتمال انقراض دارد؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برخى دانشمندان معتقد هستند كه تخریب زمین هیچ ربطى به واقعیات بشر روى كره زمین ندارد؛ آنها معتقدند حیات به این دلیل در كره زمین شكل گرفت كه هسته زمین كه یك مغناطیس بزرگ است تمام جریان‌هاى الكترو مغناطیسى كیهانى از جمله خورشید را به خود جذب میكند و در نتیجه جاذبه‌اى ایجاد كرده كه قادر ست اتمسفر را در خودش نگهدارد.   اكنون این تشعشعات خورشیدى به مراتب افزاش یافته و مقدار زیادیش جذب زمین  شده و منجر به گرم شدن هسته زمین و بالارفتن حرارت  آن و در نتیجه گلوبال وارمینگ میشود؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زلزله‌ها، آتشفشان‌ها و فجایع طبیعى از این قبیل را میتوان از جمله نشانه‌هاى این افزایش تشعشع ها و تغییر دما دانست......؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان من مانند گذشته فكر نمیكنم، كره زمین را نقطه ناچیزى در كیهان میبینم كه خودش مسیر تكامل خودش را طی میكند و موجود ناچیزترى مانند  انسان توانایى و قدرت تعیین سرنوشتش را نمیتواند داشته باشد؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-6650596905487630624?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/6650596905487630624/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=6650596905487630624&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6650596905487630624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6650596905487630624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/10/15.html' title='به مناسبت 15 اکتبر'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-9182447888825360883</id><published>2007-09-23T10:18:00.000+04:30</published><updated>2007-09-23T10:22:11.344+04:30</updated><title type='text'>تصویر صفحه اول یک روزنامه آمریکایی</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/RvX-Xcpx3rI/AAAAAAAAACc/vTrs-iOXjQA/s1600-h/ahmad-ny_250jpg.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5113272630730940082" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/RvX-Xcpx3rI/AAAAAAAAACc/vTrs-iOXjQA/s320/ahmad-ny_250jpg.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; اول باور نمی کردم این خبر واقعی باشه, وب سایت دیلی نیوز رو چک کردم دیدم درسته؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-9182447888825360883?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/9182447888825360883/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=9182447888825360883&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/9182447888825360883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/9182447888825360883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/09/blog-post_23.html' title='تصویر صفحه اول یک روزنامه آمریکایی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/RvX-Xcpx3rI/AAAAAAAAACc/vTrs-iOXjQA/s72-c/ahmad-ny_250jpg.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-4131188985163105987</id><published>2007-09-20T15:22:00.000+04:30</published><updated>2007-09-20T15:47:40.762+04:30</updated><title type='text'>زندگی در آمریکا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این یادداشت رو براى دوستانى نوشتم كه در این مدت جسته و گریخته می‌خواهند بدانند «آمریکا چه جور جایی براى زندگى است»، بعد از 7 ماه زندگى در این مملكت با توجه به اینکه هنوز بطور جدى وارد تعاملات اجتماعى نشده‌ام اما مشاهداتى داشته‌ام كه تا حد امكان سعى كرده ام عمیق باشند؛ تا حدودى با زندگى مردم و دخترها و پسرهاى مجرد در لس‌‌آنجلس آشنا شدم،‌ با كسانى كه تحصیل مى‌كنند، مهاجرت كرده‌اند، پناهنده شده‌اند، راضى هستند، ناراضى هستند، خلاصه سعى كرده ام چیزی را از قلم نیندازم؛ امیدوارم برداشت اشتباهى نباشد؛ و یا حداقل چندان دور از واقعیت نباشد؛&lt;br /&gt;------&lt;br /&gt;سال‌هاى دور وقتى نوجوون بودم، همیشه مثل خیلی از نوجوونای دیگه رویای خارج از ایران زندگى كردن رو داشتم، زندگى در هر جاى دنیا به غیر از ایران، بطور مشخص‌تر زندگى تو ینگه دنیا رو آرزو مى‌كردم؛ تا اینکه وارد دنیای كار و دانشگاه و آدم‌بزرگ‌ها شدم؛ بر حسب اتفاق بخاطر ضرورت شغلى امكان سفر به چندین كشور رو پیدا كردم؛ از جنوب شرق آسیا تا جنوب اروپا؛ اقامت‌هاى كوتاه و بلندمدت؛ این سفرها علاوه بر درس‌ها و تجربه‌هایی كه به همراه داشت باعث تغییر رویاهای دوران نوجوانى من هم شد؛ دیگه شوق زندگى خارج از ایران معنایی نداشت؛ همه جا به یک اندازه متوسط؛ پولدارترین تا فقیرترین اونها همه جا یک جریان تکرار مى‌شد به اسم زندگى؛ با تمام خوبى‌ها و بدى‌هاش؛ دیگه فهمیده بودم كه به جاى مهاجرت به جایی غیر از ایران باید به فكر مهاجرت به لایه های بیرونی خودم باشم؛ یاد گرفتم كه تمام لذت زندگى مستلزم نوع نگاه من به آن است نه شرایط و نه مرزهایی كه من رو احاطه كرده‌اند؛&lt;br /&gt;اما از اونجا كه دنیا پر از اتفاق‌هاى غیر قابل پیش بینی است یک روز در اوایل ماه فوریه امسال متوجه شدم در جایی هستم كه روزهاى خیلی دور آرزوشو داشتم، آرزویی كه مدت‌ها پیش جواب قانع كننده‌اى براى بى اهمیت بودنش پیدا كرده بودم؛ زندگى در ینگه دنیا؛ اینبار اما با دلیلی متفاوت و بخاطر یک ضرورت اجتناب نا پذیر ؛&lt;br /&gt;چاره‌اى نبود باید می‌پذیرفتم؛&lt;br /&gt;اولین مشخصه‌هاى زندگى آمریکایی تفاوت زیادی با تصورات قبلى من نداشت؛ فرودگاه‌هاى عظیم خیابون‌ها، پل‌ها و بزرگراه‌هاى حیرت انگیز، خونه‌هاى بزرگ، فروشگاه‌ها و مال‌هاى پر زرق و برق، آدم هاى بسیار فربه تنبل، كار سخت، رفاه زیاد، فردگرایی، خودخواهى، لبخند، ترس و احترام؛‌&lt;br /&gt;اما این یک تصویر كلى است، یک تصویر خیلی کلی، واقعیت اما جایی بسیار دور از این پنجره است، واقعیت مهاجرانی که هنوز بومى نشده‌اند؛ كسانى مثل من، كسانى كه به هر دلیلی زندگی آمریکایی را انتخاب كرده‌اند، من با توجه به شناخت فعلى این طبقه‌بندى را براى این مهاجرین قایل شده‌ام؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كسانى كه براى تحصیل به اینجا آمده‌اند؛ كه به نظر شرایطی مشابه یک زندگی دانشجویی در هر جای دیگه دنیا دارند؛ اگر پولى داشته باشند كه فبها و اگر نه كه خوب سختى‌هاى كار و تحصیل و مابقی قضایا؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوم كسانى كه در ایران موقعیت شغلى مناسبى نداشته‌اند؛ به هر دلیل، ولى مایل هستند كه كار كنند و زندگى متوسطى داشته باشند، می‌توانند یک کار معمولى با درآمد معمولى داشته باشند و در كنار آن یک زندگى معمولى را هم اداره كنند، این گروه در ایران امكان داشتن یک زندگى معمولى را با داشتن یک كار معمولى هرگز نمی توانستند داشته باشند؛ من فكر مى‌كنم این گروه برنده هستند؛‌&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوم كسانى كه عاشق زرق و برق و زندگى لوكس هستند و خودشان هم از پس این زندگی بر می‌آیند، این افراد معمولا در هر جایی خوش مى‌گذرانند حتى در ایران، و خوب البته اینجا خیلی براىشان بهتر است؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بازندگان اما گروه چهارم هستند؛ این گروه در ایران وضعیت شغلى و جایگاه اجتماعى خوبى داشته‌اند، احتمالا به همان نسبت زندگى یا بعبارتى وضعیت اقتصادى خیلی درخشانى نداشته‌اند؛ اما یک آرامش نسبى داشته‌اند؛ این گروه چنانچه به هر دلیل زندگى در آمریکا را انتخاب كنند باید از خیر پایگاه اجتماعى خودشان بگذرند؛ اید بدانند كه با آن سابقه كارى و دك و پز اجتماعى اینجا برایشان تره هم خورد نمى‌كنند؛ تحصیلاتشان باید تکمیل شود و سابقه کاریشان در ایران به هیچ دردی نمی‌خورد و باید همه چیز را از اول شروع كنند؛ مثل ژاپنى‌ها؛ مثلا كسى كه در ایران براى خودش كارى داشته و اعتبارى داشته و دفتر و دستكى بهم زده بوده اینجا حداقل براى چند سال اول باید با كارگرى بگذراند؛ و اگر توى ذوقش نخورد و انگیزه‌اش را براى ادامه از دست ندهد می‌تواند تحصیل كند ، حالا بماند كه با داشتن تحصیلات هم همچنین تغییر فاحشی در زندگیش رخ نخواهد داد؛ این وضعیت برای مجردها و یا زوج‌های جوان به مراتب راحت‌تر است اما هر چه ابعاد خانواده بزرگتر باشد دردسر بیشتری در انتظار خواهد بود؛ به همه این دردسرها باید سختى دورى از خانواده را هم اضافه كرد؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر قرار بود براى دیگران نسخه‌اى بنویسم مى گفتم؛&lt;br /&gt;اگر سرپرست خانواده هستید و به هر درى زده‌اید و به جایی نرسیده‌اید دست زن و بچه را بگیرید و به هر كلكى هست خودتان را به اینور آب برسانید؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر مسوولیتی ندارید و دلتان می‌خواهد خوش بگذرانید و افق و آینده‌اى براى خودتان بسازید سعی کنید به هر كلكى هست پذیرشی از یکی از دانشگاه‌های اینجا بگیرید و خودتان را به اینور آب برسانىد و بعد از پایان تحصیلات با دست پر برگردید؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر پول و پله زیادی دارید و نی‌دونید چطوری خرجش کنید معطل نکنید و خودتان را به اینور آب برسانید و پول روى پول بسازید؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر كار خوبى دارید و از آن مهمتر اعتبارى به هم زده‌اید و با دوستان و خانواده‌تان خوشید و براى خودتان زندگى ساخته‌اید و دارید غم بنزین و گندکاری‌های دولت و گرانى و قسط بانك و برنامه‌های بی سر و ته تلویزیون و آزادى بیان و این چیزها را می‌خورید بنشینید سرجایتان و از زندگی‌تان تا جایی که میتوانید لذت ببرید؛ اینجا همه اون سختى‌ها هست مضاف بر اینکه خبرى از كار خوب و اعتبار و لذت بردن از همنشینی با دوستان و خانواده نیست؛&lt;br /&gt;این لب مطلبى بود كه در این مقطع از زندگى به آن رسیده‌ام، شاید در آینده نه چندان دور واقعیت‌های دیگری را ببینم؛&lt;br /&gt;خواه پند گیرید خواه ملال؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-4131188985163105987?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/4131188985163105987/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=4131188985163105987&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/4131188985163105987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/4131188985163105987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/09/blog-post_20.html' title='زندگی در آمریکا'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-6181937820776823987</id><published>2007-05-30T03:30:00.000+04:30</published><updated>2007-05-30T03:37:55.196+04:30</updated><title type='text'>آلودگي نوري</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دقیقا یادم نیست آذرماه چه سالی بود، اون وقت‌ها كه هنوز براي جبهه سبز كار مي‌كردم؛ دورادور مي‌ديدم يه گروه كوچكي از بچه‌ها روي مساله آ&lt;a href="http://iranlpg.blogspot.com/"&gt;لودگي نوري&lt;/a&gt; كار ميكنند؛ ايده پرداز اين جريان هم حامد ميرزا خليل بود؛ نميدونم چه مدتي بود كه كارشون رو شروع كرده‌بودند كه يه روزي حامد به من گفت كه بشينيم با هم يه برنامه ريزي براي فعاليت‌هاي گروهشون كنيم؛ اون موقع بهترين روشي كه براي اين برنامه ريزي به ذهنم رسيد بردن اين فعاليت‌ها در قالب يك پروژه بود؛ اصرار داشتم و اميدوار بودم كه به اين ترتيب ضمن اينكه نظمي به كارداده ميشه از همون اول بچه‌ها با چم و خم‌هاي پروژه نويسي هم آشنا بشن؛ چون حدس مي‌زدم اين كار حتما يه روزي به درد مي‌خوره؛ كار رو با 3-4 نفر شروع كرديم؛ حامد و پدرام رو يادمه؛ بعدها دو سه نفر ديگه هم اضافه شدن و بعد اين كم و زياد شدن و اومدن و رفتن اعضاي گروه انقدر زياد شد كه ديگه اسماشون رو يادم نيست؛ اما حامد همچنان پاي ثابت گروه بود و هست؛ اونم با چنان انرژي و انگيزه‌اي كه من حيرت ميكنم؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نميدونم فعاليت‌هاي اين گروه رو چه كسي و چطور بايد ارزشيابي كنه؛ اما خودم به عنوان كسي كه از ابتدا در كنار گروه بودم و حالا هم از بيرون كما كان فعاليت‌ها رو دنبال ميكنم بايد بگم كه از انتظاراتي كه در ابتدا براي كار پيش‌بيني كرديم به نوعي جلوتر هم هستيم؛&lt;br /&gt;الان با خوشحالي خبرهاي مربوط به فعاليت‌ها رو يا در وبلاگ حامد ميخونم يا اينكه خودش با ايميل من رو درجريان كارها قرار ميده؛&lt;br /&gt;تا حالا تونسته چندين برنامه آموزشي براي گروه‌هاي مختلف برگزار كنه؛&lt;br /&gt;تونسته چندين سخنراني به مناسبت‌هاي مرتبط در شهرهاي مختلف داشته باشه؛&lt;br /&gt;تونسته مبحث آلودگي نوري رو در رسانه‌ها به اندازه قابل قبولي مطرح كنه؛&lt;br /&gt;تونسته اين آلودگي رو به عنوان يكي از انواع آلودگي‌هاي زيست محيطي در ادبيات محيط زيست كشور بگنجونه و يا بشناسونه؛&lt;br /&gt;تونسته با افراد و يا سازمان‌هاي بين‌المللي كه فعاليت‌هاي مشتركي داشتن ارتباط برقرار كنه؛&lt;br /&gt;و تونسته قدم‌هاي اوليه رو براي برقراري ارتباط موثر با سازمان‌هاي متولي اين كار در كشور بر داره؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ممكنه كه هيچ‌كدوم از اين فعاليت‌ها تا حالا تاثيري در ميزان روشنايي يا تاريكي شهرهاي ايران ومخصوصا تهران نداشته باشه، اما شك ندارم شروع، شروع فوق‌العاده‌اي بود و مثل هر موضوع تازه‌ ديگه‌اي براي به بار نشستن زمان خاص خودش رو بر مي‌تابه؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آستين از لحاظ وضعيت نور شب شهر خيلي استانداردي به نظر ميآد، سعي ميكنم در اولين فرصت يه يادداشت در موردش بنويسم؛&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-6181937820776823987?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/6181937820776823987/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=6181937820776823987&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6181937820776823987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6181937820776823987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/05/blog-post_30.html' title='آلودگي نوري'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-6312264669784492025</id><published>2007-05-24T22:21:00.000+04:30</published><updated>2007-05-24T22:24:18.829+04:30</updated><title type='text'>مربوط به خدمات اجتماعی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یکی از بچه ها برای پست قبلی یه کامنت به ایمیلم فرستاده بود که فکر کردم بد نباشه همراه جوابش اینجا ثبتش کنم؛&lt;br /&gt; "&lt;br /&gt;از موضع جالبی به موضوع نگاه کردی که به نوعی شبیه ایده منه.يه ايده ای که چند وقته ذهنمو مشغول کرده و بعد از جایزه نوبل محمد يونس بنگلادشی به فکرم رسيد؛&lt;br /&gt;يه خورده دقت کنی می بينی که اکثر منابع درآمدی خيريه ها و... از محل کمکای مردمی تامین می شه.اما تصور کن یه موسسه غیر انتفاعی رو که به معنای واقعی کارش تجارته، یعنی کسب درآمد از طریق ارائه کالا و خدمات و خوب البته درگیر رقابت بازار.تنها تفاوت این موسسه با یک بنگاه تجاری در نحوه مصرف کردن درآمده، که صد در صد صرف خود خیریه می شه. منظورم اینه که یه خیریه می تونه علاوه بر دریافت کمک دولتی و مردمی، خودش با انجام فعالیت کاملاً تجاری ولی غیر انتفاعی تولید درآمد کنه و از این طریق اشتغال هم به وجود بیاره.مثلا یه کارگاه پوشاک بچگونه، یه فروشگاه لباس صد در صد تجاری و صد در صد غیر انتفاعی؛&lt;br /&gt;برگردم به موضوعی که گفتی، این موسسه می تونه سیستمی رو طراحی کنه که همین آدمای تنبل برای دریافت کمک، باید کار کنن، و حقوق بیشتر از تخصصشون رو بگیرن، چون درآمد مجموعه ای که براش کار می کنن، عملاً برای خودشونه و باید خرج خودشون بشه.البته موسسه هایی شبیه این الان هستن، مثلا خود آکسفم یه جورایی با فروش اجناس تولید درآمد می کنه، اما من حرف اینه که یه بنگاه تجاری تخصصی با کاربری جدید صد در صد غیر انتفاعی) و کارآفرین تمام وقت تولید درآمد کنه؛)&lt;br /&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من نوشتم؛&lt;br /&gt;"&lt;br /&gt;ايده راه‌اندازي يك چنين موسسه‌اي به نظر من هم فوق‌العاده است. و خيلي وقتا به اين فكر مي كنم كه چرا اين اتفاق نمي‌ٰافته. شايد براي اين كار مثل هر چيز ديگه اي دلايل متعددي وجود داشته باشه كه مرتبط به سياست‌هاي اون سازمان ميشه، اما دم دستي ترين دليلي كه به ذهن خودم ميرسه اينه كه تبديل يك خيريه به يك موسسه توليدي حتي اگر سود اون مستقيم توي جيب همون آدمها بره مستلزم يك سري فعاليت‌هاي اضافه است، معمولا همونطور كه گفتم از اونجايي كه چنين اقداماتي بيشتر جنبه تبليغ و خوش‌نامي داره آدمها و يا موسسات ترجيح ميدن با درد سر كمتري خروجي بيشتري داشته باشن، همين توليد پوشاكي رو كه مثال زدي ، فكرش رو بكن چقدر نياز به مديريت و هماهنگي و بازاريابي و صرف انرژي و خلاقيت و خيلي چيزهاي ديگه داره، فكر ميكني سازمان‌ها انقدر دلسوز هستن كه به خاطر توانمند شدن چند تا آدم وجهه خودشون رو از دست بدن؟ يا اينكه راه طولاني تري رو براي به دست آوردن اعتباري كه به همين شكل هم دارن، طي كنن؟ من فكر ميكنم يكي از تفاوت هاي ان جي او و خيريه در همين باشه كه ان جي او ها حداقل ظاهرا تلاش بيشتري در اين جهت ميكنن و البته خيلي وقتها هم موفق هستند اما ميبيني كه بخاطر سخت تر بودن شرايط آدم‌هاي كمتري رو تحت پوشش دارن و معمولا رويكرد متفاوت تري نسبت به مقوله فقر دارن؛&lt;br /&gt;"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آدم از هر طرف که به این قضیه نگاه میکنه باز میبینه که یه چیزایی با هم جور در نمیاد؛ و برای خیلی از سوال ها جواب قانع کننده ای پیدا نمیکنه؛&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-6312264669784492025?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/6312264669784492025/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=6312264669784492025&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6312264669784492025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6312264669784492025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/05/blog-post_24.html' title='مربوط به خدمات اجتماعی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-3548853732445324048</id><published>2007-05-17T19:35:00.001+04:30</published><updated>2007-05-17T19:35:49.680+04:30</updated><title type='text'>خدمات اجتماعی در تگزاس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سه شنبه هفته گذشته اولین جلسه کار من در سازمانی بود که به تازگی یک کار داوطلبانه رو باهاش شروع کردم. چندین جلسه آموزش و در کنارش بازدید و تهیه گزارش از مراکزی که به افراد تحت پوشش خدمات داده مي‌شه؛ افراد بي‌خانمان، مهاجرين، پناهنده‌ها، زن‌ها و بچه‌هاي آسيب ديده و گروه‌هايي از اين قبيل؛&lt;br /&gt;در اولين جلسه آموزشي مواردي مطرح شد كه بيشتر جنبه آشنايي و راهنمايي داشت؛ به همراه يك جزوه گردن كلفت كه شامل اصول و روش‌هاي برقراري ارتباط با افراد تحت پوشش هست؛‌ نكته‌اي كه خيلي روش تاكيد شد اين بود كه تا حد امكان از برقراري يك ارتباط دوستانه با مخاطب بپرهيزيم و ديگري اينكه تمام وقتي رو كه صرف اين كار داوطلبانه طي روز انجام مي‌شه جايي ثبت كنيم يعني به حساب بياد؛&lt;br /&gt;اين موسسه در آستين حدود8 مركز تحت پوشش داره كه من در اين ماه بايد به تمام اونها سر بزنم؛ كاري كه از من خواسته شده در اين بازديدها انجام بدم اينه كه ببينم اين خدمات رساني به شكل انجام مي‌شه و احيانا چه مواردي به خوبي اجرا نميشه، از نوع برخورد كارمندان مراكز با مراجعين و حتي بازخوردي كه از مراجع گرفته ميشه؛&lt;br /&gt;جمعه صبح براي شروع كار به يكي از اين مراكز رفتم، اين مركز در خيابان ششم آستين و در كنار چند مركز مشابه قرار داره؛ مراجعين اغلب سياه پوست و مرد هستند؛ طبقه اول شبيه و اندازه لابي تالار وحدت بود؛ ابتداي سالن يك ميز پذيرش، در وسط تعداد زيادي ميز و صندلي و يك راه پله كه به طبقه بالا راه داره؛ و در انتهاي سالن خشكشويي؛ درهاي ديگه‌اي هم به اين سالن باز مي‌شد كه من متوجه كاربردشون نشدم؛ طبقه دوم حمام، دستشويي و بخشي از امور اداري قرار داره و طبقه سوم خوابگاه؛ مراجعين براي تهيه غذا بايد به ساختمون رو برو بروند؛&lt;br /&gt;مراجعين بيشتر علي بي‌غم‌هايي به نظر مي‌اومدن كه چنين امكاني خيلي به مذاقشون سازگاره؛ خوب چي از اين بهتر، درآمد ماهانه، حمام، غذا، خوابگاه، دارو و درمان مفت؛ حتي خيلي از اونها آدم‌هاي پرتوقعي بودن كه مثلا چون اسپري شوينده در و ديوار حمام تموم شده بود غر مي زدند؛ تعداد مردها تقريبا 4 برابر زن‌هاست؛ خوابگاه به اندازه تمام مراجعين نيست اما مراكز ديگه‌اي هستن كه خدمات يكساني دارند؛&lt;br /&gt;وجود چنين مركزي در آمريكا دور از انتظارنيست، اما موضوعي كه مهمه اينه كه چرا همچنان کمک به محرومین با رویکرد خدمات رسانی صرف داره انجام مي‌شه؛ تقريبا اكثر مراجعين اگر معتاد به الكل و مواد مخدر نبودن، افراد جوون و سالمي بودن كه قطعا امكان پيدا كردن كار دارند، با اين حال زندگي به اين شكل رو ترجيح ميدن؛‌ تا بوده همين بوده و مردم بخاطر اينكه كاري انجام داده باشن و كاري رو از سر خودشون باز كرده باشن چنين كارهايي مي‌كنن؛‌ كمك به محرومين و گرسنگان وتنبلان و راحت طلبان...؛ اين اتفاق در اندازه‌ها و شكل‌هاي مختلف در همه جا مي‌افته؛ از پختن يه پلوي نذري و توزيع بين كساني كه كوچكترين محدوديتي براي تهيه اش ندارن، تا انداختن سكه در صندوق صدقات، تا توزيع سوپ گرم به گرسنه ‌هاي آفريقا، تا خدمات درجه يك به خيابون‌خواب‌هاي آمريكا؛&lt;br /&gt;همه اين اتفاق‌ها به اين خاطر مي‌افته كه معمولا اين زحمت رو به خودمون نميديم تا فضايي براي تمرين تامين معيشت براي اين افراد بوجود بياريم؛ چون هميشه طالب نتايج آني و ملموس هستيم، چون پولي كه اومده سريعتر بايد هزينه بشه، چون مصرف پول در چنين فعاليت‌هايي معافيت مالياتي داره، چون انجام چنين كارهايي خوش‌نامي به همراه داره؛ چون جايي هست كه هركي خواست به دنيا بگه چقدر خوبه بره يه مبلغي به چنين مراكزي پرداخت كنه؛ الان بيشتر از اين بهتره تند نرم چون هنوز نميدونم در مراكز ديگه چه اتفاق‌هايي مي‌افته؛ اميدوارم حرفي براي گفتن پيدا بشه؛ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-3548853732445324048?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/3548853732445324048/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=3548853732445324048&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/3548853732445324048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/3548853732445324048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/05/blog-post_17.html' title='خدمات اجتماعی در تگزاس'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-8886325648493442225</id><published>2007-05-02T07:12:00.000+04:30</published><updated>2007-05-02T07:18:41.522+04:30</updated><title type='text'>در مورد اين تصوير</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/Rjf6pGdLUSI/AAAAAAAAAB0/v7u0YJ_o74Y/s1600-h/Picoftheyear.JPG"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5059788290388611362" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/Rjf6pGdLUSI/AAAAAAAAAB0/v7u0YJ_o74Y/s320/Picoftheyear.JPG" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;چندوقت پيش يه دوستي اين عكس رو برام فرستاد. بدون توجه به واقعي يا تزييني بودن عكس ازش خوشم اومد. نه به خاطر مضحك بودنش يا احمقانه بودن ايده عكس، نكته اي كه برام جالب بود اين بود كه اين عكس تصويري از ذهنيتي بود كه خيلي مواقع از زن دارم، در هر جاي دنيا، اينكه جايگاه زن‌ها هميشه با معيارهاي مردانه تعيين و يا شناخته ميشه؛ زن‌هاي تكريم شده مذهبي دور و برخودمون پيچيده شده در لفافه‌هاي سياه و رنگي، و زن‌هاي ليبرال دور از خودمون پيچيده شده در لايه‌هاي رنگ و روغن و بزك و دوزك و تمام زيبايي‌هاي فيزيكي زنانه؛ آنها در آنجا ارج و قربي دارند و اينها در اينجا.... اون يكي نشانه تحجر و اين يكي نشانه تمدن، دنياي مردانه آنها به آنها مي‌بالد و دنياي مردانه اينها به اينها؛‌ و ماداميكه هر دو سوي طيف يكديگر را تحقير مي‌كنند معلوم نيست حق با كيه؛&lt;br /&gt;و گاهي به ايده دگم تعصبي تشكيل يه دنياي زنانه فكر مي‌كنم؛ كه حداقل در اونجا ببينم اگر زن‌ها قرار بود خودشون براي خودشون تصميم بگيرند بدون حضور جنس اول....اون دنيا به كدوم طرف طيف نزديك‌تر بود....؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-8886325648493442225?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/8886325648493442225/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=8886325648493442225&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/8886325648493442225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/8886325648493442225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='در مورد اين تصوير'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/Rjf6pGdLUSI/AAAAAAAAAB0/v7u0YJ_o74Y/s72-c/Picoftheyear.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-283976299200122954</id><published>2007-04-22T04:50:00.000+04:30</published><updated>2007-04-22T05:06:53.927+04:30</updated><title type='text'>ادامه بازی مار و پله</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مدت‌ها بود می‌خواستم در مورد سرنوشت بازی که طراحی کرده بودیم اینجا بنویسم، که بالاخره چه کردیم و چی از آب در اومد؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متاسفانه چون فتوشاپ نمی‌دونستم مجبور شدم تمام طرح‌ها رو یکی یکی از اینترنت پیدا کنم و توی رایانه&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www2.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; کنار هم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچینم، بعضی‌ها می‌تونن تجسم کنن منو وقتی که با این نرم افزار سر و کله می‌زدم تا این شکل‌ها درست شه، البته که راحت نبود به همین دلیل بخشی از طراحی رو بعد از چاپ کردن طرح با رایانه انجام دادم، درست مثل انسان‌های اولیه، تازه بعد از آماده شدن این طرح باید می‌رفتم مطبعه یا همون چاپخونه‌ای که قبلا توضیح دادم و با حافظ صاحب سر و کله می‌زدم، سر و کله زدن یک اردو زبان با یک فارسی زبان موقع طراحی توی رایانه هم خودش داستانیه که گمونم ارزششو داشته باشه که یه روز در موردش حسابی توضیح بدم؛&lt;br /&gt;اولین نسخه بازی رو وقتی اسلام آباد بودم گرفتم، حالا بماند قول‌هایی که صاحب مطبعه داده بود برای نوع چاپ کار، و اونجا دیگه دست ما کوتاه بود و خرما بر نخیل؛&lt;br /&gt;فکر می‌کنم این طبیعت هر نوع سفارشی در هر جایی باشه که تا آخر کار باید پاش وایستی وگرنه اگر نه همه ولی بخشی از زحمتت به باد می‌ره، این قانون اینجا هم شامل حال من شد و بازی به جای چاپ روی کاغذ چهارصدو پنجاه گرمی لمینیت مات روی کاغذ سیصد گرمی ورنی مات طراحی شد، بدون جعبه و پاکت مناسب، چون به جای پاکتی هم که من سفارش داده بودم پاکت پلاستیکی اومده بود؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تمام این حرف‌ها چیزی که برای من از همه مهمتر بود این بود که متاسفانه هیچ‌وقت نفهمیدم که عکس‌العمل بچه‌ها نسبت به این بازی چی بود، نه عکس‌العمل بچه‌ها نسبت به بازی و نه عکس‌العمل خانم‌ها به جنتری یا همون تقویم خودمون؛ چون بعد از توزیع اونها بنا به دلیلی مجبور به ترک افغانستان شدم و حسرت تطبیق&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www2.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; این کار توی ساحه&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn3" href="http://www2.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn3" name="_ftnref3"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;]&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;3]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; برای همیشه به دلم موند؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این یکی از معدود و خیلی معدود دفعاتی بود که علی‌رغم تمام احترامی که برای اعتقادات و عقاید خودم قایل هستم مجبور شدم ازشون کوتاه بیام، اولویت دیگه‌ای رو ترجیح بدم و در نتیجه نتونم پاش بایستم؛ امیدوارم هنوز راهی برای جبران باشه؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www2.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; MS Word&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www2.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; اجرا &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn3" href="http://www2.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref3" name="_ftn3"&gt;3]&lt;/a&gt; field &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056044759545345730" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/Riqt67Us9sI/AAAAAAAAABs/2Ls-JsDPxZk/s320/IMG_2804.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;تصویر بازی طراحی شده و کارت‌هایی که به جای تاس استفاده کردیم&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-283976299200122954?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/283976299200122954/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=283976299200122954&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/283976299200122954'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/283976299200122954'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='ادامه بازی مار و پله'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_GNp7nUJNjyw/Riqt67Us9sI/AAAAAAAAABs/2Ls-JsDPxZk/s72-c/IMG_2804.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-4423313921780437180</id><published>2007-03-25T22:01:00.000+04:30</published><updated>2007-03-25T22:14:27.720+04:30</updated><title type='text'>سال 85</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;سال &lt;span style="font-size:85%;"&gt;86؛&lt;/span&gt; یکسال دیگه گذشت و من هنوز حتی کوچه رو پیدا نکردم چه برسه به پیچ و خماش؛ انگار همین دیروز بود که توی هرات داشتم سال هشتادو چهارمو مرور می کردم؛‌ همه چی سریع می‌گذره؛ وقتی می‌گذره می‌بینی که چقدر سریع گذشته؛ اما تقویمت بهت یه چیز دیگه می‌گه؛ اینکه چطور گذشته؛ چه اتفاقایی افتاده؛ چه آدم‌هایی توی زندگیت اومدن و رفتن؛ چه تغییراتی، چه روزهایی، چه سختی‌هایی، چه غم‌هایی، چه خوشی‌هایی، چه دلتنگی‌هایی؛ اینجاست که دیگه سرعت زمان مفهمومی نداره، دیگه مهم نیست که چقدر زود گذشت یا چقدر دیر، مهم اینه که گذشت؛ مهم اینه که چطور گذشت؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی از ما برای هر سال یه برنامه ریزی داریم و چهار تا هدف هم برای خودمون دست و پا میکنیم و دلمون خوشه خیلی سیستماتیک پیش می‌ریم، البته خوش به حال اونایی که موفق می‌شن؛ بعضی از ما هم مثل خود من حال و حوصله این کارا رو نداریم و همینطور می‌ریم تو شکم زمان ببینیم چی پیش میاد؛ بعد اگه باب میل نبود می‌شینیم غصه شو می‌خوریم؛ یا اینکه اگه همه تلاشمونو کنیم که ادای گروه اول رو در بیاریم بی برو برگرد تیرمون به سنگ میخوره و می‌شینیم سر جامون؛&lt;br /&gt;امسال من هم از این قاعده مستثنی نبود؛‌ تیری که به سنگ خورد تحصیل تو انگلیس بود و جایگزین شدنش با اومدن و موندن در ینگه دنیا به جای سفر یک هفته‌ای به مکزیک؛ چیزی که واقعا انتظارش رو نداشتم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشتاد و پنج من از جهاتی خیلی متفاوت با مقاطع مختلف زندگیم بود، اولین تجربه جدی زندگی جدای ازخانواده؛ اولین تجربه جدی بین‌المللی؛ اولین تجربه سفرهای متعدد زمینی، که برای خودش دنیایی داشت، تجربه زندگی سخت، تجربه خطر، تجربه پروازهای غیرمتعارف، تجربه حضور در پایگاه‌های نظامی ناتو، تجربه شام مشترک با یک رییس جمهور، تجربه شیرین پیدا کردن دوستان خوب، تجربه بد متمایز شدن ازبقیه در خونه خودشون (در افغانستان)، تجربه استقامت در برابر یک جریان مخالف، تجربه یک تولد دوباره و تجربه های تلخ و شیرین خیلی چیزهای دیگه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و فکر کردن به همه این اتفاق‌هاست که باعث مي‌شه که انقدر راحت نگم چقدر سریع گذشت؛ بهار و تابستون هرات، پاییز و زمستون کابل و البته هفته‌های آخر سال اینور دنیا؛‌ هرروزش بخشی از زندگی من رو شکل داد، به من آموخت، به من افزود و صد البته بهای سنگینی رو هم در برداشت؛ سختی‌هاش از شروع سال تا پایان سیر صعودی داشت و هر چی به پایان سال نزدیک‌تر شدم، انرژی بیشتری از من گرفت؛ دست و پای بیشتری زدم و غم بیشتری داشتم؛ اما حالا خوشحالم که هنوز سلامت هستم، روحی و جسمی، و همین رو نشونه‌ای از حضور خدا در زندگیم می‌دونم که مهمترین درسی بود که &lt;span style="font-size:85%;"&gt;85&lt;/span&gt; به من داد، و عمیقا معتقدم هرگز قادر به انکار این حضور نخواهم بود!!!؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-4423313921780437180?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/4423313921780437180/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=4423313921780437180&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/4423313921780437180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/4423313921780437180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/03/85.html' title='سال 85'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-1999337820015217030</id><published>2007-01-15T22:51:00.000+04:30</published><updated>2007-01-15T22:53:21.650+04:30</updated><title type='text'>پشت ستاره‌های آهنی  قلبی از طلاست؛</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قبلنا وقتی تو خیابونای کابل و هرات می‌رفتم و نیروهای ناتو و آیساف و خلاصه نیروهای نظامی خارجی رو توی اون توپ و تانکا و نقابا و ماسکا و کلاه‌ها و اسلحه به دست و مسلسل به دوش میدیدم حالم بد میشد؛ انقدر به نظرم بی‌رحم و عوضی و غیر انسانی می‌اومدن که گاهی فکر می‌کردم که هیچی حالیشون نیست به غیر از آدم کشتن؛ حتی با مردم هم که صحبت می‌کردم همین حس رو داشتن/دارن و می‌خوان که یه جورایی سر به تن هیچکدومشون نباشه؛‌ هر چی هم میشه از چشم همینا می‌بینن؛ از حمله طالبان و دزدی تا گدایی و فساد اداری و خلاصه هر چیزی که به خودشون و هر کسی دیگه ای مربوط میشه؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با تمام این پیش زمینه ها هفته قبل یک مهمونی رفتم توی سفارت کانادا؛ به مناسبت خداحافظی یکی از همین حضرات؛ وارد که  شدم و آدما رو دیدم اولش یه کم مرعوب قد و قواره‌هاشون شدم؛ اما بعد از یه مدت کوتاهی که با چند نفری صحبت کردم به نکات جالبی پی بردم؛ اینکه چقدر حتی بیشتر از غیر نظامی‌ها نرمال وطبیعی هستن؛‌ چقدر برخوردای قشنگ و مودبی دارن؛ حتی اونقدر حساس هستند که موقع خدافظی با دوستاشون دستشون بلرزه یا اشک بریزن؛‌ ‌این مشاهدات باعث شد که نظرم رو نسبت به این جریان مطرح کنم؛ نتیجه جالب این بود که خودشون اصلا فکرشو هم نمی‌کردن مردم/یا من همچین حسی بهشون دارن؛&lt;br /&gt;به هر حال این یک روی دیگه سکه بود که بازم هر نوع نگاه قضاوت‌گونه‌ای رو رد می‌کرد؛&lt;br /&gt;چقدر بده آدم تمام زندگیشو مجبور باشه پشت یه ماسک بگذرونه؛ اما ازون بدتر اینه که اون ماسک خوشگل باشه و پشتش یه قلب بد باشه؛ این طفلکا برعکسن؛‌&lt;br /&gt;این منو یاد  کارتون معاون کلانتر انداخت؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-1999337820015217030?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/1999337820015217030/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=1999337820015217030&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/1999337820015217030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/1999337820015217030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/01/blog-post_8636.html' title='پشت ستاره‌های آهنی  قلبی از طلاست؛'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-913035735531391015</id><published>2007-01-15T21:40:00.000+04:30</published><updated>2007-01-17T21:48:19.107+04:30</updated><title type='text'>بدون توقف، زندگی؛</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمیدونم فقط من اینطوری هستم یا این یک حس فراگیره؛ که وقتی که چیزی رو که مدت‌ها گاهی شاید سال‌ها براش تلاش کردی به دست میآری، با خودت بگی؛ همین؟ خوب حالا که چی؟ اینم قبولی خرداد یا شهریور؛ اینم از دانشگاه؛ اینم از کاری که مدت‌ها دنبالش بودم؛ حالا ترفیع؛ حالا این حالا اون....؛ زندگی واقعا مثل سرابه که هرچی می‌ری به چیزی که تو افق می‌بینی نمیرسی؛ نمیدونم این نشونه تهی بودن زندگیه یا غنی بودنش؛ هرچی هست نصفش جذابیته نصفش بی‌تفاوتی؛ اولش اشتیاق و آخرش انتظار برای ایجاد یک اشتیاق مجدد؛&lt;br /&gt;و صد البته ارزش تمام این دستاوردها یکسان نیست؛ بعضیهاشون یک سرفصل جدید تو زندگی آدم بوجود میاره که به اندازه همون اشتیاق، وهم و ترس از ناشناخته‌ها رو در بر داره؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;زندگی آتشگاهیه&lt;span style="font-size:78%;"&gt;1&lt;/span&gt; که تمام این اتفاق‌ها و سراب‌ها مثل هیزم برای روشن نگه داشتنش لازمه؛ چیزی که مهمه تلاشیه که بتونه شعله رو همیشه روشن نگه داره؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;سیاوش کسرایی-1&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آری آری زندگی زیباست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران برپاست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست...؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-913035735531391015?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/913035735531391015/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=913035735531391015&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/913035735531391015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/913035735531391015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/01/blog-post_15.html' title='بدون توقف، زندگی؛'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-8400663616343705831</id><published>2007-01-08T17:19:00.000+04:30</published><updated>2007-01-09T09:17:47.564+04:30</updated><title type='text'>بازی شب یلدا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اون وقتا که با جبهه سبز کار می کردم، به عنوان عضو داوطلب، یک گروهی شکل دادیم برای انتشار خبرنامه، این گروه شامل یه تعداد جوونای همسن و سال خودم بود که عاشق این بودیم که مثل دیوونه‌ها ساعت‌ها وقت برای کاری بذاریم که نمیدونستیم بعدها یه جورایی از اولین و جدی‌ترین کارهای گروهی‌مون میشه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو این گروه یه چند نفری بودن که الان اسم &lt;a href="http://joven.blogfa.com/"&gt;هوتن دولتی &lt;/a&gt;و مقیمی رو یادمه، اونم بخاطر مسایل عجیب و شاید خنده‌داری که بعدا بوجود آوردن؛ با این دو نفر اصلا در تماس نبودم تا وقتی که هوتن وبلاگ من رو نمیدونم چطوری پیدا کرد و ما دوباره با هم در تماس شدیم؛ این دفعه احتمالا مثل دو تا آدم بزرگ، یا حداقل دو تا آدم جدی‌تر؛ که هر کدوم اتفاقات جالب و عجیبی رو در جامعه مدنی دور و برمون تجربه کردیم؛ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آخرین خبری که ازش گرفتم این بود که منو به یه بازی دعوت کرده بود، رفتم ببینم چیه؛ دیدم جالبه، بازی شب یلدا؛ همونی که با اینو بگیرش شروع می‌شه؛ اینو بگیرش، چکارش کنم؛ بده رفیقت، اینو بگیرش؛ چکارش کنم بده بغلیت؛ این بازی گاهی با حرکات ساده‌ای شروع می‌شد که در نهایت تبدیل به یه رقص جانانه وسط مهمونی می‌شد؛ حتما همه میدوننش؛ اما بچه‌ها اومدن وبلاگیش کردن؛ منم بدم نیومد بازی کنم؛ تو &lt;a href="http://joven.blogfa.com/"&gt;وبلاگ هوتن&lt;/a&gt; توضیحات بیشترش هست؛&lt;br /&gt;اینجا من چیزی از وضعیت فعلی خودم نمی‌نویسم چون الان رو مودش نیستم؛&lt;br /&gt;اما منم از دوستایی که می‌شناسم می‌خوام توی این بازی شرکت کنن؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://mandanainred.persianblog.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماندانا این رد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.jamalifard.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جمالی فرد &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که هیچموقع نفهمیدم چطوری رو مغزشون کار می‌کنن که انقدر ایده‌های جالب دارن؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.haniran.persianblog.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حسام نراقی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; که انقدر غرق کارش شده که می‌ترسم همین‌روزا از اونور بوم بیفته؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;احتمالا &lt;/span&gt;&lt;a href="http://blog.360.yahoo.com/blog-WssV8Zw5eqiViBjLTHRfWLr.aQ--?cq=1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هانیتا &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر حوصله نوشتن بیشتر از 2 خط داشته باشه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آقای &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.arte.blofa.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیات&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ادیب عزیز، که نوع نگاهش به این جریان می تونه جالب باشه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دوست نو یافته و هنرمندم &lt;/span&gt;&lt;a href="http://duzakh.persianblog.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میثم رضاوند، &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از جوونای نیک روزگار؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-8400663616343705831?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/8400663616343705831/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=8400663616343705831&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/8400663616343705831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/8400663616343705831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/01/blog-post_9808.html' title='بازی شب یلدا'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-4349278531518614459</id><published>2007-01-08T09:52:00.001+04:30</published><updated>2007-01-08T09:54:40.214+04:30</updated><title type='text'>یک خبر خوش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر از گاهی وقتی تهران هستم و تلفن تهرانم روشنه عبدالمطلب باهام تماس می‌گیره؛&lt;br /&gt;عبدالمطلب یکی از اهالی روستاییه که من سه چهار سال پیش اونجا کار می‌کردم؛ روستای کلانی در بخش نگور شهرستان چابهار استان سیستان و بلوچستان؛&lt;br /&gt;فکر می‌کنم اوایل سال &lt;span style="font-size:85%;"&gt;81&lt;/span&gt; بود که این پروژه به من معرفی شد؛ این اولین تجربه من در زمینه توسعه محلی بود؛ بعد از یکسری آموزش‌ها و جلسات توجیهی راهی منطقه شدیم، یک تیم پنج نفره که باید به مدت &lt;span style="font-size:85%;"&gt;6&lt;/span&gt; ماه کار مطالعات میدانی طرح رو انجام می‌دادیم، در این مدت هر ماه به مدت تقریبا یک هفته در روستا مستقر می‌شدیم؛ اون موقع کلانی تنها یک مدرسه یک کلاسه داشت که فکر می‌کنم فقط &lt;span style="font-size:85%;"&gt;3&lt;/span&gt; دانش‌آموز دختر و ده دوازده تا دانش آموز پسر در مقاطع اول تا پنجم ابتدایی داشت؛‌جمعیت روستا &lt;span style="font-size:85%;"&gt;1500&lt;/span&gt; نفر بود؛  هدف طرح توانمندسازی اهالی برای حفاظت از جنگل‌های حرا یا مانگرویی بود که در نزدیکی روستا قرار داشت؛ حالا بماند که بعدها فهمیدیم که هیچ خطری از طرف اهالی جنگل‌ها رو تهدید نمی‌کنه؛ و مهمترین عامل مزارع پرورش میگویی بود که در کنار جنگل‌ها احداث شده بود؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه بعدها فهمیدم که افزایش چیدن سرشاخه‌های حرا برای دام به دلیل خشکسالی‌های طولانی مدت چندین ساله است؛‌ کاری که احتمالا از بدو همزیستی این گیاه و انسان انجام می‌شده و هیچ مشکلی هم تا حالا بوجود نیاورده؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اون گذشته ما در اون پروژه مطالعات میدانی رو فقط با مردم و به صورت مشارکتی انجام دادیم و یادم نمیاد از لحاظ علمی چه کار کردیم؛ مثلا نیومدیم پوشش گیاهی حرای سی سال قبل رو با ده سال قبل و موقع اجرای طرح مقایسه کنیم؛ یا از این دست کارها که کار من نیست؛ نتیجه این شد که خروجی کار ما هیچ قدمی برای حفظ و احیاء جنگل‌ برنداشت؛&lt;br /&gt; در عوض این پروژه باعث شد یکسری خدمات دیگه به روستا برسه، مثل ساخت یک مدرسه فکر می‌کنم 4 کلاسه، اضافه شدن دو معلم مرد و سه معلم زن برای دخترها؛ چون یکی از دلایلی که اهالی با مدرسه رفتن دخترها شون مخالفت می‌کردن وجود معلم مرد در مدرسه بود؛&lt;br /&gt;ساخت یک خانه بهداشت که متاسفانه به دلیل متوقف شدن پیگیری‌های بعدیش تا حالا بلا استفاده مونده؛‌ معرفی روش‌های دریافت تسهیلاتی مثل شناسنامه یا بیمه درمانی و چیزهایی از این قبیل؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چیزی که من رو هیجان زده کرد و باعث شد این مطلب رو بنویسم تلفنی بود که این دفعه آخر از کلانی بهم شد؛&lt;br /&gt;این دفعه به غیر از عبدالمطلب،‌ رحیمه هم باهام تماس گرفت؛ احساس کردم فارسی رو خیلی بهتر حرف می‌زنه؛ وقتی ما اونجا بودیم داشت کلاس سوم ابتدایی رو میخوند؛ یکی از اولین دخترهایی بود که به مدرسه اومده بود؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم رفت بگم که بعداز اینکه معلم‌های زن به روستا اومدن تعداد دانش‌آموزهای دختر طی دو سال تحصیلی به 90 نفر رسید؛ معلم‌‌ها همچنین برای زن‌های روستا کلاس سواد آموزی برگزار می‌کردند؛ متاسفانه دیگه خبر زیادی از بقیه ماجرا ندارم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از رحیمه مثل همیشه پرسیدم کلاس چندمی؛ گفت هفتم؛ فکر کردم شوخی می‌کنه؛ طوری که بخوام مچشو بگیرم گفتم شما که تا پنجم بیشتر ندارین؛ گفت می‌ریم بریس؛ بریس یکی از نزدیک‌ترین بندرهای صیادی به روستاست؛ گفتم با کی؟ گفت ما &lt;span style="font-size:85%;"&gt;6&lt;/span&gt; نفر هستیم؛ عبدالمطلب ما رو اول هفته میذاره اونجا و آخر هفته بر می‌گردونه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیدونم چقدر خوشحال شدم و چقدر خدا رو شکر کردم؛ خیلی لذت‌بخشه در حالی که دایم نگران این هستی که کارت نیمه کاره مونده یه هو همچین خبرایی بشنوی؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه آدم‌های این جور نا کجا آبادها بتونن با دنیا تعامل برقرار کنن؛ این حق تمام انسان‌ها نیست؟؛&lt;br /&gt;گاهی فکر می‌کردم که چرا باید آرامش روستایی‌ها رو در ازای یکسری تسهیلاتی که اصلا معلوم نیست به چه دردشون بخوره به هم زد؛ الان می‌بینم که اون یک حس خود خواهانه است که از زیبایی این تفاوت‌ها و از زیبایی فقر لذت می‌بره؛ فکر می‌کنم نفس کار کاملا درسته و تنها مساله انتخاب روش‌ها و استراتژی‌های دسترسی به توسعه است؛ چطور این پلکان طی بشه و چطور بشه بدون از بین بردن سنت‌ها و با در نظر گرفتن تفاوت‌ها از نتیجه کار راضی شد و صاحبان اصلی رو هم راضی نمود؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-4349278531518614459?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/4349278531518614459/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=4349278531518614459&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/4349278531518614459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/4349278531518614459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2007/01/blog-post_08.html' title='یک خبر خوش'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-2260408408954707876</id><published>2006-12-25T20:01:00.000+04:30</published><updated>2006-12-25T20:09:43.714+04:30</updated><title type='text'>اسلام آباد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هیچ جذابیت یا نکته برجسته ای برای گفتن نداره، اصلا همه چی سرد و بی روحه، مثل اینکه یه عده آدم بومی و غیر متمدن رو توی یک شهر مدرن تبعید کرده باشی، و اونها رو در این شهر متمدن بهت زده و گنگ توی خیابون‌ها ببینی؛ اسلام‌ آباد در سال 1968، ساخته شد، یعنی یک شهر بعد ساخته است و هیچ هویت باستانی نداره، از طرفی باعث شده از نظر شهرسازی بسیار نرمال و سیستماتیک باشه، شهر به مناطق مختلفی با حروف الفبا تقسیم شده، منطقه اف پولدارترین جای شهره، و منطقه جی فقیر ترین؛ اما حتی منطقه جی هم خیلی شبیه مناطق فقیر نشین نیست، چون سبک معماری شهری  مدرنه، بیشتر مناطق شهر شبیه شهرک غرب و یا الهیه است، و خیلی حال و هوای غربی داره، البته بدون در نظر گرفتن آد‌م‌هاش؛  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اسلام‌آباد یک منطقه دیپلماتیک داره که برای ورود بهش باید بلیط تهیه کرد و با اتوبوس مخصوص واردش شد، تمام سفارت‌ها در این منطقه قرار داره؛‌&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مراکز خرید اجناس غیر متعارفی ندارند، مثل هر جنسی که هر جایی میشه پیدا کرد، جینا(جناح)؛ مارکت، سوپرمارکت و بلو مارکت در محله‌های خوب و کراچی کمپانی در منطقه جی قرار داره، غذایی که بیرون خورده میشه عمدتا مشتقات گوشت و مخصوصا مرغه که اغلب کنار خیابون سرو میشه، یک ک اف سی در سوپرمارکت پیدا کردم و یک فست فود دیگه در جینا مارکت، این به این معنیه که در اینجا فست فود زیاد طرفدار نداره، و حتی مک دونالد هم ندیدم؛ البته بعد از نوشتن این یادداشت یک مک دونالد پیدا کردم؛ که به تازگی افتتاح شد و خیلی زرقی برقی بود؛ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کفش باتا اینجا شعبه داره و محصولاتش در لاهور ساخته میشه، نمیدونم چقدر با اصلش فاصله داره؛&lt;br /&gt;بیشتر از هرچیزی همونطور که قبلا حدس میزدم پارچه فروشی و محصولات خواب مثل تشک و لحاف و ملافه و حوله و این چیزا به چشم میخوره؛&lt;br /&gt;در شهر تقریبا تصادف اتومبیل زیاد پیش میاد چون راننده‌ها خرکی می رونند؛&lt;br /&gt;کافی نت زیاد نیست، سرعت اینترنت کم و قیمت گرونه، 30 روپیه برای یکساعت  یعنی 50 سنت تومن؛یعنی شایدم زیاد گرون نیست؛&lt;br /&gt;اجاره یک منزل دو طبقه باحدود 100 متر برای هر طبقه حدود 350 دلار در ماه در منطقه جی و تا 1200 دلار در منطقه اف؛&lt;br /&gt;کرایه تاکسی برای مسیرهای نزدیک حدود 30 روپیه و مسیرهای دور 100-200 روپیه ؛&lt;br /&gt;قیمت غذا و خیلی چیزهای دیگه تقریبا مثل تهرانه، البته رستوران های خوب از رستوران های خوب تهران گرون تره؛ اینطور که گفته میشه اسلام آباد گرونتر شهر پاکستانه؛&lt;br /&gt;شهر حدود 1 تا  1و نیم میلیون نفر جمعیت داره ؛&lt;br /&gt;شهر راویلپیندی کاملا چسبیده به اسلام آباده ؛&lt;br /&gt;منطقه ماری که یکی از جاهای توریستی پاکستانه در 30 کیلومتری اسلام آباده، منطقه جنگلی و کوهستانی و به قول خودمون ییلاقی؛&lt;br /&gt;آب و هوای اسلام‌آباد معتدل و مطبوعه، در این ماه حدود 15 درجه یعنی تقریبا مثل اواخر فروردینه، میشه لباس گرم پوشید میشه آستین کوتاه پوشید با هردوش آدم راحته، و در تابستان هم هرچند روزها یک مقدار گرمه اما شب‌های خنک و خوبی داره، اکثر قسمت ‌های شهر جنگل و فضای سبزه که البته من فکر میکنم طبیعیه، خیلی شبیه شهرهای شمالی ایران، و البته بدون رطوبت اضافی، به نظر میاد شهر از نظر زیست محیطی‌آلوده است و یا اینکه در حال آلوده شدنه اون هم به شکل خطرناکی، از بالا که نگاه میکنی تمام رودخونه‌ها ونهر های نزدیک شهر پر از کف و آلودگی‌های شیمیای مثل روغن و چیزایی که من نمیدونم، این وضعیت توی کانال‌های آب شهر هم دیده میشه، هوا هم تقریبا آلوده است، و بدون شک بودن جنگل در شهر خیلی به تصفیه هوا کمک کرده وگر نه دست کمی از تهران و یا حتی کراچی نداشت؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-2260408408954707876?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/2260408408954707876/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=2260408408954707876&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/2260408408954707876'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/2260408408954707876'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/12/blog-post_25.html' title='اسلام آباد'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-8640272804403467375</id><published>2006-12-17T12:19:00.001+04:30</published><updated>2006-12-17T12:24:12.170+04:30</updated><title type='text'>ویزه افغانستان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای سومین بار یک ویزای مولتیپل 6 ماهه افغانستان گرفتم. 180 دلار برای 6 ماه؛ جدیدا سخت گیری های زیادی برای دادن ویزا میشه؛ مهمترین شرطش گواهی تایید سلامت جسمی و داشتن مجوز کار در این کشوره، بعد که این مدارک تهیه شد، فرم درخواست ویزه (ویزا)؛ به وزارت کشور، اقتصاد و خارجه می‌ره و وقتی همه اونها تایید کردند ویزا صادر می‌شه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این سخت‌گیری برای غربی‌ها به نظر می‌اد بیشتره، و همینطور برای زن‌های شرق دور؛ اینطور که بوش (بویش) می‌آد زن‌های چینی بازار اینجا رو دارن قبضه می‌کنن و به همین دلیل حتی وقتی وارد فرودگاه می‌شن مشکلاتی برای ورود دارن، که البته اگر من یه کاره‌ای تواین مملکت بودم از ورودشون به طور مطلق جلوگیری می‌کردم، خدا میدونه دارن چه غلطی اینجا می‌کنن؛ لعنتی‌ها جنسای بنجولشون کمه زن‌های بنجولشون رو هم دارن صادر می‌کنن؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تمام پروسه جریان ویزا توسط همکار من انجام شد چون اگر خودم می‌رفتم احتمالا تره هم برام خورد نمی‌کردن مگر اینکه کلی پیسه  یا پول؛ خرج می‌کردم؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-8640272804403467375?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/8640272804403467375/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=8640272804403467375&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/8640272804403467375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/8640272804403467375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='ویزه افغانستان'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-6541208572745770300</id><published>2006-12-15T21:12:00.000+04:30</published><updated>2006-12-15T21:14:44.014+04:30</updated><title type='text'>Alokozay tea</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مدتیه که تبلیغات چای الکوزی رو همه جا می‌بینم. مخصوصا از دوبی به سمت شرق، کانال‌های تلوزیونی ایرانی، عربی، هندی، پاکستانی، افغانی و البته بیل‌بورد،‌ تقویم، پوستر و خلاصه هر جا که چشمم می‌افته یه نشونه‌ای ازش هست. با اون دختره که ظاهرا یکی از هنرپیشه‌های معروف هنده. تا حالا فکر می‌کردم الکوزی یک اسم عربیه  و از اونجا که همه دفتر دستکشون توی اماراته هیچ شکی نداشتم؛&lt;br /&gt;امروز فهمیدم الکوزی اسم یکی از طوایف افغانیه، مثل باریک‌زی، و در نتیجه این همه اهن و تولوپ هم مال یک افغانیه. الکوزی یک نمایندگی خیلی بزرگ در کابل داره با چند تا مدیر و دم و تشکیلاتش؛&lt;br /&gt;کیفیت چاییش هم ای.... بد نیست، مخصوصا اینکه تنوع زیادی داره، حالا اینکه چقدر طبیعیه و چقدر کلک با خودشون؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن یکی از مشاهدات من از این مردم این هست که افغانی‌ها استعداد خیلی زیادی در تجارت دارن، بطوریکه فکر می‌کنم از موفق‌ترین تجار منطقه باشن، نه بخاطر اینکه شرکت الکوزی رو دارن، قبل از اون هم همین عقیده رو داشتم، اون‌ها در تجارت پارچه، چرم، خشکبار، کرک، پشم و البته تریاک واقعا بی‌نظیرن؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الکوزی تی....؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-6541208572745770300?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/6541208572745770300/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=6541208572745770300&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6541208572745770300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/6541208572745770300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/12/alokozay-tea.html' title='Alokozay tea'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-2867240744079758181</id><published>2006-11-29T17:26:00.000+04:30</published><updated>2006-11-29T17:30:25.966+04:30</updated><title type='text'>بازی مار و پله برای آموزش بهداشت فردی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یکی دیگه از کارا اینه که یه بازی برای آموزش بهداشت فردی بین اطفال توزیع کنیم؛ برای این کار از بازی مار و پله قرار شده بود استفاده کنیم، اما فکر کردم که اون خیلی برای بچه‌ها پیچیده باشه، به همین خاطر تصمیم گرفتم که بازی رو از 100 خونه تبدیل به 42 کنم یعنی هفت ردیف هفت تایی؛ اینطوری هم تصاویر درشت‌تری خواهیم داشت هم بازی راحت‌تر میشه؛‌ نکته دیگه که احتمالش می‌رفت که تبدیل به مشکل بشه، استفاده از تاس برای این بازی بود،‌چون تاس به هر حال هنوز خیلی جاها ابزار قماره؛ برای این کار فکر کردم که از کارت استفاده بشه، 5 کارت به شکل مربع که روی هر کدوم به جای شماره یکی از وسایل شخصی مثل مسواک و خمیر دندون کشیده بشه، مثلا یک خمیر دندون، دو دمپایی، سه صابون،‌ 4 شانه، 5 مسواک؛ به این ترتیب این بازی نیاز به یک طراحی جدید داشت، یک طراح یا بقول افغانیا یک رسام معرفی شد،‌ اولش قبول کرد و قرار شد امروز صبح برای دیدن نمونه کارش  برم؛‌ وقتی رفتم گفت این خیلی ریزه و من نمیتونم مگر اینکه مدل رو بهم بدین،‌ منم گفتم خوب اگه مدل داشتم که خودم انجام می‌دادم؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فعلا از رفیقش خواسته که این کار رو انجام بده اونم گفت 3 روز دیگه بیاین تحویل بگیرین،‌که من گفتم اول فردا &lt;strong&gt;میام*؛ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ببینم نمونه کارتون چیه؛&lt;br /&gt; اگر اینم نتونه ظاهرا باید خودم دست به کار شم؛‌&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;---------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;span style="color:#000066;"&gt;دوستای افغانی من با لغت &lt;strong&gt;میام&lt;/strong&gt; مساله دارن، میگن &lt;strong&gt;میام&lt;/strong&gt; دیگه چیه، می‌پرسم پس چی باید گفت؟ میگن: &lt;strong&gt;می‌آیم؛ &lt;/strong&gt;راست&lt;strong&gt;*&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; هم می‌گن خداییش؛&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-2867240744079758181?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/2867240744079758181/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=2867240744079758181&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/2867240744079758181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/2867240744079758181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/11/blog-post_5514.html' title='بازی مار و پله برای آموزش بهداشت فردی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-382760804878945763</id><published>2006-11-29T16:56:00.000+04:30</published><updated>2006-11-29T17:01:01.210+04:30</updated><title type='text'>مطبعه یا چاپخانه خودمون</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; مدتی توی کابل موندن ظاهرا اولین تاثیرش روی نوشتن من بوده که انقدر کم شده؛ همچنان مثل قبل هر روز کلی اطلاعات بهم می‌رسه؛ اما بدون اینکه جذابیتشو از دست داده باشه بازم داره یه جایی بین زمین و هوا می‌مونه؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مطبعه‌های افغانستان &lt;br /&gt;یکی از خروجی‌های بخشی از برنامه‌ای که در حال انجامش هستیم تهیه یک تقویم با تصاویر گرافیکی برای‌ آموزش بهداشت فردی به خانواده‌های ساکن در قریه جاته؛‌ دفعه قبل که تهران بودم ترتیب تهیه تصاویر رو دادم و خیلی دوست داشتم که یه جوری همونجا می‌تونستیم چاپش کنیم، چون در اینجا نمونه کار قابل قبول تا همین الان هم ندیدم؛ منتهی قسمت نشد و کسی که باید این کار رو می‌کرد تاقچه بالا گذاشت و مجبور شدم همینجا یه جوری سر و تهش رو هم بیارم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین کار این بود که یک مطبعه پیدا بشه؛ دو تا جایی رو که سابقه کار با ما رو داشتن به من معرفی کردن؛ یکیش چاپخونه عظیمی بود که ظاهرا آيساف و یه تعدادی از موسسات خارجی کارشون رو اونجا سفارش می‌دادن؛ نشریات، تبلیغات، پوستر و...؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دومیش یک جای کوچیکتر بود، یک مغازه خیلی کوچیک که 3 تا کامپیوتر و کلی آدم توش بود، و پشت مغازه یک حیات کاهگلی و دو سه تا اتاق که ماشینای چاپ همونجا بود، اما حد اقل یک طراح یا بهتر بگم یک کورل کار حرفه‌ای و پر حوصله داشتن؛ به همین دلیل با دومی به توافق رسیدیم؛ سه هزار و پونصد تقویم 30 در 40؛ 12 صفحه، رنگی، گلاسه مات، روی کاغذ 200 گرمی، دونه‌ای 85 افغانی که می‌کنه به عبارتی حدود 160 تومن، شامل هزینه طراحی؛‌ گمونم خیلی گرونتر از تهران در میاد....!!! تا حالا به تومن حساب نکرده بودم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین تفاوتی که دیدم این بود که  توی تهران معمولا برای سفارش کار به یه دفتر شیک و تر تمیز باید رفت و سفارش داد، اما اینجا مستقیم باید وارد چاپخونه بشی و توی دفتر چاپخونه با رییسش وارد مذاکره بشی، چون تمام مراحل کار از طراحی تا اجرا و صحافی همینجا انجام میشه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دومیش اینکه به جای آدم‌های خوش تیپ و تر و تمیز و ژیگولوی دفاتر تبلیغاتی، اینجا همه از دم محلی‌های بومی باقی‌مونده هستن، همونطور سنتی و ساده و مذهبی؛ طراحی که حرفشو زدم اسمش حافظ صاحب یا قاری صاحبه، چون تمام قرآن رو حفظه، یه پسر جوونیه که به نظر من شبیه پیغمبراس از بس چهره روحانی داره؛ و چه صبری داره، بطوریکه چندین بار شده که غرق کار توی کامپیوتر بوده  و یه هو برق رفته و این حتی یه نچ هم نگفته؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سومیش اینه که تمام روند کار رو خود سفارش دهنده باید تا آخر کار کنترل کنه، چون اینجا نه از طراح خبریه، نه از ناظر چاپ؛ اگر سفارش دهنده حالشو داشته باشه و مته به خشخاش بذاره احتمالا کارش به یه دردی بخوره وگرنه باید به آقایون اعتماد کنه و مواد رو تحویل بده و احتمالا یک پرینت نهایی رو ادیت کنه و بفرسته برای چاپی که خدا میدونه چی از آب در بیاد؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارمیش اینه که هنوزم که هنوزه هیچ قراردادی من ندیدم امضاء شه، یعنی انقدر اعتماد بوده که طرف بدون گرفتن هیچ پولی کار رو شروع کرده و این‌همه براش وقت گذاشته؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجمیش اینه که 3 ماه مونده به آخر سال هنوز تقویم سال 86 پیدا نشده و کارمون لنگ مونده تا اون از یه جایی گیر بیاد؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بقیه تفاوت‌ها رو هم احتمالا در مراحل بعدی کار باید بگم چون نمیدونم چی بشه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-382760804878945763?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/382760804878945763/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=382760804878945763&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/382760804878945763'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/382760804878945763'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/11/blog-post_29.html' title='مطبعه یا چاپخانه خودمون'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-116386115671427309</id><published>2006-11-18T19:13:00.000+04:30</published><updated>2006-11-27T12:46:22.840+04:30</updated><title type='text'>ادامه تحصیل در انگلیس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دسترسی کامل به اینترنت هم گاهی اوقات مشکلاتی رو بوجود می آره؛ از جمله اینکه آدم رو از کار و زندگی می‌ندازه، اونم برای آدم ندید بدیدی مثل من، وسوسه گشتن تو اینترنت فرصت هر گونه تولیدی رو از بین مي‌بره, حداقل تولید نوشتاری؛ به این نمی‌گن بیمار یا شاید هم اسیر تکنولوژی شدن؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از جهتی الان حداقل با دانشگاه‌ها و رشته‌های دانشگاهی انگلیس به خوبی آشنا شدم، کجا باید چی رو خوند، کجا باید پول کمتر داد، کجا اعتبار بیشتری داره، کجا کاربردی تره، کجا تئوری‌تره، کجا اسم و رسمش بیشتره،  چند مدل فوق لیسانس داریم، وضعیت گرفتن دکتری چطوریه، و اطلاعاتی از این قبیل که مربوط به آدم‌های درس‌خونه؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و سوالی که برای من از این حجم اطلاعات بوجود می‌آد اینه که به چه دلیل این تنوع وسیع از انواع و اقسام حوزه‌های علمی، فنی، هنری و هر موضوع دیگه‌ای در این کشور وجود داره، بهتر و بیشتر از هر جای دیگه‌ای حداقل به غیر از آمریکا، چون هنوز در مورد اون قسمت از دنیا اطلاعاتی ندارم؛ تا جایی که متوجه شدم این تغییر در ده پانزده سال اخیر اتفاق افتاده، تا قبل از اون این دانشگاه‌ها  عمدتا کالج یا چیزی شبیه مدارس عالی بودند که احتمالا به دلیل استقبال زیادی که ازشون شد خودشون رو به تدریج توسعه دادن تا جاییکه الان تبدیل به بهشتی برای ادامه تحصیل برای پولدارترین مردم دنیا شدن چرا که هزینه تحصیل در تمام این دانشگاه‌ها و مدارس سر به فلک می‌کشه؛ پرداختش یا از عهده طبقه متوسط بر نمی‌آد یا اینکه بسیار با سختی انجام می‌شه سی  هزار دلار برای یک دوره یک‌ساله فوق‌لیسانس مبلغ کمی برای خیلی از ماها نیست؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما خوشبختانه امکان‌های زیادی برای پیدا کردن بورسیه در اغلب این رشته‌ها وجود داره، که مستلزم داشتن یک ذهن خلاق و جویای فرصته، تا بدون پرداخت حتی یک پنی منجر به دریافت مدرک فوق لیسانس و یا دکتری در یکدوم از این دانشگاه‌ها بشه؛&lt;br /&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-116386115671427309?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/116386115671427309/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=116386115671427309&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116386115671427309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116386115671427309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/11/blog-post_18.html' title='ادامه تحصیل در انگلیس'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-116341670811193944</id><published>2006-11-13T15:45:00.000+04:30</published><updated>2006-11-18T10:00:25.793+04:30</updated><title type='text'>در ادارات دولتی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیروز برای انجام یک کاری به وزارت صحت عامه رفتم؛ طبقه اول همه جا آبی بود، دیوارها و ستون‌ها و فرش‌ها ... مثل اینکه توی استخر داری راه می‌ری؛ رفتم منزل سوم (طبقه سوم) توی راه‌روها تقریبا ظلمات بود و چشم چشم رو نمی‌دید،‌ چون برق اضافه‌ای وجود نداره که بخواد روشنایی بده، وارد اتاق رییس شدم و به چند تا دفتر معرفی شدم؛&lt;br /&gt;به دفتر آموزش صحی یا چیزی شبیه این وارد شدم، باورم نمی‌شد، یک اتاق بیست یا سی متری که دقیقا 13 نفر آدم توش نشسته بود، عمدتا خانم، که هر چی فکر کردم دلیلی به جز بیکاری براش پیدا نکردم، بدون انجام هیچ‌کاری دور هم نشسته بودند و قصه می‌کردند، اتاق‌های دیگه هم به نسبت مساحت و موقعیت همین وضعیت بود، تعداد زیادی کارمند بی‌کار که فقط داشتن وقت می‌گذروندن، حتی بافتنی هم نمی‌بافتن که حداقل یه کاری کرده باشن؛&lt;br /&gt;یاد اداره‌های دولتی ایران افتادم، اونجا حداقل هیچ کس توی اتاق خودش نیست و انقدر قضیه توی چشم نمی‌زنه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از مشکلاتی که در این جور کشورها به وضوح دیده می‌شه نیروی کار ارزون حتی در سطوح دولتیه، حقوق ماهانه کارمندای معمولی بخش‌های دولتی عموما مبلغی بین 30 تا 50 دلار در ماهه، در بعضی‌کشورهای آفریقایی و یا آسیای جنوب شرقی این مبلغ به 20 دلار در ماه هم می‌رسه، و احتمالا توجیه چنین دولت‌هایی برای این وضعیت ایجاد اشتغال بیشتر می‌تونه باشه؛ توزیع عادلانه درآمد؛ ها...ه....توزیع سفیهانه درآمد؛‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این وصف یعنی میزان بسیار ناچیز درآمد، وضعیت مالی کارمندان دولت به مراتب از سایر افراد جامعه بهتره و همه برای پیدا کردن یک جایگاه دولتی سر و دست می‌شکنند، بوی‍ژه اگه اونها اونقدر خوش‌شانس باشند که در ادارات و پست‌های کلیدی تری مثل گمرک کار کنند که ارتباط مستقیم با ارباب رجوع و حق چای و شیرینی داره؛ اغلب این کارمندان با همون حقوق ناچیز قادرند خودرو و منزل شخصی داشته باشند؛ عمدتا در این قبیل کشورها رشوه دهی و رشوه‌ گیری یک امر روتین و پذیرفته شده است، و توجیه دریافت کنندگان هم همیشه این است که مستحق دریافت چنین حقی در چنین کشور بی‌ در و پیکری هستند؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این تنها یکی از مصداق‌ها یا نشانه‌های فاسد بودن یک دولت می‌تونه باشه؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-116341670811193944?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/116341670811193944/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=116341670811193944&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116341670811193944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116341670811193944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/11/blog-post_13.html' title='در ادارات دولتی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-116317870904900423</id><published>2006-11-10T21:36:00.000+04:30</published><updated>2006-11-11T12:26:58.603+04:30</updated><title type='text'>بعد از هرات...؛</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باز هم کابل و زرق و برق فضاهای اختصاصیش؛&lt;br /&gt;از اونجایی که دل خوشی از سرما ندارم همیشه به نحوی مجبور می شم چنین شرایطی رو بپذیرم. بسته شدن دفتر هرات یک توفیق اجباری برای زندگی در کابل بود. امروز هفتمین روز زندگی  جدید من در کابل بود؛‌ شرایط کاملا متفاوت از هرات، در پست‌های قبلی کابل رو با جزییاتش وصف کردم، زمستان سال قبل، و البته گذشت این چندماه تغییری بوجود نیاورده؛ اما وضعیت برای من می‌تونه متفاوت بشه، چون زندگی دایمی با یک اقامت حداکثر یک هفته‌ای خیلی متفاوته؛&lt;br /&gt;هوا به شدت- البته برای من به شدت- سرد شده، از هفته قبل که رسیدم بخاری‌ها رو روشن کردم، دمای 7 درجه فکر می‌کنم دمای پایینی باشه برای فصل پاییز؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;هفته گذشته برای چاپ تقویمی که قراره برای آموزش بهداشت سفارش بدیم به  چند تا مطبعه یا همون چاپخونه خودمون سر زدم، تجربه جالبیه، اینجا همه چیز از طراحی و صفحه‌بندی و اجرا و چاپ در مطبعه انجام می‌شه، و سفارش رو مستقیم باید به رییس یا مدیر مطبعه داد، آدم‌های بسیار با حوصله و متدینی به نظر می‌اومدن و قرار شد که روز یکشنبه طراحی رو شروع کنیم؛&lt;br /&gt;امروز همراه یکی از دوستام ناهار رو به یک رستوران فرانسوی&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  رفتم، همونطور که انتظار داشتم فقط مخصوص اتباع خارجی و نه افغانی‌ها، آدم احساس گناه مي‌کنه از نشستن در چنین محیطی، اینجا میشه هر غذای فرنگی رو از شیر مرغ تا جون آدمیزاد سفارش داد، مثل کافه‌های پاریس میشه از صبح تا شب نشست و از اینترنت بی‌سیم برای کامپیوتر شخصی استفاده کرد؛&lt;br /&gt;و چیز دیگه‌ای که برام تازگی داشت بارون عجیب و غریبی بود که امروز بارید، ساعت 3 بعد از ظهر هوا مثل 8 شب تاریک شد و برای 20 دقیقه سیل از آسمون اومد، مدت‌ها بود چنین بارونی رو ندیده بودم؛&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;span style="font-size:78%;"&gt;La’mospher&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-116317870904900423?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/116317870904900423/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=116317870904900423&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116317870904900423'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116317870904900423'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/11/blog-post_10.html' title='بعد از هرات...؛'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-116273135171396873</id><published>2006-11-05T17:18:00.000+04:30</published><updated>2006-11-10T13:43:23.566+04:30</updated><title type='text'>میم مثل مادر(میتونه نقد فیلم به حساب نیاد)؛</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند روز پیش قرار شد به بهانه دیدن دوستی به سینما برم، از قضای روزگار سینمایی که انتخاب کردیم &lt;strong&gt;میم مثل مادر&lt;/strong&gt; رو اکران کرده بود. زیاد برامون اهمیت نداشت که فیلم چی باشه، مخصوصا برای من که آدم سینما برویی نیستم، نشونه‌اش هم اینکه آخرین فیلمی که تو سینما دیدم یا متولد ماه مهر بوده یا لیلا در دهه &lt;span style="font-size:100%;"&gt;70؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قبل از اینکه فیلم رو دیده باشم توی خبرا خوندم که بسکه این فیلم اثر گذار بوده یه چندتایی قربانی هم داده مثل مصایب مسیح!!!! کلی آدم غش و ضعف کردن؛&lt;br /&gt;به همین خاطر همش نگران بودم که چطوری باید خودمو کنترل کنم؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;قبل از اینکه در مورد این فیلم نظر بدم بهتره بازی گلشیفته فراهانی رو از داستان فیلم جدا کنم، که شبیه خودنمایی  یه دستمال حریر بود که به در یک سطل آشغال گره زده باشن؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینطوری راحت می‌تونم فیلم رو سلاخی کنم، یک فیلم درجه نمیدونم چند وحشیانه بد ساخت؛ که مخاطب رو تا حد خریت احمق فرض کرده و به ضرب و زور نمایش دردهای اجتناب ناپذیری مثل معلولیت‌های مادرزادی؛ اشک‌های معصومانه بچه‌ها و یا ضجه‌های یک مادر آسیب‌دیده روی احساس اونها راه رفته؛ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فیلم داستان یک قربانی جنگ رو روایت می‌کنه  که اینجا بر حسب اتفاق یک زنه که یک بچه ناقص به دنیا می‌آره؛ زمان روایت داستان مشخص نیست، اما با یه حساب سر انگشتی می‌شه گفت که اگر منظور از بمباران شیمیایی سر دشت همان بمباران سال &lt;span style="font-size:100%;"&gt;66&lt;/span&gt; باشه داستان از اونجا شروع شده؛‌ اگر با توجه به اثرات گاز خردل که گفته می‌شه اثرات تاخیری دارد باید حدس بزنیم که بقیه ماجرای فیلم از چه زمانی شروع شده؛ با توجه به اینکه در قسمت اول فیلم یعنی فاصله بین بمباران شیمیایی و حامله شدن سپیده هیچ فاصله زمانی تعریف نشده نتیجه باید بگیریم که این جریان هم مربوط به همون‌سال‌های &lt;span style="font-size:100%;"&gt;66-67&lt;/span&gt; باید باشه؛ به این ترتیب بچه داستان &lt;span style="font-size:100%;"&gt;6&lt;/span&gt; سال بعد یعنی سال &lt;span style="font-size:100%;"&gt;72-73&lt;/span&gt; باید به مدرسه بره که اینجا میشه قسمت دوم داستان؛ اما نکته جالب اینجاست که در همین زمان فضای خیابونای تهران فضای همین‌روزهاست نه فضای اوایل دهه &lt;span style="font-size:100%;"&gt;70&lt;/span&gt; ،‌حتی معماری خونه آقای دیپلمات هم یک معماری دهه شصتی نیست؛&lt;br /&gt;حالا به فلسفه ساخت فیلم کاری ندارم،‌ که نمی‌دونم تا کی می‌خواهیم بار جنگ و تبعاتش رو به بدترین شکل با خودمون حمل کنیم و تا کجا، ‌شاید تصمیم داریم یک حماسه کربلای دوم بسازیم؛ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هیچ‌جای فیلم معلوم نشد که زن داستان اصلا به چه دلیلی در زمان بمباران در منطقه بوده؛ هرچند هنگام بمبارون زن رو با لباس پرستاری می‌بینیم اما معلوم نیست چرا این تخصص، چنانچه وجودداشته، یه هو تحلیل می‌ره و این زن مجبور میشه زندگی نکبت بارش رو از طریق تایپ برای مردم اون هم در خونه خودش انجام بده؛&lt;br /&gt;حالا اینجا باید پرسید که  اصلا چرا این نقش رو این هنرپیشه گرفته که کاراکترش برای همه چی مناسبه مگر یک مادر داغدیده قربانی؛&lt;br /&gt;از اول تا آخر فیلم مخصوصا هر چی به سمت آخر پیش می‌ریم اور دوز سکانس‌های سیاه و حتی اضافه‌ است؛ از مشکلات بچه‌های معلول  تا یاس‌های فلسفی؛‌ از قاچاق دارو تا روسپیگری؛ از خود خواهی جنس اول تا مطیع بودن جنس دوم؛ از جنگ تا دزدی تا شرایط کورتاژ غیر قانونی که بازم معلوم نیست چرا با وجود وضعیت مالی قابل قبول آقای فیلم، این تصمیم به فجیع‌ترین و غیر انسانی ترین شکلش توصیف می‌شه؛ و تازه از همه این‌ها گذشته آقای فیلم‌ساز خواسته یه پیام سیاسی هم تو فیلمش بذاره و بگه که دیپلمات‌ها اصولا یک مشت  انسان‌های دگم خشکه مذهب اهل بده بستون هستن  که هیچوقت هم توی بدترین شرایط ، مثل زمان بمبارون در این فیلم، حضور فیزیکی ندارند؛ اما همیشه طوری حرف می‌زنن که گویی با جون و دل حضور داشتن؛ به این می‌گن زور چپونی؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کاری به سابقه درخشان یا غیر درخشان این فیلمساز ندارم؛ چون نه می‌شناسمش نه فیلم دیگه‌ای ازش دیدم و از اون گذشته معتقدم هر اثری باید در فضای خودش تعریف بشه نه در مقایسه با آثار دیگه همون هنر!!!! مند؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما متاسف شدم که چنین فیلم‌هایی هنوز داره ساخته می‌شه که حتی سلیقه مردم رو هم اونقدر تحت تاثیر قرار می‌ده که خیلی‌ها با کمال میل از چنین کارهایی  رضایت داشته باشن؛ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستی معیارهای سنجش رو کی  تعریف می‌کنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-116273135171396873?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/116273135171396873/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=116273135171396873&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116273135171396873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116273135171396873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='میم مثل مادر(میتونه نقد فیلم به حساب نیاد)؛'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-116202494223611578</id><published>2006-10-28T13:10:00.000+04:30</published><updated>2006-10-30T12:52:53.010+04:30</updated><title type='text'>مرز میلک</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;این دفعه قبل از رفتنم مثلا یک کار عاقلانه کردم و توی تهران بلیط برگشتم رو از زابل به تهران گرفتم؛ تا وقتی که از مرز راه ابریشم نیمروز وارد ایران می شم دیگه درد سر های لیست انتظار پرواز و بی بلیطی رو نکشم؛ اما خبر نداشتم که چندین برابر اون درد سر انتظار منو می‌کشه؛&lt;br /&gt;جریان از این قرار بود که همکارای من در نیمروز به صرافت افتادن که از پاسگاه مرزی بپرسن که فردای عید فطر مرز باز هست یا نه و برام خبر آوردن که با رییس کل پاسگاه صحبت کردن و اونم با اطمینان گفته که تعطیله؛ این خبر مثل این بود که یه تشت آب یخ رو روی سرم ریختن؛ از اونجایی که اگه این بلیط رو از دست می‌دادم هیچ امیدی به پرواز روز جمعه نبود و از طرفی پرواز‌های پک تک به کابل هم باید از مدت‌ها قبل رزرو بشه بهتر دیدم که از این مخمصه هر طوری شده خلاص بشم و نهایتا دوشب رو در زابل بمونم؛&lt;br /&gt;مرز راه ابریشم (میلک) مرز زمینی بین شهر زرنج از ولایت نیمروز افغانستان و شهرستان زابل از استان سیستان و بلوچستان ایرانه؛ از شهر زرنج تا پاسگاه مرزی با خود رو 5 دقیقه است ؛ اونجا یک دکه خیلی کوچک هست که تشریفات ورود و خروج انجام میشه و باید از پل خیلی بزرگی که روی رود هیرمند که حالا خشکه و زمستون جاری رد شد؛ طول پل حدود پانصد – ششصد متر باید باشه؛ این فاصله رو باید پیاده طی کرد و تنها یک نفر هست که با فرقون بار و بنه مسافرها رو جابجا می‌کنه؛ به این شکل که من حدود یک ربع صبر کردم تا فرقون اون ور مرز خالی بشه و برگرده؛&lt;br /&gt;پاسگاه ایرانی هم چندان تفاوتی با قسمت افغانی نداره؛ چند تا دفتر کوچک توی سوله و بسیار خلوت تر از مرز دوغارون/ اسلام قلعه؛ در واقع اینجا همه چی در عرض یک چشم به هم زدن انجام می‌شه؛&lt;br /&gt;تاکسی‌ها از این محل تا زابل نفری 1300 تا 1500 تومان می‌گیرند؛ مسیر حدود 40 دقیقه است؛ و راننده‌ها قابل اعتماد هستند؛&lt;br /&gt;اینطور که گفته می‌شه اخیرا کنترل شدیدی بر رفت و آمدهای غیر قانونی از این مرزها می‌شه و مثل سابق امکان رفت و آمد به سادگی وجود نداره؛ با این حال حتی الان هم اهالی معتقد هستند که با پرداخت دو سه هزار تومن میشه قایله رو ختم کرد؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زابل&lt;br /&gt;مردم زابل آدم‌های خونگرم و مهربون و متدینی هستن اما بعضیاشون مخصوصا راننده ها به محض اینکه بفهمن تو باغ نیستی حسابی حالتو جا می‌آرن؛ در نتیجه بهتره از تاکسی تلفنی 133 که خیلی هم شناخته شده است برای رفت و آمد در این شهر استفاده کرد؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهر زابل مثل اکثر شهر‌های ایران ترافیک سنگینی داره؛ یکی از دلایل سنگین بودن ترافیک تعداد زیاد اتومبیل در این شهره؛ در واقع خرید و فروش بنزین یکی از منابع درآمد و معیشت مردم این منطقه است؛ به همین دلیل بنزین در این شهر به صورت سهمیه‌ای فروخته می‌شه و مثلا راننده‌های تاکسی روزی 15-30 لیتر حق دریافت سوخت دارند؛ و مقدار محدودی هم اتومبیل‌های معمولی؛ و از اونجایی که امکان پر و خالی کردن باک بنزین در یک روز نیست؛ اکثر مردم بیشتر از 2 و حتی گاهی 4-5 اتومبیل دارند تا از سهمیه بنزینش استفاده کنندو اونو به اون طرف مرز بفروشن؛ لیتری 85 تومان خرید و لیتری 400 تا 450 تومان فروش؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هتل نیمروز که ظاهرا بهترین هتل این شهره 3 ماهه که در حال بازسازیه؛ بعد از اون هتل آرام که در میدان رستم تقریبا دور از مرکز شهر قرار دارد هتل خوبی محسوب می شه؛ و اتاق‌هاش رو حداقل شبی 30 هزار تومان کرایه میده؛ هتل آریا با چند تا سرویس مرتب شبی 10-12 هزار تومان در مرکز شهر یعنی خیابون مصطفی خمینی و نبش مصطفی 15 واقع شده؛ این هتل پرسنل بسیار مودبی داره؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیابان مصطفی خمینی مرکز شهره و بیشتر از همه چی نمیدونم چرا طلا فروشی داره؛ بخاطر وجود دانشگاه‌های&lt;br /&gt;زیاد در این شهر رفت و آمد جوون‌های ژیگولو چه پسر و چه دختر زیاده؛&lt;br /&gt;سوغاتی زابل کلوچه‌های مثلثی شکل شبیه کلمپه‌های کرمان هست؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهر احتمالا یکی دو تا صرافی بیشتر نداره؛ و صرافی محسن در خیابان مصطفی خمینی در پاساژ سجاده؛ اینجا بهتر اینه که پول ایرانی حتما همراه باشه در غیر اینصورت تعویض اون یا غیر ممکنه یا کار حضرت فیل؛شهر دو سه تا آژانس هواپیمایی داره؛ اینو وقتی که تصمیم گرفتم بلیطم رو کنسل کنم و بجاش بلیط دوشنبه زاهدان رو بگیرم فهمیدم؛&lt;br /&gt;بلیط یک طرفه زاهدان-تهران؛ 47700 تومان؛&lt;br /&gt;بلبط یک طرفه زابل-تهران؛ 47300 تومان؛&lt;br /&gt;به محض ورود به زابل دنبال یک آژانس هواپیمایی گشتم تا بلیط روز سه شنبه رو کنسل کنم و به جاش بلیط زاهدان بگیرم؛ به این ترتیب یک روز زودتر به تهران می‌رسیدم؛ فاصله بین زابل تا زاهدان 210 کیلومتره؛ که راننده‌ها این مسیر رو با سرعت نور طی می‌کنند؛ و ظرف یکساعت و 45 دقیقه به مقصد می‌رسن؛ کرایه هر نفر 2500 تومنه؛ و وای به روزی که برای رسیدن به پرواز عجله هم در کار باشه که مثل خیلی جاها هر قیمتی رو باید پذیرفت حتی کرایه سه هزار تومنی ترمینال زاهدان تا فرودگاه رو؛&lt;br /&gt;مسیر جذابیت خاصی نداره؛ تقریبا تمامش دشت‌های خشک و بعضی جاها هم کوه‌های کم ارتفاعه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه این یادداشت اینه که در بحرانی ترین و بدترین شرایط سعی کنم عاقلانه تصمیم بگیرم و تا جایی که ممکنه وقتم رو هدر ندم و از ریسک جابجا کردن بلیط نترسم؛ این اتفاق یک جای دیگه هم برام افتاد؛ با بلیط اول باید 16 ساعت در ترانزیت می‌موندم اما با پرداخت یک مبلغ اضافه، پرواز برگشتم رو تغییر دادم و از سفرم لذت بیشتری بردم؛ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا با تمام این صحبت‌ها غم‌انگیزترین قسمت این ماجرا این بود که بعد از این که مهر ورود به ایران رو زدم تازه فهمیدم که مرز هیچ روزی تعطیل نیست حتی روزهای عید؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-116202494223611578?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/116202494223611578/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=116202494223611578&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116202494223611578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116202494223611578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/10/blog-post_28.html' title='مرز میلک'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-116109980569156222</id><published>2006-10-17T20:07:00.000+04:30</published><updated>2006-11-05T16:25:16.063+04:30</updated><title type='text'>خداحافظ هرات</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز که وبلاگمو نگاه کردم دیدم دقیقا یکماه میشه که چیزی ننوشتم، جابجایی‌های اخیر و سفرهای خیلی زیاد به تهران تقریبا این امکان رو گرفت؛ دفتر هرات تا آخر ماه اکتبر بسته می‌شه و من روز شنبه برای همیشه هرات رو ترک کردم؛ با نارضایتی ترک کردم؛ چون تازه داشتم به اون شهر و آدم‌های اون انس پیدا می‌کردم؛ متاسفانه همه چیز پیش از اونی که فکرش رو کنی اتفاق می‌افته؛&lt;br /&gt;ده‌ماه اقامت در این شهر به اندازه سال‌ها، تعلق خاطر برای من بوجود ‌آورد؛ بویژه اینکه تمام سعیم این بود که تا حد امکان شهر رو حس کنم و تمام زیر وبمش رو بفهمم؛ نمی‌دونم چقدر موفق بودم و برداشت‌ها و شناختی که داشتم چقدر موثق بود؛ و آیا باعث رنجش چه کسانی شد؛ اما فیدبک‌های خوبی که از اهالی این شهر گرفتم تا حدود زیادی من رو اقناع کرد؛ ارتباطم با آدم‌ها بیش‌تر از اونیکه انتظار داشتم عمیق شد و حالا از این دوری واقعا متاسف هستم؛&lt;br /&gt;دوستی و آشنایی با تمام گروه‌های اجتماعی و سنی یک منطقه جذاب‌ترین نکته اقامت در اون محل می‌تونه باشه که من امکانش رو پیدا کردم؛ بچه‌ها، جوون‌ها، سالمندا، تجار، کسبه، کارگرها، روشنفکر‌ها، روستایی‌ها، شهری‌ها و خلاصه تنوع زیادی از مجموعه‌ آدم‌هایی که می‌تونن در یک شهر 2 میلیونی زندگی کنند؛&lt;br /&gt;از اون‌جایی که زندگی‌ ما آدم‌ها اغلب قابل پیش‌بینی نیست؛ امیدوارم در حالیکه امیدی به بازگشت به این شهر ندارم؛ یه روزی به یک‌بهانه‌ای یک اقامت هر چند کوتاه مدت در اینجا داشته باشم؛&lt;br /&gt;تا باز بتونم در باغ ملت تا هزار و یک شب قدم بزنم؛ در کافه چهار فصل آب میوه بخورم، از مغازه‌های پشت مسجد جامع پارچه بخرم و به خیاطی چهارراه زمان خان بدم، پول‌هام و در صرافی‌های روبروی هتل موفق عوض کنم و به رستوران یاس برم و منتو و آشک و پیتزا بخورم؛ گاهی اوقات به خواجه صاحب و ارگ و مقبره جامی و واعظ و گوهر خاتون سر بزنم، سوار موتر بشم و دلم برای بچه‌های شله سر چارراه بسوزه، به کارگاه‌های حاج صافی و پسراش برم و با زن‌های کارگر شوخی کنم، از چوک گل‌ها به سمت چهارراه دوم جاده مجیدی برم و وارد خونه بزرگی که کنار کورس لسان انگلیسی هرات باستانه بشم و بعضی وقت‌ها دوست‌هام رو برای عصرونه یا شام دعوت کنم؛&lt;br /&gt;دعوت خانواده‌های افغانی رو با کله قبول کنم و از هر دری باهاشون حرف بزنم؛&lt;br /&gt;تا اون موقع ظاهرا باید با همه چی خداحافظی کرد هرچند موقت...؛&lt;br /&gt;خداحافظ هرات زنده صمیمی........؛&lt;br /&gt;خداحافظ لیدا جان، سوسن، فرشته، بهشته، نسیمه، نور‌آقا، محب، فائق، شیر احمد، ماما خلیل، عبدالحمد، همایون، میر احمد، ماما انور، بصیر احمد، سوسن، خداحافظ عطاالله جان؛ خداحافظ همه روزهای خوبی که در هرات داشتم.......؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-----------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به هنگامی که تو را از بودن و ماندن چاره ای نیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باید رفت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دریغا هر رفتنی/ رسیدن نیست/ اما ...؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای رسیدن &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;راهی جز رفتن نیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-116109980569156222?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/116109980569156222/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=116109980569156222&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116109980569156222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/116109980569156222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='خداحافظ هرات'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115859654456096352</id><published>2006-09-18T20:50:00.000+04:30</published><updated>2006-09-28T10:47:22.620+04:30</updated><title type='text'>بانک جهانی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;توی خبرا می‌خوندم که یه عده از هنرمندای سرشناس انگلیسی روبروی وزارت خزانه‌داری این کشور علیه سیاست‌های بانک جهانی اعتراض کردن؛&lt;br /&gt;از این اعتراض‌ها هر از گاهی تو بعضی از کشورها، چه در حال توسعه چه توسعه یافته، و نه فقیر، سال‌هاست که اتفاق می‌افته، اما خیلی دلم می‌خواد بدونم چه تاثیری بر سیاست‌ها گذاشته یا می‌تونه بذاره؛&lt;br /&gt;رییس قبلی بانک، ولفنسون، قبل از اینکه بازنشست بشه گفته بود هزینه کردن پنجاه، شصت میلیارد دلار برای توسعه در مقابل هزینه‌ هزار میلیارد دلاری بودجه نظامی کشورها و یارانه کشاورزی سیصد میلیارد دلاری اونا بی‌معنیه، اما معلوم نشد این حرفای اون به چه دردی خورد، بعد از اونم وقتی که ولفوویتس جاشو گرفت بازم این در باغ سبزا رو نشون داد اون حتی خیلی سعی کرد که با سفرش به آفریقا چهره خوبی از بانک نشون بده اما واقعیت اینه که دیگه هر بچه‌ای هم این نمایش‌ها رو تشخیص می‌ده؛ اینکه همیشه سیاستمدارای آمریکا ریاست بانک رو به عهده می‌گیرن و خوب معلومه که اولویت‌ها شون چیه، آیا واقعا این قدرت در جهت اجرای سیاست‌های خارجی این کشور حرکت نخواهد کرد؟؛ اونم وقتی که روسا و تصمیم‌گیرای اون ازون کله‌گنده‌های تفکرات نو محافظه‌کاری آمریکا باشن؛&lt;br /&gt;حالا هی هر کی از راه می‌رسه بیاد سنگ عدالت‌خواهی به سینه بزنه و بره اعتراض کنه، واقعا این حرف‌ها به جایی می‌رسه؟؛&lt;br /&gt;من نمی‌دونم آیا به همون بودجه پنجاه شصت میلیارد دلاری هم چیزی اضافه شد یا نه؛ اما با توجه به اینکه سکان این ارگان تو دست‌های آمریکاست، بعید می‌دونم که چیزی ازون ور کم و به این ور اضافه شده باشه، منظورم بودجه نظامی و کمک به توسعه کشورهاست؛ اصلا سال‌هاست که رییس بانک از آمریکا و مخصوصا از بین دولتمردای آمریکا تعیین می‌شه، به هر حال امریکا بزرگترین سهام‌دار بانکه و باید اختیارشو داشته باشه؛&lt;br /&gt;بازم توی همون چرخه بیماری می‌افتم که همیشه بهش فکر می‌کنم، جنگ برای ایجاد بحران، بحران برای ارسال کمک‌های بشر دوستانه، کمک‌های بشر دوستانه برای کسب مشروعیت و مشروعیت برای شروع جنگ‌های دوباره، و همه این‌ها برای ابقای نظام سرمایه‌داری ... تهوع‌ آوره.....؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115859654456096352?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115859654456096352/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115859654456096352&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115859654456096352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115859654456096352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/09/blog-post_18.html' title='بانک جهانی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115791546778701582</id><published>2006-09-10T23:35:00.000+04:30</published><updated>2006-10-06T17:53:06.963+04:30</updated><title type='text'>روسپیگری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اولین بار که شنیدم برای پیشگیری از ایدز یکی دو تا سازمان دارن فعالیت‌هایی انجام می‌دن، خیلی تعجب کردم و با خودم فکر کردم چه حوصله‌ای دارن فکر کردن اینجا آفریقاست که آمار این‌ مسایل با هرج و مرج رابطه مستقیم داشته باشه؛ حتی یادمه چندین جا در همین وبلاگ هم نوشتم که خدا رو شکر که فرهنگ سنتی اینجا یک هاله محافظتی روی همه چیز کشیده؛ اما تازه‌گی‌ها داره کاشف به عمل می‌آد که این هاله نشتی داره چه جورم؛&lt;br /&gt;حدود یکی دو ماه پیش بود که از یکی از بچه‌های آی سی آر سی&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; در این مورد شنیدم؛ در مورد روسپیگری و نرخ (قیمت)؛ بسیار پایینش در این شهر؛ بعد با خودم فکر کردم که خوب طبیعیه دیگه؛ فقر تمام این مسایل رو به دنبال خودش داره؛ و از قدیم هم گفتن که دین و ایمان آدم رو به باد می‌ده؛ بعد کم کم متوجه شدم نمی‌شه همه تقصیرا رو گردن فقر انداخت؛ به عبارتی این کار فقط برای دریافت پول نیست؛&lt;br /&gt;در این مدتی که اینجا هستم، چندین بار جسته و گریخته از ارتباط زن‌های متاهل و مخصوصا آقایون مجرد شنیدم، از دور افتاده‌ترین مناطق فراه و نیمروز تا خود همین هرات؛ چند روز پیش هم در یک جایی یک نمونه زنده دیدم که طرفین در کمال خونسردی گفتن ما با هم دوست هستیم؛ احتمالا نامردیه اگر اسم این ارتباط رو روسپیگری بذاریم، اما با دلایلی که من براش دارم عملا هیچ فرقی با اون کار نداره؛&lt;br /&gt;نمی‌دونم میانگین سن ازدواج دخترها در این کشور چندساله، اما تعداد دختربچه‌هایی که خودم دیدم که یا عروسی کردن یا در شرف ازدواج هستن اونقدر زیاد بوده که یادم نیست، امروز هم یک نمونه عجیبشو شنیدم که اصلا همون باعث شد که این مطلب رو بنویسم؛&lt;br /&gt;یکی از دوستان من در یکی از روستاهای، یادم نیست جلال‌آباد یا هرات، کار می‌کنه، یکبار موقع بازدید از روستا متوجه می‌شه که هفته آینده قراره یک دختر هشت ساله رو شوهر بدن به یک مرد 60 ساله؛ و فاجعه اینکه مرد 60 ساله این دختر رو در قبال دختر خودش گرفته؛ یعنی دو تا از آقایون (که اتفاقا!!! هر دو مولوی بودن)؛ تصمیم می‌گیرن دخترهای همدیگه رو عقد کنند؛ من دختر تو رو می‌گیرم؛ به جاش دخترم و بهت می‌دم؛&lt;br /&gt;بعد که دوستم از این اتفاق مطلع می‌شه تصمیم می‌گیره جریان رو با حقوق بشر در میون بذاره، اونها هم فردا صبح به همون آدرس می‌رن و پدر و دختر رو می‌خوان، از دختر می‌پرسن راضی هستی که جواب منفی می‌ده و پدر هم قول می‌ده که قضیه رو منتفی کنه؛ دو هفته بعد که دوباره به اون خونه سر می‌زنه مادر دختر خبر می‌ده که کار خودشون رو کردن و دختر و فرستادن بادغیس؛ دلیل رو که می‌پرسن؛ متوجه می‌شن که پدر خانواده جلوی چشمای دختربچه (عروس خانم)؛ روی مادر نفت می‌ریزه‌، و به دختر می‌گه یک کلمه با دیگران در این مورد حرف بزنی مادرتو آتیش می‌زنم.....؛&lt;br /&gt;این یک مورد از صدها و شاید هزارها مورد ازدواج اجباریه که در این مملکت به صور مختلف انجام می‌شه، عقد دختربچه‌‌های معصوم با مردهایی که ....؛ اکثر اونها آخر عاقبت خوبی پیدا نمی‌کنن؛ یا می‌سوزن و می‌سازن؛ یا می‌سوزن و می‌سوزن؛ گاهی هم این سازش و سوزش تا یه جایی ادامه پیدا می‌کنه که سرو کله‌ی یک آقای جوونی تو زندگی این کوچولو که حالا احتمالا چند تا بچه دورشو گرفته پیدا می‌شه؛ اولش لابد سلام و علیک و وسطاش هم حرفای عاشقانه و اواخرش هم حرف‌های خیلی عاشقانه....؛ آیا این هم یه جور کمبود نیست؟ (می‌دونم که روسپیگری یعنی ایجاد روابط جنسی نا مشروع برای تامین معاش)؛ با تعاریفی که در این مورد خوندم روسپیگیری انواع مختلف داره، آیا میشه این تعریف رو هم به تعاریف موجود، اگر نیست، اضافه کرد که روسپیگری یعنی ایجاد روابط نا مشروع برای کسب لذت جنسی و روحی)؛&lt;br /&gt;کمبود مالی منجر به روسپیگیری نوع اول و کمبود احساسی و عشقی منجر به روسپیگیری نوع دوم؛ (من اصلا به واقعی و ‌آگاهنه بودن چنین عشقی اعتقاد ندارم)؛و جالب اینکه همه این‌خانم‌ها و آقایون می‌دونن که کار که به اینجا رسید، طبق قوانین اسلام عزیز، خونشون حلاله؛ اما این عشق از اون عشقای آتشینه!!!!!؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کنار این‌ها وضعیت دختر‌،پسر‌های اینجا هم قابل توجهه؛ اینطور که به نظر می‌رسه، بهشون بد نمی‌گذره!!!!!؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمترین نکته‌ای که باید اشاره کرد برقع‌های اسلامیه که خانم‌ها رو از هر خطری از جمله خطر لو رفتن محفوظ نگه می‌داره، حالا کیه که بخواد این برقع رو بذاره کنار و کار خودشو سخت کنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه اینها راجع به هرات یکی از مذهبی‌ترین شهرهای افغانستانه !!!!!؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نکته دیگه؛ وقتی داشتم در مورد این موضوع سایت‌های مختلف رو می‌دیدم متوجه شدم سوئد موفق‌ترین کشور دنیا در کاهش مبادلات یا معاملات صنعت سکس با حمایت از روسپی‌ها بوده، به این ترتیب که در این کشور فروش سکس آزاد و خرید اون جرم محسوب می‌شه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; ICRC&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115791546778701582?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115791546778701582/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115791546778701582&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115791546778701582'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115791546778701582'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/09/blog-post_115791546778701582.html' title='روسپیگری'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115786916846965704</id><published>2006-09-10T10:44:00.000+04:30</published><updated>2006-09-10T10:49:28.490+04:30</updated><title type='text'>تحولات اخیر نهادهای مدنی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;قرار شده که بنا به دلایلی دفتر هرات رو ببندیم و یکی دوتامون بریم کابل و حتما بقیه هم کارشون رو از دست می‌دن. دلیل این‌کار اینه که این سازمان داره تمام برنامه‌هاشو در سطح بین‌المللی کم کم می‌بنده و احتمالا تا سال آینده وجود خارجی نخواهد داشت؛ تا حالا صحبت این بود که با یک سازمان بین‌المللی بزرگ ادغام بشه ولی خوب این امکان هم از بین رفت؛ اصولا به نظر می‌رسه این سرنوشت خیلی از سازمان‌های دیگه‌ هم هست که به فرض نتونستن مثل اوکسفم&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; یا سی‌آراس&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; یا کر اینترنشنال&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn3" name="_ftnref3"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ، غولای گنده‌ای بشن که الان هر کدومشون مجموعه‌‌ای از سازمان‌های کوچکتری هستن؛&lt;br /&gt;هنوز تبعات منفی یا مثبت این تحولات رو نمی‌تونم تحلیل کنم اما چیزی که مسلمه اینه که دیگه خاصیت خودجوش یک نهاد مدنی رو به اون شکل سنتی یا شناخته شده که بنا به نیازهای یک جامعه بوجود می‌اومد نداره؛ انگار همه چیز در این دنیا داره به سمت جهانی شدن می‌ره؛ از اونجایی که در هر مبحثی جهانی شدن معنای خودشو داره اینجا هم باید گفت جهانی شدن نهادهای مدنی؛ که البته اسمش با خودشه و داره همه چی رو به سمت مدنیت (شهرنشینی)؛ می‌بره و تمام سنت‌ها و فرهنگ‌های جوامع محلی رو نابود می‌کنه؛&lt;br /&gt;جالب اینجاست که تقریبا تمام این سازمان‌ها که داعیه توسعه محلی دارن اول بسم‌اله حرف از تشکیل نهاد یا شوراها در جوامع هدفشون می‌زنن؛ فرض کنید یک سازمان آمریکایی پا میشه می‌ره یه جای بی‌ربطی مثل افغانستان و می‌خواد شوراهای محلی رو با انتخابات که یکی از روش‌های دموکراسی غربی و مدرنه تشکیل بده؛ اینجا چه اتفاقی می‌افته؟ اولین اتفاق اینه که نظام‌های ریش‌سفیدی کنار گذاشته می‌شه، چون معمولا در نظام‌های ریش سفیدی چیزی به این شکل وجود نداشت و معیارهای صلاحیت افراد بر اساس مناسبات ریش‌سفیدی و مصالح روستا انجام می‌شد؛ دومین مساله اینه که در چنین انتخاباتی یک تعدادی از مردم با هم دشمنی می‌کنند و دایم منتظر انتخابات آینده هستد تا تلافی کنند؛ به همین ترتیب تعصبات قومی کمر‌نگ‌تر میشه و نظام جامعه محلی یا همون نظام قبیله‌ای از درون سست می‌شه؛ از این لحظه‌است که این جامعه حرکت خودش رو به سمت تمدن (شهرنشینی) شروع کرده و باید منتظر عواقبی مثل انواع و اقسام آسیب‌های اجتماعی باشه، که داریم نمونه‌هاشو در تمام نقاط دنیا در قالب حاشیه‌نشینی، مهاجرت، اعتیاد، قاچاق و غیره می‌بینیم؛&lt;br /&gt;منظورم از این مثال این بود که هر چی این سازمان‌ها بزرگ‌تر و از تنوع فرهنگی و قومی جوامع دورتر باشند احتمال این‌گونه اتقاقات و عواقب بیشتر خواهد شد؛ قطعا نظر صحیح و موثق رو باید بعد از مطالعه عملکرد این &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سازمان‌ها در سطح بین‌المللی مطرح کرد؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; Oxfam&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; Catholic Relief Service &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref3" name="_ftn3"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; Care International&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115786916846965704?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115786916846965704/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115786916846965704&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115786916846965704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115786916846965704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/09/blog-post_10.html' title='تحولات اخیر نهادهای مدنی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115747844910783300</id><published>2006-09-05T22:14:00.000+04:30</published><updated>2006-09-05T22:17:29.130+04:30</updated><title type='text'>امنیت، چندمین اولویت آدم‌هاست؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متاسفانه اوضاع افغانستان در قسمت‌های جنوب، شمال و شمال شرقی داره روز به روز بدتر می‌شه؛ اینطور که از شواهد برمی‌آد گروه‌های بنیادگرایی مثل طالبان دارن شدیدا فضا رو متشنج می‌کنند و تقریبا هر روز خبری از یک حمله و یا ترور به گوشمون می‌رسه؛ ولایت بادغیس هم اخیر به نقاط قرمز قبلی مثل هلمند و قندهار اضافه شده؛ برای مدت یکماه پروژه‌هامون رو در بادغیس به علت حمله این گروه‌ها به دفتر یکی از سازمان‌های مستقر در این ولایت&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; معلق کردیم،  در این حمله دو نفر از گاردها رو به شکل خیلی فجیعی کشتن و کل وسایل و تجهیزات رو از بین بردن؛ اهالی محل هم از توی خونه‌ها و پشت بوم‌ها تمام این وقایع رو دیدن اما هیچکس جرات دخالت نداشته؛ ظاهرا این دو نفر رو به ماشین بستن و روی زمین کشیدن؛  و بعد از تموم شدن کار با دو تا تیر خلاص خیالشون رو راحت کردن؛ اهالی حتی جنازه اونها رو هم دیده بودن و می‌گفتن که ....؛&lt;br /&gt;این تنها حمله اونها نبوده؛ در چند ماه اخیر بسیاری از مکاتب رو در دادن (مدارس رو آتیش زدن)؛ و دایم در حال انداختن شبنامه در خونه‌های مردم هستن؛ در ولسوالی (بخش)؛ بالا مرغاب، تمام فعالیت‌ها تعطیل شده و حتی دکتر و پرستار هم وجود نداره؛ خیلی از خود اهالی هم که بستگانی در شهرهای دیگه داشتن خونه‌هاشون رو ترک کردن و اونهایی که موندن اکثرا مسلح هستن؛ چون چند هفته پیش دیده شده که در منطقه  یک کامیون  اسلحه خالی کردن و به مردم دادن؛ اهالی بالامرغاب شدیدا مذهبی و محافظه کار هستند و یکی از سخت ترین نقاط کشور برای کار با مردم است؛&lt;br /&gt; وقتی من پرسیدم پس دولت اینجا چه کاره‌است؛ گفتن هیچی؛‌ ولسوال جدید هم به مردم گفته من امنیت شما را در محدوده بازار تضمین می‌کنم و از اینجا دورتر که بشین مسوولیتش با خودتونه؛&lt;br /&gt;نکته دیگه اینه که در این ولسوالی وقتی حمله انجام شده فقط حدود ده نفر سرباز در منطقه بوده که هیچکاری هم از دستشون برنیومده؛&lt;br /&gt;نمی‌دونم آیا یه روزی میاد که مردم این مملکت امنیت رو احساس کن و بعد تازه دغدغه بدیهی‌ترین نیازهاشون رو داشته باشن؟؛ نمی‌دونم جنگ با چه منطقی یا چه نوع منطقی جور در می‌آد؛ آخه چه کار می‌شه کرد؟ چه کار؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; World Vision&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115747844910783300?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115747844910783300/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115747844910783300&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115747844910783300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115747844910783300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/09/blog-post_05.html' title='امنیت، چندمین اولویت آدم‌هاست؟'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115722161795733103</id><published>2006-09-02T22:49:00.000+04:30</published><updated>2006-09-02T22:56:57.960+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1774.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1774.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;...we are londoner.... پلاکاردی که در موردش نوشته بودم&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1820.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1820.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; Speaker corner-Hyde park&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1837.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1837.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; و راه رفتن در کوچه‌های تاریخ؟&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1842.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1842.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اکسفورد-  واقعا درس خوندن در چنین کالجی خیلی رویایی نیست؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115722161795733103?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115722161795733103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115722161795733103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/09/blog-post_115722161795733103.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115722085130342098</id><published>2006-09-02T22:35:00.000+04:30</published><updated>2006-09-02T22:44:11.346+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1753.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1753.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1757.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1757.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;تصور این وضعیت در تهران برای من غیر ممکنه :)؛ &lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1733.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt; سردر ورودی هاید پارک&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115722085130342098?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115722085130342098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115722085130342098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/09/blog-post_02.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115721541114979270</id><published>2006-09-02T21:05:00.000+04:30</published><updated>2006-09-02T21:13:31.170+04:30</updated><title type='text'>انگلستان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لندن&lt;br /&gt;همیشه فکر می کردم لندن یک شهر قدیمی باشه، با دودکش‌های بلند و کوچه‌های باریک و بچه‌های کثیف، و البته یک بخش اشرافی و پولدار نشین، تقریبا مثل اون چیزی که از فضای داستان‌های چارلز دیکنز یادم مونده بود؛&lt;br /&gt;قدیمی بودن شهر رو درست تصور کرده بودم اما این قدیمی بودن بیشتر از اونیکه توام با کهنگی و کثیفی و یا دلگیری باشه، زیبا، دوست‌داشتنی و با هویته.... با وجود اینکه این شهر یک شهر بین‌المللیه و همه جور آدم و همه جور مدلی رو میشه توش دید، اما هنوز چهره سنتی خودش رو حفظ کرده. بیشتر از هرچیزی نظم و ترتیب و سیستماتیک بودن شهر توجه رو جلب می‌کنه. تقریبا اکثر منازل مسکونی حداکثر 4 طبقه هستن و اصولا شهر، شهر مسطحیه. همین فضا این امکان رو داده که که آدم‌ها بیشتر همدیگه رو ببینن و در خیابون‌ها بیشتر قدم بزنن. همه گوشه و کنار شهر پلاکارد We Are Londoner  به چشم می‌خوره. این پلاکاردها رو شهرداری لندن نصب کرده  عموما پایین هر کدوم از اونها یک شعار در مورد همکاری شهروندان در مدیریت شهری مطرح شده؛&lt;br /&gt;با وجود اینکه این معماری بزرگراه و اتوبان رو نپذیرفته و علی‌رغم وجود انواع و اقسام وسایل نقلیه عمومی و خصوصی – که قاعدتا باید جای نفس کشیدن در شهر رو نگذاره، ترافیک روان و منظمه؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;سفرهای درون شهری&lt;br /&gt;تسهیلات حمل و نقل عمومی در این شهر بی‌نظیره. به راحتی میشه در این شهر از هر نقطه‌ای جابجا شد. با اتوبوس، تاکسی و یا مترو. برای استفاده از اتوبوس و مترو فقط کافیه نقشه و جدول زمان‌بندی رو داشته باشید و شهر رو در 2 ساعت بشناسید. بلیط اتوبوس برای یک روز سه و نیم پوند و برای یک بار استفاده یک و نیم پونده. علاوه بر این تورهای بازدید از شهر هم وجود داره و توریست‌ها می‌تونن با پرداخت 18 پوند، 24 ساعت از خدماتش استفاده کنن. دو تا شرکت هستن که این تورها رو برگزار می‌کنن. تور از هر نقطه‌ای که شروع بشه در همون نقطه هم تموم می‌شه و این مسیر معمولا بین دو و نیم تا سه ساعت طول می‌کشه و در طول اون میشه تمام خیابون‌ها و آثار معروف لندن رو دید و اگر کسی مایل به بازدید از داخل این آثار باشه و یا اینکه مثلا بخواد وقت بیشتری رو در اون محل بگذرونه می‌تونه به راحتی در اون ایستگاه پیاده شه و هر زمان که دلش خواست با بلیطی که دستشه با اتوبوس بعدی به سفرش ادامه بده؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وضعیت پست&lt;br /&gt;پست سلطنتی انگلیس همونطور که شنیده بودم مو لای درزش نمی‌ره. در جواب دوستی که می‌گفت چطور به این نکته رسیدی گفتم، به این خاطر که خیلی از جاهای شهر صندوق‌های پستی اتوماتیک دیدم، دلیل دیگه‌اش اینکه تمام سازمان‌های انگلیسی علاوه بر آدرس الکترونیکی خودشون نشانی پستی رو هم می‌دن و اینکه در اقامتی که در یکی از روستاهای استرادفورد داشتم دیدم که پستچی‌ها آدم‌های قابل اعتماد و دوست‌های خوبی برای مردم هستن... پت پستچی هم راستی انگلیسی بود؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موزه و آثار تاریخی&lt;br /&gt;خود انگلیسی‌ها ادعا می‌کنند که علاقه خاصی به دیدن موزه دارن و درصد بازدید از موزه‌ها از بازدید از مسابقات ورزشی خیلی بیشتره. بازدید از بسیاری از موزه‌ها و گالری‌های هنری رایگانه و مخصوصا مواقعی که بارون میاد محل خوبی برای گذروندن وقت تا قطع بارون میشه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هاید پارک&lt;br /&gt;انتظار داشتم هاید پارک یک میدونی باشه یک کمی از میدون ونک بزرگتر، اما اونطور که راهنمای تور گفت این پارک دومین پارک بزرگ دنیاست. پر از درخت‌های قدیمی و سنجاب‌های و پرنده‌هایی که اصلا از آدم‌ها نمی‌ترسن... راستی این پارک یک خیابونی هم داره که اسمش خیابون عشاقه.... و یک محوطه کوچیک که به اسپیکر کرنر معروفه و احتمالا همونجاییه که من فکر می‌کردم مثل میدون ونکه....؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هزینه‌های زندگی&lt;br /&gt;انگلیس احتمالا باید یکی از گرونترین کشورهای دنیا باشه، قیمت‌ها بطور غیر منطقی بالاست و پول آدم به سرعت خورده می‌شه. شاید با چندتا مثال ساده بشه این گرونی رو ملموس ترش کرد؛ هزینه هر پالس تلفن شهری: یک پوند، هزینه هر لیتر بنزین بین 92 تا 97 پنس، بلیط اتوبوس برای  یک سفر 100 کیلومتری بیرون‌شهری بین 11 تا 20 پوند، هزینه یک وعده غذای گرم ارزون و معمولی بین 4 تا 10 پوند، ارزونترین هتل با اتاق یک تخته و حمام مشترک بین 25 تا 30 پوند و البته هتل کنتینانتال لندن برای هر شب 360 پوند. هر پوند حدودا معادل 2 دلار آمریکاست؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آکسفورد&lt;br /&gt;برای توصیف اکسفورد شاید بشه گفت بزرگترین کمپس دانشگاهی بدون مرزی باشه که تا حالا دیدم. به این دلیل که اولا این شهر کمپس نیست و تشکیل شده از تعداد زیادی دانشگاه، دانشکده، کالج، کتاب خونه و سایر مراکز آموزشی که مورد استفاده دانشجو‌هاست. و البته زندگی عادی و غیر دانشگاهی شهر. بزرگترین کتابخونه انگلیس و احتمالا دنیا دراین شهر قرار داره. بعد از یک مقداری قدم زدن در شهر به راحتی میشه فهمید که رفتن به این دانشگاه می‌تونه بزگترین و شاید دست‌نیافتنی ترین آرزوی جوان‌های دنیا باشه. فضای کاملا فانتزی و کلاسیک که من رو همش نگران این می‌کنه که این دانشجوها چقدر می‌تونن حواسشون رو از زرق و برق این شهر به درسشون متمرکز کنن. و البته پاب‌های خیلی قشنگی که اگه آدم تا اونجا میره حیفه که سری بهشون نزنه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استرادفورد&lt;br /&gt;بهشت موعود، این منطقه 45 دقیقه تا آکسفورد فاصله داره و جزو مناطق ییلاقی و حفاظت شده است. تقریبا همه چی دست‌نخورده موندده و حتی خونه‌های روستایی از 200 ،‌300 سال پیش تا امروز در حال بازسازی و استفاده هستن؛ طبیعت مثل سال‌های اول آفرینش بکر و دست نخورده‌است، مراتع سبز و جنگل‌های انبوه با انواع و اقسام حیوون‌های اهلی و وحشی؛‌ فاصله‌ روستاها از هم تقریبا زیاده و بدون خود رو شخصی نمیشه زندگی کرد، چون معمولا خدماتی مثل فروشگاه، ایستگاه‌های قطار و اتوبوس، کلینیک و غیره در یک بخش مرکزی واقع هستن؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرودگاه&lt;br /&gt;دو تا فرودگاه اصلی شهر فرودگاه گت ویک و هیدرو هستن که به نظر می‌رسه دومی از اولی خیلی بزرگتره. موقع ورود به لندن (از گت ویک) همه چیز طبیعی و نرمال بود اما موقع خرج (از هیدرو) بازرسی خیلی سختی می‌کردن؛ بعد از چک این باید برای بازرسی آماده شد؛‌ در یک صف عریض و طویل که اولین مرحله اون کارمندای فرودگاه هستن که ایستگاهی رو تعیین کردن که تمام موارد ممنوع رو باید بهشون داد،‌ هرگونه مایعات، لوازم آرایش و سایر موارد معمول که حملش غیر مجازه، بعد از اون باید به سمت اشعه ایکس رفت، کار جالبی که کرده بودن این بود که برای این مرحله فیلم ساخته بودن و نحوه بازرسی رو بصورت بی کلام شرح داده بودن (قابل توجه اسپیلبرگ خودمون) نمی دونم چراهمش انتظارداشتم دیویدبکهام رو تواین فیلم ببینم؛ البته من نمیدونم این نوع بازرسی دیگه چه دردی رو دوا می‌کنه؛ نوش دارو بعد از مرگ رستم؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115721541114979270?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115721541114979270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115721541114979270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='انگلستان'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115588986781047401</id><published>2006-08-18T12:53:00.000+04:30</published><updated>2006-08-18T13:01:07.833+04:30</updated><title type='text'>وضعیت کارگاه‌های زنانه[1]؛</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از سوال و جواب از مغازه دارای بازار کرک فهمیدم کارگاه هایی هست که توی اونها گاهی بیش‌تر از 600 زن مشغول کار هستند. آدرس چندتا از این کارگاه‌ها رو گرفتم و فردای اونروز راه افتادم رفتم. یه در کوچک و نا چیز که فکر می‌کردی در یک خونه 50 متریه،‌ از یکی دونفری که اون دور و برا بودن یه اجازه اکی گرفتم و وارد شدم؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکه تیکه گونی رو که به عنوان پرده بلافاصله  بعد از در نصب کرده بودن زدم کنار و رفتم تو، یه حیاط خیلی بزرگ بود که با تیکه‌های گونی پارتیشن بندی شده بود،‌ تقریبا 2 تا قسمت اصلی که یک راهرو در وسطش درست شده بود، سه چهار تا خانم نشسته بودن اون وسط و داشتن ناهارشون رو می‌خوردن و می‌گفتن و می‌خندیدن،‌ به سالن یا به عبارتی به قسمت سمت راست رفتم،‌ شاید بیشتر از 400 زن و دختر بچه چسبیده به‌هم نشسته بودن روی زمین وا کیسه‌های کرک و موی پاک کرده و پاک نکرده در مقابلشون؛ همه مشغول جدا کردن کرک از مو بودن، فضای اونجا رو شاید بشه تصور کرد، پر از غبار و تیکه‌های کرک معلق توی هوا،‌ یک سرک کشیدم و با چند تا خانمی که همون جلو نشسته بودن یه حال و احوالی کردم، به نظر می‌اومد بیشترشون از اقوام ازبک و هزاره باشن، خیلی‌هاشون سال‌هاست که اینجا کار می‌کنن حتی بیشتر از 10 سال،‌ خدیجه می‌گفت: آدم که سواد نداشت باید این کارا رو کنه و سختی بکشه،‌ بهشون گفتم زمستون وضعیت چطوره اینجا سرد نیست؟؛ ‌گفتن نه زمستان دور و بر رو پلاستیک می‌کشن و خیلی سرد نمی‌شه،‌یه هو به در صد احتمال آتش‌سوزی در این فضای خطرناک در زمستون فکر کردم، اما خوب هیچی نپرسیدم، اونجا دخترای 6-7 ساله هم کار می‌کنن، هر چند تبحر بزرگ‌تر‌ها رو ندارن اما خوب به هر حال باید آموخته بشن،  به نظر می‌رسید اکثر زنها و بچه‌هایی که اینجا کار می‌کنند یا سرپرست ندارن یا به هر حال به نوعی نقش سرپرست یا کمک سرپرست خانوار رو دارن؛ چون در همون چند دقیقه‌ای که نشستم فهمیدم اون چندتا دختربچه‌ای که مشغولند صغیر هستند،‌ یعنی پدرشون رو از دست دادن و مجبورن در تامین معاش خانواده اندازه خودشون تلاش کنن؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تقریبا همه از 5 یا 6 صبح می‌آن اینجا و 2-3 کیلو کرک تحویل ‌می‌گیرن و اغلب تا 4-5 بعد از ظهر همون مقدار و پاک می‌کنند و 80  روپیه یعنی تقریبا 1 دلار و نیم بابتش دریافت می‌کنن، گاهی اوقات جنس کرک بده و ممکنه همین مقدار رو هم نرسن پاک کنن، به غیر از این هیچ مزایای دیگه‌ای هم ندارن،‌....؛‌ یاد کار کردن زن‌ها در کارخونه‌های نساجی زمان انقلاب صنعتی افتادم که قدیما تو فیلم‌ها می‌دیدیم، همون بیگار‌ی‌هایی که منجر به جنبش‌های مختلف و ریز و درشت اجتماعی شد، ‌با این تفاوت که اون موقع زنها با دستگاه کار می‌کردن و الان بعد از گذشت 100 سال هنوز ماشینی برای انجام این کار اینجا نیومده و نمی‌دونم درس‌هایی که بعد از تشکیل و به اصطلاح رشد اون جنبش‌ها گرفته شده قراره کجا به کار بیاد؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بالای سر خانم‌ها یک آقای خیلی مسنی هم بود که ظاهرا حساب و کتاب کارا رو داشت؛‌ از وقتی که نشستم اونجا هرکی اومد و رفت ازم سوال کرد که چی می‌خوام حتی در کیفم رو هم باز کردن که ببینن چی توشه، و البته همه می‌خواستن که بازم برم ببینمشون؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در کارگاه دیگه‌ای که دیدم وضعیت یه کم بهتر از اینجا بود، اولا برای دیدن کارگاه باید از رییس کارخونه اجازه می‌گرفتم که دفتر بسیار بزرگی در همون محل داشت با چندین نفر پرسنل، بعد از اینکه اونم من و سین جیم کرد و من هم اطلاعاتی ازش گرفتم موافقت کرد که کارگاه رو ببینم، اینجا خیلی از محل قبلی خلوت تر بود‌،‌هر چند اونطور که گفتن بعضی مواقع اینجا هم همون وضعیته، اما زن‌ها نسبتا از کارفرماشون راضی بودن،‌ یک سالن خیلی بزرگ با سقف بلند و گنبدی، اینجا هم نشستم و یک مقدار کرک پاک کردم تا حدودی فرق انواع کرک رو فهمیدم،‌یه کم با خانم‌ها خوش و بش کردم و بعدشم خداحافظی...؛‌&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;این فضاها و این کارها و این آدم‌ها و این تجارت‌ها رو که می‌بینم، مناسبات جنسیتی برام معنا پیدا می‌ کنه و  تفاوت‌های  جنسیتی رو راحت تر می‌فهمم....؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1)  کارگاهایی از این دست زیادن، بعضی‌ها مخصوص کرک، بعضی‌ها پاک کردن میوه‌های خشک مثل پسته و بادوم و خیلی موارد دیگه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115588986781047401?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115588986781047401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115588986781047401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/08/1.html' title='وضعیت کارگاه‌های زنانه[1]؛'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115548824680455723</id><published>2006-08-13T21:22:00.000+04:30</published><updated>2006-08-13T21:27:26.823+04:30</updated><title type='text'>تجارت کرک بز در هرات</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;یه دوستی از اونوردنیا یه درخواست عجیبی از من کرد. عجیب از این لحاظ که این درخواست هیچ مناسبتی با اون دوست نداشت. یک خانم پرفسور و محقق انگلیسی که می‌خواست وضعیت بازار و قیمت کرک و موی بز در افغانستان رو بدونه. اولش فکر کردم عجب کار مشکلیه اما چاره‌ای نبود و باید انجامش می دادم. بعد از یک کم پرس‌و جو و با یه ذره اطلاعات بلند شدم رفتم بازار کرک فروش‌ها پشت ارگ. دیدم عجب دنیاییه. از ماشین که پیاده شدم،‌ دیدم مغازه دارا گله به گله نشستن دم مغازه‌هاشون و دارن با هم گپ می‌زنن. یه راست رفتم پیش یه آقای ریش سفیدی که بعدا فهمیدم اسمش غلام رسوله. از اول هم اتمام حجت کردم که من نه خریدارم و نه فروشنده فقط می‌خوام بدونم نرخا چطوره. بعد از یک گفتگوی خودمونی و درست و حسابی کلی اطلاعات به دست اومد از این قرار که قیمت کرک از 1 من 20 دلار شروع میشه تا 67 دلار که بهترین و مرغوبترین نوع کرکه. 1 من اینجا معادل 4 کیلوگرمه و تمام معاملات با واحد 4 کیلو محاسبه می‌شه؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;هرات مرکز خرید و فروش کرک در افغانستانه در حالیکه خودش کرک زیادی تولید نمی‌کنه؛‌ بیشترین و مرغوبترین کرک از بادغیس و میمنه می‌اد و گاهی هم از فراه، چخچران و قندهار؛‌ در ضمن قندهار هم مرکز خرید و فروش پشم در این کشوره؛‌ از کشورهای پاکستان، ایران و ترکمنستان هم کرک وارد میشه و بعد از تمیز کردن و تبدیل کردن به عدل توسط تجار افغانی عمدتا به بلژیک و دوبی صادر می‌شه؛‌ضمن اینکه تجار چینی هم خودشون مستقیم به این جا می‌آن؛‌&lt;br /&gt;کرک پاکستان بدترین کیفیت رو داره و اغلب حدود 20 تا 25 دلار فروخته می‌شه؛‌ کرک ایران به مرغوبی اینجا نیست اما از پاکستان خیلی بهتره و بین 30 تا 50 دلار خرید و فروش می‌شه؛‌ کرکی هم که ازترکمنستان می‌آد از نظر مقدار چندان قابل توجه نیست؛‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیفیت کرک با توجه به درصد مویی که توش هست محاسبه می‌شه و زمان چیدن کرک؛‌ بهترین نوع کرک که بهش باری یا بهاری می‌گن و بین 62 تا 67 دلار خرید و فروش می‌شه کرکیه که موقع بهار مستقیم از بز زنده چیده می‌شه و بعد از جدا کردن موها از کرک فروخته می‌شه؛‌ انواع دیگه اونایی هستن که از پوست بز تهیه می‌شن یعنی بعد از ذبح بز پوست اون رو می‌شورن و بهش موادی می‌زنن و به راحتی کرک و مو رو ازش جدا می‌کنن؛ در این شکل معمولا الیاف ضعیف‌تر و کوتاه‌تر از نوع اول هستن؛‌ مویی که از کرک جدا می‌شه عمدتا برای تهیه چادر کوچی‌ها استفاده می‌شه؛‌ همون سیاه‌چادرهایی که عشایر خودمون هم دارن و وقتی که بارون روش می‌آد تمام منفذاش بسته می‌شه و مانع عبور آب به داخل می‌شه؛&lt;br /&gt;کرک به سه رنگ زرد و مشکی و سفید تقسیم می‌شه که نوع سفید از انواع دیگه مقداری ارزونتره؛‌&lt;br /&gt;این کرک رو معمولا کشاورزا در طول سال جمع می‌کنن و هر وقت پول لازم دارن 3-4 من کرک رو به بازار می‌آرن و می‌فروشن که احتمالا به یه دوز و کلکایی هم ازشون خریده می‌شه؛&lt;br /&gt;‌&lt;br /&gt;این جدا کردن و سورت کردن کار خیلی سختیه که علاوه بر زمان بر بودنش فکر نمی‌کنم زیاد بهداشتی هم باشه؛‌&lt;br /&gt;بیشترین نقش رو در این جریان زن‌ها دارن که متاسفانه هیچ‌جا به حساب نمی‌آن؛‌&lt;br /&gt;یه آماری رو یه زمانی سازمان ملل منتشر کرده بود که می‌گفت؛&lt;br /&gt;زنان که نصف جمعیت جهان رو تشکیل می‌دن، دو سوم ساعت کاری جهان را انجام می‌دن و یک دهم درآمد جهان رو دریافت می‌کنن و یک صدم از ثروت جهان رو در اختیار دارن؛‌&lt;br /&gt;محض رضای خدا ایندفعه یه خانمی پیدا بشه که اینجا نقش تاجر رو داشته باشه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115548824680455723?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115548824680455723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115548824680455723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/08/blog-post_13.html' title='تجارت کرک بز در هرات'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115531532911841626</id><published>2006-08-11T21:12:00.000+04:30</published><updated>2006-08-11T21:25:29.133+04:30</updated><title type='text'>مربوط به یادداشت قبلی</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1478.1.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1478.0.jpg"&gt;&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1478.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1478.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;  رسول سیاف- یکی از رهبران مجاهدین؛‌عکس رو هنگام مصاحبه از تلویزیون گرفتم؛‌ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115531532911841626?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115531532911841626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115531532911841626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/08/blog-post_11.html' title='مربوط به یادداشت قبلی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115531454933405205</id><published>2006-08-11T20:49:00.000+04:30</published><updated>2006-08-11T21:12:29.356+04:30</updated><title type='text'>مصاحبه یکی از رهبران مجاهدین با شبکه طلوع</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یکی از اون روزایی که توی نیمروز تلویزیون نگاه می‌کردم، مصاحبه با رسول سیاف رو دیدم. اون مصاحبه انقدر برام عجیب و البته وقیح بود که بدم نمیاد یه جایی ثبتش کنم. به همین دلیل ضمن تماشای مصاحبه صحبت‌های گرانقدر این آقا رو که باید آب طلا گرفت رو تایپ کردم که موقع ثبتش تهمت به کسی نزده باشم؛&lt;br /&gt;سیاف سر دسته یکی از تنظیمات مجاهداست که زمان جنگ‌های داخلی افغانستان دخل انوری و مزاری رو که رهبرای هزاره‌ها بودن آورد. همون جنایت‌هایی که گهگداری اشاره‌هایی بهشون توی یادداشت‌های قبلیم کردم؛&lt;br /&gt;به عبارتی این آقا در حال حاضر اسمش به عنوان یک جنایت‌کار جنگی تمام اعیار توی ذهن مردم و البته کمیسیون مستقل حقوق بشر که دنبال مصالحه ملی و پیگیر عدالت انتقالی در این کشوره هست.  اما اگر من زیر بار رفتم که 20 سال اول زندگیمو مثلا سیاهپوست بودم این آقا هم زیر بار جنایت‌های خودش در دهه‌های اخیر رفت. اینجا بخشی از پرسش و پاسخ خبرنگار شبکه تلویزیونی طلوع رو با این دانشمند فرزانه!!!!؛‌آوردم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با هیچکس هیچ نوع تعهد سری ندارم, بالخاصه در مورد مصالح مملکت. ما کدام چیزی را که به خیر ملت است برای ملت انجام داده ایم؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: شما در معاملات سیاسی این هنر را دارید که خود را حفظ کنید. این حفظ کردن برای شما به چه قیمتی تمام شد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج:&lt;/strong&gt; این حفظ شدن ما به خدا مربوط است اگر او بخواهد ما حفظ می مانیم. تلاش من برای حفاظت کشور و نوامیس و آبرو و عزت و آزادی و استقلال کشور و ملت است؛ قدرت اینست که در دل مردم جا داشته باشیم و الان تمام مجاهدان در دل ملت جا دارند و من الان من حیث یک انسان خیر بشریت را می خواهم و من حیث یک مجاهد خیر مجاهدین را می خواهم؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: نام برخی از رهبران مجاهدین را در لیست سیاه نهادهای حقوق بشر مطرح کرده اند از جمله شما, شما چطور میبینید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: متاسفانه مردم ما ازپشت عینکهای سیاه سی می کنند. ما جز کار کردن در راه آزادی کشور, تامین امن  و آسایش کشور هیچ کاری نکردیم ؛اگر جهاد در راه خدا به خاطر آزادی کشور و بخاطر حفظ آبرو را  اگر تعدادی از مردم دنیا جنایت بدانند ما این را عزت میدانیم ؛ در جنگ های داخلی بارها تاکید کرده ام که من حیث یک مسلمان با تمام صراحت میگویم که نه طرح گر این جنگ های داخلی بودم نه برافکنده آتشش بودیم و این جنگها بر اثر توطنه‌های بیرون کشور به وقوع پیوسته متاسفانه بعد از انقلاب شوروی دنیا ازما رو برگرداند و متاسفانه کسی نمیخواست این مردم حاکم خودشان باشند؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: بسیار خوب ولی تخریب کابل و قثل عام هزاران نفر را کسی باید پاسخ بدهد ؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: ایکاش ارگانهایی پیدا می شد که این قضایا را غیر جانبدارانه ارزیابی بحث و تحقیق می کرد. ما هم طرفدار این هستیم که این فاجعه ها باید تحت تحقیق قرار بگیرد اساس این فتنه‌ها از بیرون بوده و یک تعدادی از مردم برای تطبیق این فتنه‌ها استخدام شدند اما آنچه در مورد خودم  می‌فهمم در مورد ضمیرم با زهم با تاکید میگویم که ما همیشه مخالف این درگیریها بودیم و باز هم هستیم و همیشه درصدد خاموش شدنش بودیم. و بعدها دوران مقاومت این راثابت کرد که ما با برادرهایی که درگیر شدیم در یک سنگر و پهلوی هم نشسته بودیم و از امن و ثبات کشور مشترکا دفاع کردیم ؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: تکلیف این کشتارها و مردمی که قربانی دادند چه می‌شود؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: من هر نوع برخود داخلی را محکوم می کنم ما همان وقت هم طرفدارش نبودیم امروز و فردا هم نیسیتم حتی از یادآوریش هم خوشمان نمیاید چون ما سخت مخالف برخورد گروهها هستیم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: شما مسعود رامعرفی کردید ؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: من خواهان این هستم و  می خواهم دنیار را متوجه کنیم که بحثی که صورت گرفته بلاکل جانبدارانه و توسط کسانی صورت گرفته که اونها به ما و با مجاهدین بدبین بودند و کینه توزی داشتند و من اسنادی دارم از  کسانی که در جنگ های داخلی کابل بحث کردند و راپور تهیه کردند من اسنادی دارم که [ثابت می‌کند] قبل از این اتفاقها به ما بد گفتند؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;س:منظور شما کمیسیون حقوق بشر است&lt;/strong&gt; ؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج:&lt;/strong&gt; هر کسی که تهیه کرده باشد. من اسنادی دارم [که نشان می‌دهد] هنوز جنگ های کابل شروع نشده بود که ما را جنایت کار گفتند ؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: کی در کمیسیون مستقل حقوق بشر؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: قطعا&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: پس این کمیسیون مستقل نیست ؟&lt;br /&gt;ج&lt;/strong&gt;: از لحاط گرایش های گروهی و در برابر جوانب ذیدخل قضیه بی طرف باید باشد و فکرشان مستقل باشد؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: اما ین کمیسیون از سوی کرزی منسوب شد آیا رییس جمهور اشتباه کرد ؟&lt;br /&gt;ج:&lt;/strong&gt; رییس حمهور حق دارد  در چوکات (چارچوب) صلاحیت خود تصمیم بگیرد لاکن من در ارتباط کسانی که راپور را تهیه کرده‌اند و تا اکنون در مجامع بین المللی تطبیق می‌کنند من کار آنها را قطعا بی طر ف نیمدانم و صدها اوراق تهیه کرده‌ایم که پیش از جنگ‌ها ما را خیانت کار می‌دانستند . من اسنادی دارم که مجاهدین را نعوذباالله سگ خطاب کردند؛&lt;br /&gt;جنایت بزرگی که درحق ملت و بشریت بزرگتر از این جنایت نیست این موضوع قابل تعقیب است مثل اینست که تمام ملت را کشته باشید و به گلوی ملت تیغ کشیده باشید من در فرصتش این را افشا می کنم؛  ( &lt;em&gt;این نکته اوج تضاد این مصاحبه بود،‌اینکه این آقا با شنیدن این توصیف که گروهی فرضا سگ خطابشان کرده چنان به خشم آمده که آن را با قتل عام تمام ملت هم‌تراز می‌داند&lt;/em&gt;)؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: کدام سند را می گویید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: من گفتم که دارم و در فرصتش در اختیار شما قرار می‌دهم؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: آيا مرتبط به ارگان‌های رسمی و غیر رسمی است؟لطفا فقط نام موسسات را بگویید&lt;br /&gt;ج&lt;/strong&gt;: مثلا تنظیم حقوق در نشریات رسمی خود مجاهدین را سگ خطاب کرده و جنگ بین تنظیمات را سگ جنگی گفته و من اوراقی دارم که در حاشیه آن نوشته لعنت بر مجاهد؛ من با ز اسنادی دارم  که برخی از کارکنانی که این راپور را تهیه می کنند با همین تنظیمات همکاری داشتند؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: خوب روابط شما با آمریکا چگونه است؟&lt;br /&gt;ج&lt;/strong&gt;: من روابطم با تمام دنیا عادی است و من طرفدار روابط حسنه با تمام دنیا هستم روابط نیک انسانی و روابط مناسب و حسنه با تمام کشورهای دنیا ؛&lt;br /&gt; &lt;strong&gt;س: اما اروپا نسبت به شما نظر مساعدی ندارد؛&lt;br /&gt;ج&lt;/strong&gt;: این مربوط به راپورها و سوابقی می‌شود که به دروغ و برای منافع مادی و غیر مادی خوش خدمتی می کنند و در مودر هموطنان خود گزارش غلط به دنیا می‌دهند ؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: شما پروایی ندارید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: من پروای هیچی ندارم  و بخاطر خدا کار می کنم نه توقع از مردم ؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: به نظر شما بن لادن چگونه  آدمی است ؟&lt;br /&gt;ج&lt;/strong&gt;: من 17 سال میشود که بن لادن را ندیده ام،در دوران جهاد دیده بودمش در آن وقت یک آدم کاملا عادی بود و الان با آن وقت قابل مقایسه نیست ؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: آیا شما با آنچه به بن لادن نسبت داده می شود او را محکوم می کنید؟&lt;br /&gt;ج&lt;/strong&gt;: هر عاملی که در آن مصالح بشریت و اسلام و مردم به خطر می افتد من آن را محکوم می کنم ؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: اگر بر ضد نیروهای آمریکایی باشد چطور؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: در داخل افغانستان نیروهای امریکایی بر اساس فیصله ملل متحد آمدند و اینها نه به درخواست ما و نه به درخواست مردم افغانستان و ما دوام می کنیم ؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: آیا قانونی هست ؟&lt;br /&gt;ج&lt;/strong&gt;: ما کوشش می کنیم که خداوند زود کشور ما را از لحاظ امنیت حفظ نماید؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: آیا شما دوست دارید به جای آقای کرزی باشید؟ آیا تمایلی دارید در انتخابات ریاست جمهوری کاندید شوید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: من دوست ندارم جای کرزی باشم دوست دارم یک پاسدار گمنام باشم ؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;س: بسیاری از روشنفکران به شما اعتماد ندارند میتوانید پیامی برایشان بگویید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: مفهوم روشنفکری در بین مردم به خلط رفته و روشنفکر کسی است که قید و قیود را می‌شناسد.من روشنفکر را از بین آیات قران می‌گویم کسی است که ایمان به کرامت انسانی داشته باشد خداوند که پیامبر را با این کتاب نازل کرده تا فکر مردم را روشن بسازد و در چند جای قران آمده که (....)؛ از نظر من کسانی که به کائنات  فکر کردند و به حقیقت رسیدند روشنفکر هستند کسی که دین خود را نفهمد و با احادیث پیامبر آشنایی نداشته باشد و از دیدگاه قران به کائنات نظر نینداخته  باشد روشنفکر نیست  و یکی دو آیه قران ()؛ پس روشنفکرایی که من یاد کردم دوست حساب نمی شودند ، دوست کسی است که با مصالح اولیای کشور ما و بشریت دوستی داشته باشد و با ما دوست باشد؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: اگر سازمان ملل از  این روشنفکرها حمایت کند چطور؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;: این کار خود اآنها ست ؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;س: آیا شما به نوعی آماده نمیشودید به سمت ریاست جمهوری برسید&lt;/strong&gt; ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ج&lt;/strong&gt;:نه تصمیم دارم و نه علاقمندی، در ذهنم این پروگرام نیست تلاشم  اینست که چطور برای ملت خود مصدر خدمت صادقانه باشم ؛.....؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از منابع غیر رسمی شنیدم که این آقا- که البته یکی از مشاورین فعلی رییس جمهور هم هست- یه جایی فکر می‌کنم در منطقه بامیان برای خودش یک شبهه قصری بالای تپه‌های جنگلی درست کرده، و با 4 تا همسرش زندگی می‌کنه، .... در نهایت گمنامی؛!!!!؛&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115531454933405205?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115531454933405205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115531454933405205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='مصاحبه یکی از رهبران مجاهدین با شبکه طلوع'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115514224665765416</id><published>2006-08-09T21:16:00.000+04:30</published><updated>2006-08-09T21:20:46.670+04:30</updated><title type='text'>دختر 40 هزار دلاری؛‌ بیوه یک پول سیاهی؛</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بعد از سه چهار هفته موندن توی توفان شن و کنسل شدن 4 تا پرواز و 2 هفته تحمل تهران و شلوغیای تحویل کار پروژه، بالاخره یه فرصتی پیش اومد تا خبری رو که من رو هیجان زده کرده بود رو بنویسم؛&lt;br /&gt;جریان از این قراره که توی یکی از ولایات اینجا – که اسمشو نمی‌گم- یه آقایی از بین چند تا عاشق سینه چاک یک دل نه صد دل عاشق یک دختری شد. از اونجا که این آقا 2 تا همسر دیگه داشت و از طرفی  بنا به دلایل نام معلومی از طرف مافوقش از این ازدواج منع شده بود تصمیم گرفت برای یک بار هم که شده به حرف دلش گوش کنه و  بالاخره به یه ترتیبی به خاستگاری این دختر خانم رفت و یه مبلغی حدود 40 هزار دلار به عنوان پیشکش به خانواده عروس داد تا فقط یک هفته – فقط یک هفته- این خانم رو عقد کنه؛  و بعد از این مدت به خاطر محدودیت‌هایی که اشاره کردم صیغه طلاق رو جاری کنه. ...؛ خوب دارندگی و برازندگی؛&lt;br /&gt; حالا که توی یه همچین جامعه‌ای یک انگ بیوه هم بخوره روی یک دختری باید گفت خدا بهش رحم کنه؛‌ آي..... فمینیست کِش ... ببخشید آی...؛‌نفس کِش....؛‌&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115514224665765416?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115514224665765416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115514224665765416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/08/40.html' title='دختر 40 هزار دلاری؛‌ بیوه یک پول سیاهی؛'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115238910711575045</id><published>2006-07-09T00:30:00.000+04:30</published><updated>2006-07-09T01:40:37.800+04:30</updated><title type='text'>تلفات گمراهی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#000000;"&gt;امروز بخاطر طوفان شنی که دو سه روزه برقراره پروازم به هرات کنسل شد. در چنین مواقعی غبارآلود بودن بیش از حد هوا باعث میشه که هواپیماها به اندازه کافی دید نداشته باشند و اغلب پروازها کنسل می‌شه. عجب بساطی زمستون بخاطر برف خیلی از پروازا کنسل می‌شد و تابستون به دلیل طوفان. طوفان انقدر شدید هست که نشه بیرون وایستاد و جایی رو دید، هرچند هنوز به پای طوفانای زمان خشکسالی نرسیده که تا چند سانتی‌متر جلوتر رو نمی‌شد دید؛&lt;br /&gt;بادی هم که می‌وزه انقدر داغه که انگار از توی تنور در می‌آد. تو چنین شرایطی صبح خبر دار شدم که دیروز جسد4؛ نفر رو که توی راه از تشنگی مردن رو به شفاخانه آوردن. جریان از این قرار بوده که؛&lt;br /&gt;؛4 نفر مسافر ساعت 4 بعداز ظهر چند روز قبل در ولایت هیلمند به مقصد نیمروز سوار یک تاکسی می‌شن. مسیر هیلمند- نیمروز رو جاده دلارام به هم وصل می‌کنه اما راننده‌های اون مسیرمعمولا به دلیل گرون بودن سوخت ترجیح میدن از یک مسیر میانبر استفاده کنن تا بنزین کمتری استفاده بشه. این راه میان‌بر از دشت مارگو می‌گذره. یک بیابون لمیزرع که 5 ساعت طول می‌کشه که ازش عبور کنی. از اونجایی که معمولا وسط هیچ بیابونی کسی نمی‌آد علایم راهنما بذاره، این آقای راننده بعد از اینکه هوا یک کم تاریک می‌شه مسیر رو گم مي‌کنه. مسافرای بیچاره خیلی اصرار می کنن که همونجا وایسته تا صبح شاید یه فرجی بشه،‌ اما راننده گوش نمی‌کنه و هی دور خودش می‌گرده و بعد از هر جستجویی به جای اولش بر می‌گشته تا اینکه نهایتا بنزین ماشینش تموم می‌شه؛&lt;br /&gt;مرحله بعد استفاده از موبایل بوده، این بیچاره‌ها تا یه جایی می‌ان که موبایلشون آنتن بده و به یه کسایی اطلاع می‌دن، اما متاسفانه بعد از تلفن به جای اولشون بر می‌گردن و کسی پیداشون نمی‌کنه؛&lt;br /&gt;اونها متاسفانه آب و غذا هم نداشتن و 4-5 روز با همون وضعیت تو بیابون سر گردون می‌مونن. از بین اونها یکی که از همه جوون‌تر بوده شانس می‌اره و تا جاده اصلی یا احتمالا نزدیک خونه‌اش سالم می‌رسه و می‌برنش بیمارستان و اون جریان رو اطلاع می‌ده؛&lt;br /&gt;وقتی که برای بردن 4 نفر بقیه می‌رسن متاسفانه می‌بینن هیچکدوم زنده نمودن و اجسادشون زیر آفتاب متورم و متعفن شده و خیلی توصیف‌های بدی از وضعیتشون شد؛&lt;br /&gt;نکته غم‌انگیز اینه که اهالی می‌گن چنین اتفاقایی هر سال می‌افته و حداقل سالی 10-15 نفر به همین شکل در این منطقه جونشون رو از دست می‌دن؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115238910711575045?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115238910711575045/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115238910711575045&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115238910711575045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115238910711575045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/07/blog-post_09.html' title='تلفات گمراهی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115222438335627935</id><published>2006-07-07T02:46:00.000+04:30</published><updated>2006-07-07T02:49:43.356+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1176.2.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1176.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;! قشنگترین منظره فراه همین سبزی های تازه یا بقول افغانیا ترکاریه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115222438335627935?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115222438335627935/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115222438335627935&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115222438335627935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115222438335627935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/07/blog-post_115222438335627935.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115222414833842948</id><published>2006-07-07T02:42:00.000+04:30</published><updated>2006-07-07T02:45:48.340+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1197.2.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1197.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1198.2.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1198.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;! مرده خانه تنها شفاخانه ولایت فراه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115222414833842948?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115222414833842948/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115222414833842948&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115222414833842948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115222414833842948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/07/blog-post_115222414833842948.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115222391571020430</id><published>2006-07-07T02:38:00.000+04:30</published><updated>2006-07-07T02:41:55.723+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1181.3.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1181.3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;! نانوایی- فراه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115222391571020430?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115222391571020430/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115222391571020430&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115222391571020430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115222391571020430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/07/blog-post_07.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115222223564324183</id><published>2006-07-07T02:00:00.000+04:30</published><updated>2006-07-07T02:13:55.660+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1179.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1179.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;! این چارچوبی که میوه ها رو گذاشته توش برام خیلی جالب بود&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1166.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1166.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;..... بعضی از عکس ها رو یعنی همه رو از تو ماشین گرفتم, چون&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1163.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1163.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;/a&gt;! یه سوپر گوشت پیشرفته - فراه&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1170.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1170.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;/a&gt;! شهر فراه, تقریبا همه چی به همین شکل فروخته میشه&lt;/p&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1160.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;p align="center"&gt;تبلیغات برای تحویل اسلحه به دولت&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115222223564324183?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115222223564324183/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115222223564324183&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115222223564324183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115222223564324183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115168643270206636</id><published>2006-06-30T21:17:00.000+04:30</published><updated>2006-06-30T21:23:52.720+04:30</updated><title type='text'>خودسوزی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;یکی از آسیب هایی که هر از گاهی در ایران در موردش می شنیدم خودسوزی زنان و این سال های اخیر خودکشی های عجیب دختر های استان ایلام بود. اما خوب آمارش طوری بود که اگر با رسانه ها در ارتباط بودی متوجه می شدی و حداقل می دونستی تو و کسایی که دور و برت هستند تا 7 پشت قبل و بعدشون هم تجربه مشابه ای رو ندارن. تنها موردی که از نزدیک برخورد داشتم خودسوزی یک دختر 17 ساله قشقایی بود که بخاطر عشق و عاشقی این بلا رو سر خودش آورد و البته طرف هم که یک پسر 23-4 ساله قشقایی بود قبل از این خودسوزی به مغزش شلیک کرده بود و این روز رو ندیده بود؛&lt;br /&gt;به غیر از اون گاهی خبرهای مشابه رو تو روزنامه ها خونده بودم مخصوصا این اواخر که آمار خودسوزی زنان کرد بالا رفته و یا دخترای ایلامی که با خوردن گچ دخل خودشون رو می ارن. اما اینجا تو افغانستان قضیه خیلی جدی تر از این حرف هاست. بطوریکه من هر یکی دو هفته یک خبر خودسوزی از آدم هایی که باهاشون حرف می زنم می شنوم (نه روزنامه و نه رسانه دیگه ای, مستقیم از نزدیکان قربانی ها)؛  به دلایل مختلف, اختلافات خانوادگی, عشق و عاشقی, مسایل ناموسی, ازدواج های ناخواسته, شوهرهای معلوم الحال و خانواده هاشون عمده ترین دلایلی هستن که شنیدم؛&lt;br /&gt;گلناز یک دختر 19 ساله که دوره پرستاری رو طی کرده بود و  3 تا بچه داشت, صبح تا شب که بچه داری می کرد و دخالت های خانواده شوهرش رو تحمل می کرد و بعد از اومدن شوهرش برای کتک خوردن آماده می شد تا صبح که با سر وصورت زخم و زیلی روز رو شروع کنه. یکی از این روزها و بعد از اینکه کلی کتک خورده بود طاغتش طاغ شد و  با وجود بچه 4 ماهه ای که تو شکمش داشت رفت توی اتاقش و روی خودش نفت ریخت, شوهرش هم که شاهد این ماجرا بود کبریت رو کشید و …(البته فکر می کنم این مورد 50 درصدش خودسوزی بوده و 50 درصدش زنسوزی)؛ گلناز با 85 درصد سوختگی بعد از یک هفته از دنیا رفت. . وقتی که بستگانش برای ملاقات به بیمارستان رفتن پرستارا گفتن این دوازدهمین مورد خودسوزیه که این هفته مراجعه کرده؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; قندگل تازه دبیرستان رو خلاص کرده و قراره که به زور شوهرش بدن, اما اون کسی دیگه رو دوست داره, از وقتی که خانواده متوجه این موضوع شدن انقدر حرف و حدیث گفتن و انقدر کتکش زدن تا اینکه دیروز خودش رو آتیش زد و الان با 45 درصد سوختگی بستری شده؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرگس, با مادر و برادرها و پدر فلجش زندگی می کنه, دوستش تعدادی از عکس هایی رو که با هم گرفتن به پسری که نرگس رو دوست داشته داده – اما نرگس اون رو دوست نداشته-  اون پسر از عکس ها سوء استفاده می کنه و قضیه به گوش برادر نرگس می رسه. به محض شنیدن این خبر با چاقو به نرگس و مادرش حمله می کنه, مادر که کشته می شه و نرگس دچار شکستگی دست و پا و البته جراحت شدید کلیه می شه, ضمن اینکه چند ماه پیش هم برادر بزرگش دستشو شکسته بوده؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;!به همین سادگی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید در اولین فرصت با ثریا تماس بگیرم ببینم آمار موثقی از این وقایع داره یانه. اوضاع خیلی وخیم تر از اونیه که بشه فکرشو کرد؛&lt;br /&gt;من نمیخوام و نمی تونم ریشه این جنایت ها رو در مردهای این جامعه بدونم, علیرغم اینکه بدون استثنا مردها عوامل بروز این اتفاق ها بودن؛  چون فکر می کنم ساختار بیمار این جامعه بوده که به قدری به مردها پر و بال داده که تا این حد ظالم باشن و ابتدایی ترین حقوق رو برای زنهاشون قایل نباشن. ساختار بیماری که قطعا بخشیش بر اساس اشتباهات زنان همین جامعه بنا شده و حالا همین زنها با این اقدامات احمقانه شون دارن اون ساختار رو تحکیم می کنن. بجای مبارزه, بجای شکستن سکوت و به جای یک اعتراض هوشمندانه!؛ و لابد از فردا باید شاهد حضور و دخالت فمینیست هایی باشیم که برای احقاق این حقوق هر جور اقدام سنجیده و نسنجیده ای رو تجویز می کنن و در کمال ترحم منکر نقش تعیین کننده خود زنان در دامن زدن به این آتش می شن. شاید هم مدت هاست که  کارشون رو شروع کردن؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115168643270206636?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115168643270206636/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115168643270206636&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115168643270206636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115168643270206636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/06/blog-post_30.html' title='خودسوزی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115073563687437341</id><published>2006-06-19T21:14:00.000+04:30</published><updated>2006-06-19T21:17:16.876+04:30</updated><title type='text'>!وحشت سالاری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;اینروزها افغانستان داره خطرناک‌ترین و بدترین روزهاشو از شروع دولت جدید طی می‌کنه؛ تقریبا تمام نقاط کشور نا امنه و خیلی از آدم‌ها مسلح شدن؛&lt;br /&gt;اما نکته‌ای که مهمه اینه که هیچکس هیچ مسوولیتی رو قبول نمی‌کنه، هزاران نفر از ده‌ها کشور به اینجا اومدن که مثلا امنیت ایجاد کنن؛ اما حتی اون‌ها هم خودشون رو مسوول نمی‌دونن؛‌ دولت؛ سازمان‌های غیردولتی و بین‌المللی؛ دفاتر سازمان ملل، آمریکا، انگلیس و خلاصه از هیچ طرفی هیچ اقدامی تا این لحظه سر نزده، روی دیوار مدارس می‌نویسن اگر اطفالتان را دوست دارید آنها را به مکتب نفرستید؛ برای زندگی معلم‌های مقاطع مختلف قیمت‌های مختلف تعیین کردن‌، و هر روز یک انفجار یا شبهه انفجاری یه جا رخ می ده؛&lt;br /&gt;دیروز نزدیک ظهر شنیدیم در یکی از مدارس دخترانه شهر بمب منفجر شده؛ بعد از پرس و جو کاشف به عمل اومد که یک کپسول گاز منفجر شده؛ اما متاسفانه در همین انفجار احمقانه 5 تا دانش‌آموز زیر دست و پا کشته شدن؛ جریان از این قرار بود که بدون هیچ هماهنگی و حساب و کتابی از بچه‌ها می‌خوان از کلاس‌ها بیان بیرون&lt;br /&gt;و تعدادی از این بچه‌ها که با وحشت از کلاس‌ها به سمت در خروجی می‌دویدن زیر دست و پا زخمی یا کشته می‌شن؛&lt;br /&gt; کجاست اون بنیاد فردریک دیوونه که به جای چونه زدن روی عدالت انتقالی و مصالحه ملی بیاد یه فکری به حال این شرایط کنه؛ کجا هستند اونهایی که دم از دموکراسی مبتنی بر رفاه اجتماعی می‌زنن؟ چه می‌کنن اون صدها هزار نیروی نظامی خارجی که قراره ضامن صلح باشن؛ و دولت کرزی و اردوی ملی که حتی قابلیت سپردن امنیت مدارس به دست پلیس رو هم نداره؛ و آژانس‌های بشر دوستانه سازمان ملل که دغدغه‌ای جز هزینه کردن پول در این کشور ندارن؛&lt;br /&gt;نمی‌دونم چنین زندگی که هر لحظه‌اش با دلهره و وحشت همراهه برای چه تعدادی از آدما قابل تصوره، اینکه در شروع هزاره سوم که نهادهای اجتماعی طبیعی‌ترین و مشروع‌ترین اجزای یک جامعه هستن در جایی زندگی کنی که همه چی کارکرد خودشو رو از دست داده  و تو رو مجبور کرده به تنهایی غریبی تن بدی که هرلحظه‌اش مرگ تو و عزیزانت رو جلوی چشمت بیاره؛&lt;br /&gt;و چه عجیبه وقتی می‌بینی عده‌ای با کمال خونسردی این شرایط رو یک جریان طبیعی و بطئی  برای استقرار دموکراسی می‌دونن؛&lt;br /&gt;زندگی سگی در مملکت سگی در انتظار دموکراسی سگی با حمایت قدرت‌های سگی ....؛ گاهی چه حقیریم ما آدم‌ها....؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115073563687437341?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115073563687437341/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115073563687437341&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115073563687437341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115073563687437341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/06/blog-post_115073563687437341.html' title='!وحشت سالاری'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115073445886947684</id><published>2006-06-19T20:56:00.000+04:30</published><updated>2006-06-19T20:57:38.920+04:30</updated><title type='text'>!چندتا روایت از طالبان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;هنوز هم ازطالبان حکایت‌های جدید می‌شنوم. از نحوه روابطشون با هم، نحوه سیاست‌هاشون، مناسبات اداریشون و این جور چیزا؛&lt;br /&gt;دیروز صحبت در مورد شیرملنگ یا ملا ملنگ یکی از والی‌های زمان طالبان بود که گفته شد الان در گوانتانامو ست. که زمانی که والی نیمروز بوده همه مثل سگ ازش می ترسیدن؛ مردم می‌گن هیچوقت ندیدن کسی رو بکشه اما خیلی مقتدر بوده و کسی جرات نداشته به کسی چپ نگاه کنه؛ از قول یه نفر گفتن که یه روزی یه خانمی داشته وضع حمل می‌کرده و قابله محلی و چند تا خانم دیگه به اون خونه رفته بودن؛ یکی دو تا از این طالبا اصرار میکنن که الا و بلا شما کسی رو اینجا قایم کردین و حتی وقتی هم که وارد خونه می‌شن می‌گن ما باید زیر پتو رو ببینیم و پتوی زن رو از روش می‌کشن کنار. همون موقع شوهر این خانم بلند می‌شه و میره سراغ ملا ملنگ که اتفاقا اون موقع تو یه شهر دیگه بوده؛ وقتی که شیر ملنگ حرفاشون می‌شنوه  با 2-3 تا ماشین شبانه می‌رن به سمت جایی که اون اتفاق افتاده بوده. جایی که مقر طالبا بوده و هرچی تلوزیون و ویدئو و هرچی رو که از مردم می‌گرفتن می‌بردن اونجا و اتفاقا خودشون شبها می‌نشستن و فیلم‌های پرنو نگاه مي‌کردن. نزدیکای این مقر که می‌شه ماشین‌ها رو خاموش می‌کنن و پیاده میان به داخل ساختمون و می‌بینن آقایون مشغول تماشای فیلم هستن؛ بعد شیرملنگ از شوهر اون خانم می‌خواد که کسایی رو که ازشون شکایت داره رو نشون بده اونم به اونها اشاره می‌کنه و همین شیر ملنگ تا جایی که می‌تونسته اونها رو می‌زنه و دست و پاشون رو می‌بنده و با دستو پای بسته و به حالت نشسته پرتشون می‌کنه تو ماشین و با خودش مي‌بره و بعد از اینکه در محکمه حسابشون رو کف دستشون می‌ذاره باز با همون حال نذار پرتشون می‌کنه توی شهر، در چنین شرایطی بوده که طالب از همه دنیا طرد می‌شده و دیگه فاتحه‌اش خونده بوده؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگه از حکایت‌ها مربوط به ملاعمر بود که خوب زمان طالبا امیرالمومنین یا بعبارتی رییس حکومت افغانستان بود. این آقا بر خلاف اون چیزی که به ما می‌گفتن که یه چشم و یه دست و یه پا نداشته ، فقط ظاهرا یکی از چشماش مشکل داشته و همیشه پتوش رو روی یکی از چشماش می‌کشیده و توی جمع دیده می شده، محل استقرارش کاخ احمدشاه بابا بوده که البته توی اون کاخ همیشه یه کنجی مثل روی طاقچه می نشسته. یه خونه معمولی توی قندهار داشته و حتی زمان ریاستش عموش که البته اون موقع پدرش شده بوده،‌یعنی بعد از فوت پدرش با مادرش ازدواج می‌کنه، از جنگل و بیابون هیزم جمع می‌کرده و یکی از برادرهاش یک دوچرخه خیلی کهنه داشته. گاهی که می‌خواسته برای ماموریتی جنگی چیزی از شهر خارج بشه چندتا کروزر یک شکل و یک رنگ دنبالش می‌رفتن اما اون همیشه با یکی از این جیپ‌های قدیمی روسی رانندگی می‌کرده،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک حکایتی مربوط به نحوه مدیریت ادارات دولتی مثل استانداری‌هاست، همکارم تعریف کرد که یکروز به اتفاق یک همکار انگلیسی برای اجرای پروژه به استانداری می‌رن تا از والی اجازه بگیرن، از در که وارد می‌شن می‌بینن همه جا بیر و باره (یعنی به هم ریخته و گرد و خاکه)؛ وارد اتاق والی که می‌شن می‌بینن 10-15 تا طالب روی هم افتادن و دارن خر انبار بازی می‌کنن؛ (خر انبار یک بازی محلیه که یه نفر و می‌ندازن زمین و بقیه یکی یکی می‌افتن روش و باهاش کشتی می‌گیرن)؛ خلاصه اینا که وارد می شن و این خر تو خر رو می‌بینن یه گوشه‌ای وای‌میسن، تا اینکه حضرات چشمشون به دوستای ما می‌افته و زود بلند می‌شن و خودشون رو می‌تکونن و می‌گن چیه؟ اینا هم می‌گن ما می‌خواهیم با والی صحبت کنیم، یکی اون وسط دستارشو رو سرش درست می‌کنه و لباسشو تکون می‌ده (همون کسی که او زیر بوده)؛‌ می‌گه منم کارتون چیه،‌اینا هم می‌گن می‌خواهیم پروژه تطبیق کنیم، اونم می‌گه چقدر پول می‌دین،‌اینا می‌گن پول به کسی نمی‌دیم ، شلتره دیگه؛‌ اونم میگه خوب اگه پول نمی‌دین چرا اومدین اینجا برید کارتون رو بکنید دیگه؛‌&lt;br /&gt;از جمله‌ بازی‌های دیگه که می‌کردن و یکی دیده بود بالش و تشک رو به هم پرت می‌کردن – تو همون ساختمون استانداری- و انقدر شوخی شوخی به جون هم افتاده بودن که تمام ساختمون رو پر و پنبه و پشم برداشته بود و کسی نمی تونست نفس بکشه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه مساله دیگه اینکه در ساختمون‌های استانداری همیشه به روی مردم باز بوده و سر ظهر هر کسی می تونسته سرشو بندازه پایین و بره یه ناهاری بخوره و بیاد بیرون؛ و اگر جایی رو تو شهر نداشته از مهمانسرای اونجا رایگان استفاده کنه؛‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگه اینکه والی قندهار یه روز میاد دنبال برادر همکار من که پزشک بوده و می‌برتش برای مداوای برادرش؛‌وقتی می‌رن می‌بینن برادرش که نوجوون بوده تو زندانه ، ازش می‌پرسه چرا انداختیش زندان، میگه&lt;br /&gt; چون بیرون الاف می‌شد و درس نمی خوند اینجا روزی 2 ساعت ملای زندان میاد بهش درس می‌ده، براش بهتره که اینجا باشه؛‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه اینکه اگر کسی زمان طالبان یک ماشین اسلحه رو می‌خواست جابجا کنه اگر فقط یک زن در ماشین بود حتی جلوی ماشین رو هم نمی‌گرفتن؛‌چه برسه به تفتیش؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو این دوره اگر کسی می‌رفت به دولت شکایت می‌کرد که فلانی اسلحه داره، همون موقع به حرفش استناد نمی‌کردن، بلکه طرف رو نگه می‌داشتن و اون کسی رو هم که ازش شکایت شده بود می‌آوردن و روبروی اون شخص ازش بازخواست می‌کردن، اگر ثابت می‌شد داره که مجازات می‌شد و اگر ثابت می‌شد که نداره حال شاکی رو می‌گرفتن؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این زمان در هیچ اداره‌ای از مبلمان اداری و میز و صندلی خبری نبوده و همه چی به شیوه‌ي باستانی رتق و فتق می شده؛‌ حتی گیرنده‌های تلویزیون هم از کار انداخته بودن و این اواخر مردم تو خونه‌هاشون ویدئو داشتن که معمولا تا زمانی که کسی اعتراض نمی‌کرد چیزی نمی‌گفتن؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آخر اینکه مردم معتقدند طالبایی که اول کار اومدن مثل مسلمونای صدر اسلام پاک و درست بودن؛ و همه آدم‌های تحصیلکرده‌ای بودن که به قصد مبارزه با مجاهدا عمدتا از طریق پاکستان وارد کشور شدن و از قندهار که بدترین جا بود شروع کردن و مردم حمایتشون کردن،‌اون طالبا به هیچ‌کس کاری نداشتن و می‌خواستن فقط صلح و امنیت رو برقرار کنن که اتفاقا کرزی هم جزو همون‌ها بوده؛‌ اما متاسفانه بعلت ناکافی بودن توان مالی به کمک‌های القاعده و عربستان و بن‌لادن و غیره اعتماد می‌کنن و درست از زمان شروع همون کمک‌ها این تشکیلات فاسد می‌شه و مثل خیلی جنبش‌های دیگه منحرف می‌شه و پایه‌گذاراش رو آزرده  و متفرق می‌کنه؛‌&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115073445886947684?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115073445886947684/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115073445886947684&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115073445886947684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115073445886947684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/06/blog-post_19.html' title='!چندتا روایت از طالبان'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115026750202014281</id><published>2006-06-14T11:11:00.000+04:30</published><updated>2006-06-14T11:20:55.973+04:30</updated><title type='text'>چه تیتری بذارم، چندتا موضوع شد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;این روزها همه اینجا نگران آتیش زیر خاکستری هستن که ممکنه هر لحظه شعله ور بشه. طالبان؛ در بعضی‌از استان‌ها مردم اسلحه‌ها رو – به گفته خودشون- از زیر خاک کشیدن بیرون و مسلح شدن، توجیه‌شون هم اینه که دولت توانایی دفاع از اونها رو نداره، این طرف و اونطرف مملکت هر روز شاهد آتیش زدن مدرسه، انفجار ماشین، آدمکشی، و انواع و اقسام جنایته، و مطمئنا این وسط خورده حساب‌های شخصی‌ و هر نوع اختلافی می‌تونه به پای طالبان نوشته بشه؛ که میشه؛ کارمندهای موسسات خارجی مخصوصا در مرزهای شمالی و جنوبی در امان نیستند و چندین مورد پیش اومده که به کارمندهای افغانی این موسسات حمله شده&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#330000;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;؛ اما موسسات همچنان ادامه می‌دن، خوب طبیعیه از جون خودشون که مایه نمی‌ذارن، من نمی دونم اگر به جای افغانی‌ها کارمندای چشم آبی خودشون هم هدف بودن و یه بلایی سرشون می‌ومد باز هم همین قدر با طومانینه عمل می‌شد؟ آدم‌های خارجی تو خیابون‌ها خیلی کم هستند، یا وقتی که میان بیرون اونقدر تغییر شکل می‌دن که نمیشه تشخیصشون داد، مثلا زن‌های آمریکایی با چادر مشکی یا چادر نماز میان بیرون و مردها با لباس افغانی و ریش و دستار، برای این کار یک منتی هم سر افغانی‌ها دارن که بخاطر احترام به فرهنگشون تغییر رویه دادن، اونی هم که این حرف‌ها رو باور کنه منم؛ مثل روز روشنه برام که خیلی از اونها تره هم برای این فرهنگ خورد نمی‌کردن اگر وضعیت افغانستان مثل سودان یا کامبوج بود،&lt;br /&gt;از طرفی این تعصب سنتی وحشتناک افغانستان رو واقعا می‌پسندم که حداقل از بعض جهات یک لایه امنیتی روی فرهنگش کشیده، وگرنه مثل خیلی جاهای دیگه که پای فرنگی‌ها باز شد؛ آمار فحشا و ایدز واعتیاد و سایر آسیب‌های جوامع صنعتی به سرعت برق اینجا هم بالا می‌رفت، این وضعیت رو می‌تونم با کامبوج مقایسه کنم، از سال 98 که پای ارتش سازمان ملل و سایر غربی‌ها باز شد آمار ایدز و فحشا به طرز عجیبی رفت بالا تا جایی که در حال حاضر این کشور بیشترین آمار مبتلایان به ایدز در آسیا رو نسبت به جمعیتش داره، علتش هم اینه که معمولا در کشورهای در حال جنگ یا بعد از جنگ &lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt; به حدی سن و نرخ روسپیگری به دلیل مشکلات اقتصادی و فقر پایین می‌آد که تبدیل به بهشت این کار برای علاقمنداش می‌شه؛ اما در افغانستان تعصبات قبیله‌ای، سنت‌های دست و پاگیر و محدودیت زنان و مردان همچنان پاسدار ارزش‌های اخلاقی جامعه‌اش بوده، خوب یا بد براشون ارزشه، برای من هم ارزشه؛‌ در غیر اینصورت از اوضاع آشفته‌تری که بوجود میومد اولین کسی که آسیب می‌دید خود ما ایرانی‌ها بودیم؛&lt;br /&gt;اما هیچکدوم این حرف‌ها دلیل این نمیشه که من طرفدار شعله ور شدن اون آتیش زیر خاکستر باشم‌، و همینطور هیچوقت نقض حقوق انسان‌ها رو در این کشور منکر نمی‌شم؛&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#330000;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#330000;"&gt; Action Aid, UNICEF, WVI, etc.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#330000;"&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; conflict countries and post conflict countries&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115026750202014281?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115026750202014281/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115026750202014281&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115026750202014281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115026750202014281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/06/blog-post_14.html' title='چه تیتری بذارم، چندتا موضوع شد'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115005091063680294</id><published>2006-06-11T23:02:00.000+04:30</published><updated>2006-06-11T23:05:10.640+04:30</updated><title type='text'>شلوغی‌های کابل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;تهران که بودم از شلوغی‌های کابل خبر دار شدم؛‌ بعد یک ایمیل دریافت کردم که چه خوب که تهران هستی همونجا باش تا وضعیت بهتر بشه؛ من‌هم بلیطم رو کنسل کردم و منتظر بهتر شدن اوضاع شدم؛ اخبار ضد و نقیضی از رسانه‌ها می‌شنیدم؛ جمهوری اسلامی‌ می‌گفت چند تا سرباز مست آمریکایی به مردم حمله کردن و آمریکا می‌گفت یک ترافیک ساده بوده که تبدیل به زد و خورد شده و خود اردوی ملی/پلیس افغانستان به مردم شلیک کرده؛ مطمئن بودم که حقیقت یه چیزی بین این دو باید باشه؛&lt;br /&gt;تا اینکه با یک هفته تاخیر برگشتم هرات و روایت افغانی جریان رو هم شنیدم؛&lt;br /&gt;ماشین یک گروه از سرباز‌های آمریکایی – راست یا دروغ- به علت نقص فنی می‌زنه به چندتا ماشین و سربازا میان پایین؛ مردم افغانستان هم – اونطور که خودشون اذعان دارن- اصولا در چنین مواقعی یا می‌گن طرف مست بوده یا نشئه؛‌ توی همین فاصله چندین نفر دور تصادف حلقه می‌زنن و شروع می‌کنن به شعار ضد آمریکایی و ضد خارجی دادن؛ سربازها هم هرچی سعی می‌کنن که مردم رو متفرق کنن موفق نمی‌شن و شلیک هوایی می‌کنن؛‌همین باعث می‌شه که یه هو اعتراضات مردم اوج بگیره و تبدیل بشه به اعتراضات ضد دولتی و ضد آمریکایی و ضد هرچیزی و تا نزدیکی کاخ ریاست جمهوری کشیده می‌شه؛ و به چند تا از سازمان‌های خارجی &lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt; هم حمله می‌کنن و یه تعدادی زخمی می‌شن و سازمان‌ها هم خسارت‌های اساسی می‌بینن؛ تو این فاصله تعداد زیادی از فرصت طلب‌ها هم با عکس مسعود و کسای دیگه به جمع می‌پیوندن و حتی پلیس هم لباسشو در میاره و به مردم ملحق می‌شه؛ در واقع علت اخطار کرزی به اردوی ملی هم همین خطای اونها بوده؛&lt;br /&gt;این تمام اون چیزی بود که من شنیدم؛‌حالا از بین این همه حرف باید بشه یه ترکیب درستی رو حدس زد؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt;Care International, Action Aid,etc.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115005091063680294?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115005091063680294/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115005091063680294&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115005091063680294'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115005091063680294'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/06/blog-post_115005091063680294.html' title='شلوغی‌های کابل'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-115005072678300748</id><published>2006-06-11T22:57:00.000+04:30</published><updated>2006-06-11T23:02:06.796+04:30</updated><title type='text'>یک سریال تلویزیونی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;اینجا یه سریال هندی می‌ذاره به اسم «روزی خوشو هم عروس بود» یعنی روزی مادرشوهر هم عروس بود؛‌ این سریال از اون سریالایی که از این نسل به اون نسل منتقل می‌شه؛ یعنی خیلی طولانیه؛ و سال‌هاست که در هند و پاکستان پخش می‌شه و 5-6 ماهه که پخشش در افغانستان هم  شروع شده؛  روزی 3 بار تکرار میشه ‌و مردم دیوونشن؛ سریال به زبان دری دوبله شده و داستانش مربوط به یک خانواده شامل عروس و داماد و نوه و خلاصه کل فک و فامیل و دوست و آشناست که هر کدوم برای خودشون یک داستان دارن؛ این قسمت اول ماجرا که خوب طبیعیه و خیلی جاها همچین سریال‌هایی می‌سازن؛ اما قسمت دوم ماجرا مربوط به واکنش مردم نسبت به این سریاله؛‌ساعت 8 و نیم که می‌شه تنها صدایی که تو شهر شنیده می‌شه صدای موزیک اول این سریاله؛‌ اونقدر مردم شیفته داستان هستند که خیلی‌جاها شنیدم که برای بچه‌دار شدن فلان پرسناژ نذر کردن و بعد از اینکه طرف بچه‌دار شد نذر هم  ادا شد؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-115005072678300748?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/115005072678300748/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=115005072678300748&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115005072678300748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/115005072678300748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/06/blog-post_11.html' title='یک سریال تلویزیونی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114996396115500664</id><published>2006-06-10T22:32:00.000+04:30</published><updated>2006-06-10T22:56:01.170+04:30</updated><title type='text'>میوه‌ها</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_1003.jpg"&gt;&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;بعد از دو هفته دوباره به هرات برگشتم. هوا یک مقدر گرم تر شده. همه جا از میوه‌ رنگی شده. انواع سیب، آلو، زردآلو، انگور، گیلاس، آلبالو، انبه، شفتالو و ... خلاصه وفور نعمتیه. یادم می‌آد اولین موضوعی که در مورد افغانستان در اولین کتاب جغرافی خوندم صادرات میوه خشک و تر این کشور بود؛&lt;br /&gt;در مورد وضعیت کشاورزی اینجا اطلاعاتی ندارم اما نمیدونم چرا فکر مي‌کنم هنوز نباید دستکاری شده باشه. به همین خاطر واقعا ترجیح می‌دم تا جایی که می‌شه خودم را با آخرین بازمانده‌های میوه‌های طبیعی دستکاری نشده دنیا سیر کنم. میوه‌های ارگانیکِ اصلاح نشده‌ی مسموم نشده. تازه اول تابستونه، یک عالم میوه هنوز تو راهه!!!؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_1003.jpg" border="0" /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114996396115500664?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114996396115500664/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114996396115500664&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114996396115500664'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114996396115500664'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='میوه‌ها'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114871470637672564</id><published>2006-05-27T11:52:00.000+04:30</published><updated>2006-05-27T11:55:06.376+04:30</updated><title type='text'>workshop در حاشیه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;این کارگاه فرصت خوبی بود تا با یه تعدادی از نهادهای مدنی هرات ‌آشنا بشم، در مجموع بد نیستن؛‌ از طرفی شیر تو شیر بودن اوضاع (که اسمشو گذاشتن دولت ائتلافی یا دموکراتیک)؛ این فرصت رو بوجود آورده که هرکسی به راحتی عقایدش رو ابراز کنه و حتی کرزی رو هم نقد کنه؛ به عبارتی یه جورایی اعتماد به نفس به مردم داده؛&lt;br /&gt;با دو سه تا از سازمان‌های زنان آشنا شدم، اتحادیه زنان و دو سه تا اسم دیگه که یادم نیست وباید برم بهشون سر بزنم،‌ تا جایی که من فهمیدم این ارگان‌ها یا نهادها کارشون رو تازه شروع کردن و هنوز به اندازه کافی تاثیر گذار نیستن و فکر می‌کنم فعلا در حد یک محفل روشنفکری هستن؛&lt;br /&gt;با چند تا جوون روزنامه نگار آشنا شدم، روزنامه سیاست که یکی از دو تا روزنامه صبح هراته؛‌ با تیراژ 500 نسخه؛‌ و قیمت 5 افغانی،‌ 100 تا مشترک داره و 400 تاش در کیوسک توزیع می‌شه، (راستی اینجا که اصلا کیوسک نیست، لابد مغازه‌ها)؛ این روزنامه 4 صفحه داره و هر ماه حدود 1100 دلار هزینه چاپش می‌شه و تقریبا هیچی برنمی‌گردونه، یکی یا دوتا تبلیغ کوچک هم البته دیدم؛&lt;br /&gt;به نظر می‌رسه زن‌ها در مسایل اجتماعی فعال‌تر از مردها هستن؛‌البته در این جلسه آقایون هم حضور فعال داشتن؛‌قبلا شنیده بودم که زنان افغانستان در حوزه سیاست خیلی حرف برای گفتن دارن و پیشرفت کردن ولی گمونم این حرف اشتباهه و در حوزه اجتماعی بهتر بودن، حضورشون در پارلمان (65 نماینده) حضور عجیب‌غریبیه،‌ ولی واقعا هیچ نقش فعالی ندارن و اغلب در نتیجه جناح‌بندی‌های سیاسی وارد پارلمان شدن، مثلا چون شانس انتخاب خواهر از برادر یا خانم از آقا بیشتر بوده ، آقا کنار کشیده و به خانم خانواده فرصت داده؛ لولو سر خرمن و این قصه سر دراز دارد؛‌ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;با این حال اگر بهشون برنخوره باید بگم بیشتر کمیت حضورزن‌ها در هر حوزه‌ای که فعال هستند به چشم می خوره تا کیفیت حضورشون؛&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114871470637672564?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114871470637672564/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114871470637672564&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114871470637672564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114871470637672564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/workshop.html' title='workshop در حاشیه'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114871456146621454</id><published>2006-05-27T11:48:00.000+04:30</published><updated>2006-05-27T11:52:41.483+04:30</updated><title type='text'>عدالت انتقالی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;دیروز و امروز به همون جلسه یا کارگاهی که دعوت شده بودم رفتم. این کارگاه رو بنیاد فردریش ایبرت برگزار کرده بود. این بنیاد در افغانستان مسایلی همچون افزایش آگاهی از جنگ و آگاهی جنسیتی را راه‌های میانبر توسعه می‌دونه. و موارد زیر رو متعهد شده؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;        حمایت اجرای موافقت نامه صلح پترزبورگ و استراتژی ایجاد صلح&lt;br /&gt;         دموکراتیزه کردن و تغییر انتقال صلح آمیز وضعیت جنگ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;          همکاری منطقه‌ای و ادغام دوباره افغانستان در جامعه بین‌الملل و&lt;br /&gt;      ظرفیت سازی&lt;br /&gt;حالا خیلی وارد این نمی‌شم که این سازمان کی هست و چی هست. چون نه اطلاعات زیادی دارم و نه لازم می‌دونم که داشته باشم. اما نکته‌ای که مهمه اینه که این یک سازمان یا بنیاد خارجیه و اومده به شیوه‌های مختلف صلح و دموکراسی رو در این کشور پایه‌گذاری کنه، ...ها..ه ..زهی خیال باطل، چرا؟&lt;br /&gt;اول همه اینکه اصلا این دموکراسی که غربی‌ها حرفش و می‌زنن اینجا تره هم براش خورد نمی‌شه، من نمی‌دونم چرا علی‌رغم اینکه این روزها همه دارن دم از بومی سازی و احترام به فرهنگ‌ها می‌زنن باز برای هرچیزی به خودشون اجازه می‌دن که نسخه بپیچن. یه نمونه خیلی بارزش هم همین دموکراسی که شده نقل و نبات و هرکسی داره یه جوری باهاش اعتبار کسب می‌کنه. تا جایی که یه بنیادی مثل ایبرت هم از اونور دنیا پامیشه میاد و می‌خواد اینجا رو به شیوه خودش دموکراتیزه کنه. یا حداقل خیلی که لطف کنه ظرفش رو باخودش میاره اینور و اینجا پرش می‌کنه. مساله من همین ظرف پیش‌ساخته است. که معمولا سرجای خودش ساخته نمی‌شه؛&lt;br /&gt;دوم اینکه این سازمان شده یکی از متولی‌های برنامه عمل مصالحه ملی این کشور، اونم با علم کردن موضوع حقیقت‌یابی و عدالت انتقالی&lt;span style="font-size:85%;"&gt;1&lt;/span&gt;. یعنی اینکه مردم بیان جنایتکارای جنگی رو شناسایی کنن و اونا رو به میز محاکمه بکشونن و حقشون رو کف دستشون بذارن. جالب اینجاست که تمام این جنایتکارای عزیز روز به روز پست‌های کلیدی تری توی پارلمان می‌گیرن و کسی جرات نداره بهشون بگه بالای چشمتون ابرو، و همونایی که تا دیروز به نسل‌کشی متهم شده بودن امروز شدن وکلای ملت. پس تا اینجای کار مساله شناسایی حضرات کاملا متنتفیه؛ اما دل شیر می‌خواد که بره یقه‌شون رو بگیره؛&lt;br /&gt;هدف این کارگاه هم دقیقا حول همین محور می‌گشت، یعنی بازنگری این برنامه عمل. برنامه‌ی عملی که (مثلا)؛ دولت نوشته و قراره که یه روزی اجرا بشه؛&lt;br /&gt;من توی این ورکشاپ با این که نه سر پیاز بودم و نه ته پیاز خیلی اظهار نظر کردم، و اصلا تمام حرف حسابم این بود که آقا جان مگه این مصالحه ملی دنبال صلح و ‌آرامش نیست؛ پس چرا بازهم دنبال مجازات جنایت‌کارهای جنگیه، حرفم رو هم در نهایت اینطوری گفتم که حقیقت همون آینه شکسته‌ایه که در این‌جا کاملا مصداق داره، الان بدون شک دار و دسته انوری حق رو به انوری می‌دن چون ازشون دفاع کرده، دار و دسته مسعود و سیاف و دوستوم و ربانی و بقیه هم به همین ترتیب، حالا فکر نمی‌کنید این انتقام جویی به این وضعیت دامن بزنه و  آتیش نفرت‌ها و انزجارها رو  شعله ورتر کنه، از طرفی مجازات و محاکمه این‌همه جنایتکار جنگی تو دنیا چه تغییری در کشورشون به وجود آورد، جز اینکه یه دو‌-سه‌ماه و نهایتا یکسالی همه رو گذاشت سرکار، اون آدم هم مثل یکی از میلیون‌ها آدمی که شهید شدن می‌میره و با مردنش همه چیز تموم میشه، گفتن درس عبرت می‌شه، گفتم تمام زندگی ما درس عبرته، مگر این که شما به فکر تسلی خودتون باشید، اما تا زمانی که با چنین مسایلی تا این حد احساسی برخورد می‌کنید همین آش و همین کاسه، بعد بهم توپیدن که تو اصلا اینجا نبودی و درد ما رو نمی‌دونی که من گفتم درست به همین دلیل که دارم از بیرون می‌بینم بهتون میگم همه به یک اندازه محق هستند و همه به یک اندازه مجرم؛&lt;br /&gt;بعد با خودم فکر کردم بهترین شیوه مجازات با جنایتکارای جنگی همون کاریه که طالبان با هزاره‌ها کردن، انداختنشون توی قفس و گذاشتن توی باغ وحش، من معتقدم جنایتکار جنگی فقط باید تا روز مرگش تحقیر بشه، من به هیچ قیمتی با مرگ و اعدام موافق نیستم، اصلا همین نوع اعدام رو مغایر با حقوق بشر می‌دونم؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;transaction justice&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114871456146621454?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114871456146621454/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114871456146621454&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114871456146621454'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114871456146621454'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_27.html' title='عدالت انتقالی'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114823284206877004</id><published>2006-05-21T22:00:00.000+04:30</published><updated>2006-05-21T22:04:02.090+04:30</updated><title type='text'>یه کنج آروم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;ساعت از 8 گذشته و هوا تاریک شده، لاجوردی تیره مایل به سرمه‌ای؛  صدای اذون میآد. اینجا روزی 5 بار اذان می‌گن. اومدم تو حیات دراز کشیدم و دارم تایپ می‌کنم؛ باد انقدر شدیده که همش کامپیوتر و از روی پام تکون می‌ده؛ از روزیکه برگشتم هرشب باد‌می‌اد و منو کلی به خلسه می‌بره، نمی‌دونم چرا وقتی باد می‌وزه حس می‌کنم زیر یه خروار شن هستم وباد داره اونا رو جارو می‌کنه؛ چون در جریان باد که هستم خیلی سبک می‌شم؛ نمی‌دونم این یک حس مشترک بین‌همه آدم‌هاست؛ یا اینکه من عضو حزب باد هستم و خودم خبر ندارم؛&lt;br /&gt; دفتر جدیدمون خیلی قشنگ‌تراز قبلی است. یه حیات بزرگ داره با 10-12 تا درخت سیب، 4-5 تا درخت گردو، چند  تا درخت آلو، آلبالو، بادوم، انار، ‌یک‌عالم گل رز و شمعدونی، چند تا شاخه از درخت توت همسایه که هر روز چندتاش نصیب ما می‌شه و البته حیات پشتی که  توش صیفی جات کاشتیم؛ صبح‌ها رو کاملا  حس می‌کنم، تمام پنجره‌ها بازه و هوا جریان داره،‌ هوا که یک کم  روشن می‌شه سر و صدای پرنده‌ها در‌میآد. من که خوب نمی‌شناسم ولی حدس می‌زنم از بلبل گرفته تا کلاغ و گنجشک و مینا و قمری و کفتر کفتر بازای شهر بینشون باشه. مدت‌ها بود این سروصدا ها یادم رفته بود. میدونم که خیلی از آدم‌هایی که توی تهران هستن یادشون رفته. اما متوجه نیستن. دلمون به این خوشه که چند بار تو تابستون از شهر می‌زنیم بیرون و یک نفسی می‌کشیم و به طبیعت وفاداریم. اما حالا که دارم وسط این باغچه زندگی می‌کنم، تازه می‌فهم که طبیعت چه نعمتیه؛ گذر فصل‌ها رو میشه‌فهمید، اومدن روز و شب رو می‌شه حس کرد؛‌ میشه بدون ساعت زندگی کرد؛ می‌شه راحت نفس کشید و اکسیژن بلعید؛ ‌می‌شه با سکوت مهتاب خوابید و با صدای سهره بیدار شد؛ بعدش هم به همه گفت که آرامش یعنی همین؛ &lt;span style="font-size:100%;"&gt;(ا....چه جالب مثل یه شعری شد یا یه ترانه‌ای، اما یادم نیست چی،‌فقط مثل این میشه‌هاش زیاد بود)؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;الان که دارم این چیزا رو می‌نویسم دایم نا امنی‌های افغانستان تو ذهنم می‌آد، تصویری که از اینجا تو ذهن همه آدم‌های دنیا هست با نوشته های من منافات داره؛‌ خوب نه اون رو نفی می‌کنم نه منکر این می‌شم؛ مهم اینه که آرامش اینجا به نا‌امنیش می‌چربه؛&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114823284206877004?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114823284206877004/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114823284206877004&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114823284206877004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114823284206877004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_21.html' title='یه کنج آروم'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114796711739902130</id><published>2006-05-18T20:13:00.000+04:30</published><updated>2006-05-18T20:15:17.400+04:30</updated><title type='text'>رستورانت‌های زنانه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;جلسات انتخاب اینترن توی این دو روز در دفتر ندای زن&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;   برگزار شد، همین مساله فرصت خوبی رو پیش آورد تا با مدیرعامل این سازمان ثریا پاکزاد بیشتر آشنا بشم، زن فوق‌العاده‌ نازنینیه،‌ داستان تشکیل سازمانشون هم خیلی از نظر من مشروعیت داره، یعنی همینطوری الکی درست نشده، این خانم وقتی که طالبان درس خوندن دختر‌ها رو ممنوع می‌کنه شروع می‌کنه به دخترهاش توی خونه درس میده و یکی دوتا از دخترای همسایه رو هم کنار دختراش می‌شونه؛ بعد از دوستاش و کسایی که می‌دونسته می‌تونن تدریس کنن می‌خواد که تو این کار کمکش کنن، اول تعداد بچه‌ها به 10 نفر می‌رسه بعد کم کم زیاد می‌شن و چون خونه جا نداشته آموزش رو 2 شیفته می‌کنن یعنی 20 تا بچه صبح و 20 تا بعد از ظهر،‌تا اینکه در عرض 3-4 سال این تعداد رو به 300 نفر می‌رسونن، بعد می‌خواستن برای اینکار کمک بگیرن که بهشون میگن شما باید به ثبت برسید و اینطوری می‌شه که سازمان شکل می‌گیره؛‌ و یواش یواش پروژه‌های بیشتری می‌گیره و تا امروز که یکی از قوی‌ترین سازمان‌های غیردولتی حداقل در هراته؛ درسته که حمایت سازمان‌های بین‌المللی خیلی در موفقیت چنین سازمان‌هایی موثره، یک سازمان غیردولتی مرتبط به زنان اونم در افغانستان؛‌ اما بخاطر زحماتی که کشیدن و اعتقادی که به کارشون داشتن نه به ثبت سازمان و گرفتن پروژه باید گفت مفت چنگشون؛&lt;br /&gt;یکی از کارهایی که این خانم امروز برام تعریف کرد افتتاح 5 تا رستوران زنانه در شهر هراته که 2 تاش رو می‌خوان همین روزا افتتاح کنن؛ اما نکته اینجاست که برای اینکار با مخالفت‌های زیادی از طرف دولت مواجه شدن و حتی ریاست امور زنان که یکی از ادارات وزارت زنان باشه  و اتفاقا خودش هم خانمه گفته شما میخواهید دیسکو تک راه بندازید، که این خانم میگفت پس هر عروسی زنانه‌ای یک دیسکو تکه دیگه، با این حال این رستوران‌ها برای 100 نفر به مدت 10 سال شغل ایجاد کرده، یعنی هر رستوران دو شیفت پرسنل داره ؛ 10 نفر صبح 10 نفر عصر؛ فضای 60 متری رستوران رو شاروالی یا همون شهرداری داده و برای 10 سال از اجاره و هزینه‌های دیگه معافن، پنجره‌های رستوران رفلکسه مثل چادر خودشون که از اون‌تو بیرون معلومه اما از بیرون نمیشه داخل رو دید، ثریا میگفت چنین رستوران‌هایی اصلا در منطقه وجود نداره،‌ راست میگه حتی در ایران هم نیست چنین چیزی،‌ یعنی نیازی نبوده که باشه؛‌ اما واقعیتش اینه که اینجا زن‌ها هیچ‌جایی برای تفریح  ندارن حتی رستوران،‌ من که یکی از مشتری‌های دایمی می‌شم،‌خداکنه تنوع غذا زیاد باشه،&lt;br /&gt;ضمنا ثریا منو برای یک جلسه 2 روزه در هتل مارکوپولو دعوت کرد،‌ گفت تعداد زیادی از زن‌های فعال رو می‌تونم اونجا ببینم،‌چهارشنبه و پنج‌شنبه، .... داره جالب میشه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=23291595#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt; voice of woman &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114796711739902130?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114796711739902130/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114796711739902130&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114796711739902130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114796711739902130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_114796711739902130.html' title='رستورانت‌های زنانه'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114796700888485223</id><published>2006-05-18T20:11:00.000+04:30</published><updated>2006-05-18T20:13:28.900+04:30</updated><title type='text'>گمونم پیداش کردم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;دیروز باید با تعدادی از اینترن‌ها مصاحبه می‌کردیم و از بین 27 نفر 10-15 نفرشون رو انتخاب مي‌کردیم. از بین این همه دختری که باهاشون مصاحبه کردم هیچکدوم کار ساحه یا فیلد رو به کار دفتری ترجیح نمی‌دادن، به عبارت دیگه همه دوست داشتن خیلی شیک توی دفتر باشن و هرکاری بهشون دادن انجام بدن، به غیر از اونایی که واقعا دنبال کار بودن و لابد فکر می‌کردن جهنم کار باشه تو بیابون باشه، که از نظر من این گروه هم با گروه اول فرقی ندارن؛ کار فیلد رو دوست نداشتن مساله ای نیست، منتهی مساله اینجاست که تمام اونها این رو به حساب خانواده می‌ذاشتن و می‌گفتن خانواده اجازه نمی‌ده، بعد من ازشون می‌پرسیدم یعنی اگر خانواده به شما اجازه بدن یا با یه محرم به فیلد برید اما اونجا آب و برق و حمام و غذای خوشمزه نداشته باشید قبول می‌کنید؛ میگفتن معلومه که نه و اینجا بود که از تست من نمره نمی‌آوردن؛‌خلاصه به زور یک نفر رو انتخاب کردم؛ احساس کردم از همه بهتره،‌ کامپیوتر و زبان نمی دونست؛‌ تا صنف 11 هم خونده بود نه بیشتر؛ اما جسور و علاقمند به نظر می‌رسید، مصاحبه‌ها که تموم شد با سازمان‌های دیگه نشستیم که انتخابامونو بگیم،‌ هرکسی 3-4 نفر رو کانددید کرده بود همه دنبال کسایی بودن که زبان و کامپیوتر بدونن و کار میدانی هم بکنن، خلاصه نشون به اون نشون که کار به مصاحبه دوم کشید، که امروز باشه، من برای محکم کاری 2 نفر دیگه رو انتخاب کردم، چون هر گروه با یه تعدادی مصاحبه می‌کرد و مثلا من مصاحبه شونده‌های پنل‌های دیگه رو ندیده بودم، از روی صحبت‌ها 2 نفر دیگه رو هم انتخاب کردم،‌ و امروز اومدن ولی بازم رفتم سراغ انتخاب اولم، اونای دیگه هم کلی چک و چونه زدن تا به قول من درشتاشو سوا کنن و در نهایت دو تا سازمان منصرف شدن و 7 نفر شانس اینترن شدن رو از دست دادن؛‌ امیدوارم انتخاب درستی کرده باشم؛&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114796700888485223?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114796700888485223/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114796700888485223&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114796700888485223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114796700888485223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_18.html' title='گمونم پیداش کردم'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780462799539011</id><published>2006-05-16T23:03:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T23:07:08.006+04:30</updated><title type='text'>دوتا دلیل</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;ایندفعه نزدیک 20 روز تو ساحه بودم‌؛ یعنی فیلد؛ همون 4-5 روز اول آداپتور کامپیوترم بخاطر نوسان زیاد برق سوخت و امکان یادداشت‌های روزانه من رو گرفت؛ البته سعی کردم گاهی یه یادداشت‌هایی با خودکار بنویسم؛‌ اما انگار پاک قلم کاغذ یادم رفته؛‌ گمونم از هیچی بهتر باشه؛‌شاید هم بعدا یه چیزایی یادم بیاد بنویسم‌؛‌&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;امروز وبلاگم رو تو یک کامپیوتر دیگه دیدم؛‌ اونایی که میگفتن خیلی بد رنگه حق داشتن طفلکا؛ اما باید بگم عیب از مانیتور اوناست؛‌رنگ این وبلاگ رنگ خاکه؛‌ اگه جاهای دیگه تغییر می‌کنه بخاطر جنس مانیتوراست؛‌&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780462799539011?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780462799539011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780462799539011&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780462799539011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780462799539011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_114780462799539011.html' title='دوتا دلیل'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780339497068843</id><published>2006-05-16T22:44:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T22:46:34.973+04:30</updated><title type='text'>بادهای 120 روزه سیستان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;از بادهای 120 روزه سیستان که مرکزش ولایت نمیروزه حکایت‌های زیادی شنیدم؛ وقتی اون بادها می‌وزه آسمون روز مثل شب تاریک می‌شه و تقریبا از فاصله نیم‌متری هیچ شیئی قابل تشخیص نیست؛ اونهایی که توی اون شرایط گیر افتادن این بادها رو یکی از وحشتناک‌ترین پدیده‌های طبیعی مي‌دونن؛ نکته‌ای که اینجا بهش پی بردم برنده بودن شنهاییه که باد با خودش جابجا می‌کنه؛ این شن‌ها قادرند پایه‌های ساختمون‌های سنگ و سیمانی رو هم ببرند بطوریکه بعد از طوفان ساختمون‌های زیادی فرو می‌ریزه؛‌&lt;br /&gt;بسیاری از روستاها زیر شن دفن می‌شه و مردمش مجبورن در کنار اون یک روستای دیگه بسازن و یا داخل خونه‌هایی که ایندفعه از زیر شن در اومده بشن؛&lt;br /&gt;این وسط اگر سرپناهی نباشه احتمال نازل شدن هر شیئی روی سر آدم هست؛ از چارچوب در گرفته تا هر چیزی که باد بتونه با خودش بلند کنه؛ یکی از درس‌هایی که گرفتم اینه که هروقت توی چنین شرایطی گیر افتادم به هیچ عنوان از جام حرکت نکنم؛ چه داخل ماشین باشم چه روی زمین؛ چون هر حرکتی ممکنه باعث گم کردن راه و آوارگی توی این دشت‌های لمیزرع بشه؛ معمولا طول هر وزش باد بین نیمساعت تا 1 ساعت میشه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان هنوز فصل این بادها نشده اما امروز من شاهد یک شمه‌ کوچکی ازون بودم؛&lt;br /&gt;ساعت حدود 4 صبح با صدای طوفان از خواب بیدار شدم؛ البته هوا تاریک بود و متوجه شدت باد نشدم؛ اما راستش یه کم ترسیدم؛ توی این فاصله خواب و بیدار تا 6 صبح خواب یک زلزله رو هم دیدم؛ کنار خانواده بودم توی خونه قدیمی‌مون تو تهران که یهو این بادها تبدیل به زلزله شد؛‌حالا نمیدونم شهریار رحمانی توی خوابم چکار می‌کرد که می‌گفت نگاه کنین زلزله دیوار رو میکشه جلو اما ستون‌ها سرجاشه؛‌ بعد با لرزش خیلی زیادی که احساس کردم از خواب پریدم؛‌&lt;br /&gt;هوا که روشن شد دیدم تمام خونه رو خاک برداشته؛ با اینکه همه درها و پنجره‌ها بسته بود و حتی درزهای اون رو هم با پتو و پارچه‌های ضخیم پوشونده بودن؛‌ بطوریه جای پام روی زمین می‌موند ؛ همونطور که روی شن‌های ساحل می‌مونه؛‌&lt;br /&gt;این وضعیت رو که دیدم یاد خرد قدیمی‌ها افتادم که در چنین شرایطی خونه‌هاشون رو با حصیر فرش می‌ کردن؛‌حالا جای حصیر و بوریا رو موکت و فرش ماشینی و هزار جور تیرو تخته دیگه گرفته که باید هر روز خروارها خاک رو از روش پاک کنی؛‌ بسوزه پدر این مدنیت بی خرد؛&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780339497068843?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780339497068843/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780339497068843&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780339497068843'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780339497068843'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/120.html' title='بادهای 120 روزه سیستان'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780326500206622</id><published>2006-05-16T22:42:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T22:44:25.003+04:30</updated><title type='text'>وضعیت مدرسه‌ها</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;یکی از بحران‌های اینجا وضعیت مدارسه؛‌بطوریکه بهترین مدرسه هرات 4 شیفته‌است و شیفت اول اون از ساعت هفت و نیم شروع می‌شه تا 5/10 ؛ حالا تو این سه ساعت چی تو کله بچه می‌ره خدا می‌دونه؛‌ تعداد شاگردها برای هر شیفت بعضی جاها به 95 نفر در یک کلاس هم می‌رسه؛‌ توی گرمای نیمروز همون دمای 46-56 درجه بچه‌ها زیر چادر درس می‌خونن؛ زیر چادر درس خوندن مساله‌ای نیست؛ اما چادر برزنتی توی تابستون برای بیشتر از 80 تا بچه فاجعه‌است؛&lt;br /&gt;البته خیلی هم عجیب نیست؛ یادمه که توی پستی که با عنوان &lt;a href="http://samirafarahani.blogspot.com/2006/03/blog-post_07.html#links"&gt;بحران جمعیت&lt;/a&gt; نوشتم؛ کلی برای پیش‌بینی این وضعیت بالای منبر رفته بودم؛&lt;br /&gt;برای بعد خانوار 7 نفر این شرایط زیاد هم دور از ذهن نیست؛&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780326500206622?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780326500206622/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780326500206622&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780326500206622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780326500206622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_114780326500206622.html' title='وضعیت مدرسه‌ها'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780307475833333</id><published>2006-05-16T22:40:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T22:41:14.760+04:30</updated><title type='text'>حس وسط نا کجا آباد بودن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;امروز یازدهمین روزیه که از مدنیت دورم، درست وسط ناکجا ‌آباد؛ استان فراه که قبلا ذکر خیرش رو کردم؛ با گرمای بالای 45 درجه در ماه ثور؛ بدون برق دایمی، آب، تلفن، اینترنت، تلوزیون و روزنامه و از همه بدتر با توالت و حمام و غذاهای غیرقابل تحمل و البته پر از درخت زردآلوی تلخ و توت مجانی که روزی حداقل 3 نفر دعوتت می‌ کنن به باغشون و بامیه و خیار و دوغ مشک؛ اما نمی‌دونم چرا با تمام اون سختی‌هاش اونجا احساس دلتنگی نمی‌کنم؛‌شاید چون جنس مردمش هم مثل بافت شهر سنتی و بی غل و غش مونده و هنوز زرق و برقی نشده؛ این صداقت و سادگی رو تقریبا تا حالا هیچ جای دیگه ندیدم؛ حتی توی کلانی؛ تنها توی این شرایط و بین این آدم‌هاست که احساس می‌کنم واقعا خودم هستم؛خود خودم؛ هیچ نیازی به نقش بازی کردن نیست؛‌ نه لبخند زورکی؛ نه اظهار فضل؛ نه عذر و بهونه و نه تحمل همه اینها؛ هیچی ؛ فقط کافیه خودتو به هر لحظه که پیش می‌آد بسپاری و مثل پرنده‌ها سبکبال شی؛ بس خلاص!؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780307475833333?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780307475833333/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780307475833333&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780307475833333'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780307475833333'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_114780307475833333.html' title='حس وسط نا کجا آباد بودن'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780299852219701</id><published>2006-05-16T22:38:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T22:39:58.523+04:30</updated><title type='text'>چند تا نقل قول با نمک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;از یک نفر پرسیدم شما که 9-10 تا بچه داری اسماشون و اشتباه نمی‌کنی؟&lt;br /&gt;گفت نه من میگم؛‌ کجا هستی ها بچه؟ بعد اون می‌گه؛ ها بابا؟؛‌ بعد من میگم بیا اینجا کارت دارم؛&lt;br /&gt;بعد پرسیدم اسماشون رو کی انتخاب کرد؟ گفت اسم شهردار پیشاور طارق بود اسم اولی رو گذاشتم طارق؛‌قماندان سرحدات طاهر بود؛ گذاشتم طاهر؛‌رفیق برادرم سمیع‌آله بود؛ گذاشتم سمیع‌اله؛ فلانی الفت‌اله بود و ... الی آخر؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر انجینیر که مهندس پرواز بوده و حالا شده آموزشگر ما تعریف می‌کنه که زمان مجاهدا که هیچی حساب کتاب نداشت هرکدومشون به یه نحوی از هواپیماها و هلیکوپتر ها استفاده می‌کردن؛ مثلا یک روز دو سه تا شون یک هلی کوپتر و روشن می‌کنن و می‌رن دنبال دوغ ؛ بعد که بر مي‌گردن دو سه نفر دیگه هم با خودشون میارن؛ اون دوسه نفر وقتی می‌رسن به مقصد یادشون می‌افته که وقتی می‌خواستن سوار هلی‌کوپتر بشن کفشاشون رو درآوردن و اومدن بالا و حالا کفش ندارن دوباره بر می‌گردن برن کفشهاشون رو بیارن؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پلیس پاکستان عادت داشته وقتی توی پیشاور افغانی‌ها رو می‌گشته یه تیکه حشیشی؛‌تریاکی چیزی توی جیبشون میذاشته تا ازشون یه پولی بگیره و ولشون کنه؛‌ یک دفعه یک پلیسی همینطور که می‌گشته خشاب اسلحه‌شو میذاره توی جیب طرف؛‌اما دوستش یعنی اونیکی افغانیه می‌بینه؛‌ بعد توی این فاصله که می‌خواسته ببرتش پیش مافوقش و جلوی اون تفتیشش کنه؛  اون‌دوتا که قضیه رو فهمیده بودن خشاب رو پرت می‌کنن یه طرفی؛ اینجا پلیسه هی میآد می‌گرده میبینه خبری نیست؛‌ آخرسر می‌گه بگو ببینم خشاب منو چکار کردی؛ چون ارتشی‌ها مثل اینکه خیلی باید برای سلاحشون حساب پس بدن؛&lt;br /&gt; امیدوارم خوب توضیح داده باشم؛ اما خیلی جالب بود؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780299852219701?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780299852219701/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780299852219701&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780299852219701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780299852219701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_114780299852219701.html' title='چند تا نقل قول با نمک'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780289783709397</id><published>2006-05-16T22:37:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T22:38:17.836+04:30</updated><title type='text'>باغ وحش کابل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;طبیعیه که در طول این جنگ‌ها باغ وحش کابل هم از جنگ در امان نمونده باشه و تازه غیر طبیعیه که هنوز این باغ وحش وجود داره و توش حیوون هست، به اضافه یک شیر یک چشم؛&lt;br /&gt;مردم می‌گن که مجاهدا یکی از تفریحاتشون این بوده که مثلا آدم‌های گروه مقابلشون رو توی قفس شیرا مینداختن و جنگشون رو نگاه می‌کردن تا طرف یه لقمه چپ آقا شیره بشه؛ بعد هزاره‌ها بودن که انقدر به خودشون مغرور بودن که می‌گفتن ما انقدر قوی هستیم که می‌تونیم با شیر بجنگیم؛ یکی از همین روزا که یکیشون نبرد تن به تن با شیر رو شروع می‌کنه نزدیک بوده آسیب ببینه که یکی به شیر شلیک می‌کنه و یک چشم شیر و از کاسه در میاره؛ همون شیری که هنوز تو باغ وحشه؛&lt;br /&gt;بعد زمان طالبان میشه؛ اونها کار خیلی جالبی می‌کنن؛ اونقدر از هزاره‌ها بدشون میومده که چندتا از اونا رو میندازن توی قفس و مي‌زارن توی باغ وحش؛ اونایی که دیدن می‌گن عین حیوون بودن، چون هزاره‌ها موهای خیلی بلندی داشتن که با مهره تزیینش می‌کردن و اصلا مو و ریش و ناخنشون رو کوتاه نمی‌کردن؛&lt;br /&gt;تصور اینکه یه آدم قاتل رو توی باغ وحش به عنوان یک گونه دیدنی برای نمایش توی قفس بذارن خیلی هیجان انگیز و جالبه؛ خیلی خوشم اومد؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780289783709397?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780289783709397/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780289783709397&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780289783709397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780289783709397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_114780289783709397.html' title='باغ وحش کابل'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780284539159720</id><published>2006-05-16T22:36:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T22:37:25.393+04:30</updated><title type='text'>احمد شاه بابا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;یکی از عادل‌ترین و دوست داشتنی‌ترین شاه‌های افغانستانه؛ همونی که فتوحات زیادی در این کشور داشته و مایه افتخار افغانی‌هاست که مثلا تا هند و ازبکستان و چین و ماچین و ... رو گرفته؛‌ احمد شاه بابا هرجا رو که فتح می‌کرده یک والی یا حکمران براش تعیین می‌کرده و خودش بر‌می‌گشته قندهار؛&lt;br /&gt;یکی از کارهای جالبی که موقع جنگ می‌کرده این بوده که موقع اعزام سربازا ازشون می‌خواسته کلاهشون رو پر خاک کنند و در یک جایی بریزند (در چنین مواقعی یک تل بزرگ خاک درست می‌شده)؛ موقع برگشت هم ازشون می‌خواسته کلاهشون رو از همون خاک پرکنند و یه جای دیگه خالی کنن؛ هر چقدر از تل خاک باقی می‌مونده می‌فهمیدن چقدر سرباز کشته یا اسیر شده؛ می‌گن این تل خاک هنوز هم در قندهار هست؛&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780284539159720?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780284539159720/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780284539159720&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780284539159720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780284539159720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_114780284539159720.html' title='احمد شاه بابا'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780274709248850</id><published>2006-05-16T22:35:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T22:35:47.093+04:30</updated><title type='text'>هشدار برای یکی از موارد استفاده حشیش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;مردم مزار شریف به استفاده از حشیش معروف هستن؛ بطوریکه حتی در غذاشون هم حشیش استفاده می‌کنن؛ ظاهرا حشیش خیلی سریع اشتها رو زیاد می‌کنه؛ یکی از کارایی که می‌کنن تهیه دوغ با حشیشه؛ اونها حشیش (چرس)؛ رو با دونه‌های بنگ (بنگ‌دانه)؛ خرد شده توی دوغ می‌ریزن و بعد از یک مدتی صافش می‌کنن و بعد با اون نشئه میشن؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780274709248850?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780274709248850/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780274709248850&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780274709248850'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780274709248850'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_114780274709248850.html' title='هشدار برای یکی از موارد استفاده حشیش'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780267999337402</id><published>2006-05-16T22:34:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T23:31:24.643+04:30</updated><title type='text'>واحد پول</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;واحد پول افغانستان افغانیه اما مردم کوچه و بازار می‌گن روپیه؛ مثل ریال و تومان ما؛&lt;br /&gt;هر لک معادل 100 هزار افغانیه؛&lt;br /&gt;هر کلدار پاکستان معادل 820 افغانیه؛&lt;br /&gt;هر 49 افغانی 1 دلار آمریکا؛&lt;br /&gt;هر 50 افغانی 1000 تومان ایران؛&lt;br /&gt;واحد کوچکتر افغانی تا زمان ظاهر شاه پول بوده، یعنی هر 100 پول یک افغانی؛&lt;br /&gt;هر 50 پول یک قران و هر 25 پول به 16 پولی معروف بوده؛&lt;br /&gt;و در زمان‌های قدیم‌تر هر 10 پیسه 16 پول بوده و همینطور الی آخر؛&lt;br /&gt;الان معمولا اینجا به پول می‌گن پیسه؛ به کسرپ؛ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780267999337402?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780267999337402/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780267999337402&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780267999337402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780267999337402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post_16.html' title='واحد پول'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114780257985073308</id><published>2006-05-16T22:29:00.000+04:30</published><updated>2006-05-16T22:32:59.866+04:30</updated><title type='text'>پیشکش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;احتمالا خیلی از ما از نحوه زن گرفتن یا زن خریدن بعضی از افغانی ها خبر داریم. چون خیلی از کارگرایی که برای کار به تهران میان میخوان یه پولی جمع کنند تا به عنوان &lt;strong&gt;پیشکش&lt;/strong&gt; به پدر عروس بدن و زنشون رو بخرند. این مبلغ از حدود 4-5 میلیون تومن شروع میشه و تا 15-20 میلیون هم میرسه. معمولا خانواده عروس به خانواده و وسع مالی داماد نگاه می کنه و قیمت گذاری میکنه. داماد هم تا زمانی که این پول رو فراهم نکرده به پدر عروس قرض داره و گاهی حتی با وجود داشتن چندتا بچه اجازه نداره زنش رو به خونه ببره. در چنین مواقعی پدر عروس مخارج دختر و بچه‌هاش رو میده؛&lt;br /&gt;ببیری&lt;br /&gt;یه وقت‌هایی پیش میاد که  داماد و پدر زن مثلا سر 7 میلیون توافق می کنن بعد داماد میره ایران یا پاکستان تا این قرض رو جور کنه تا اینکه تمام قسط‌ها رو میده و تنها قسط آخر میمونه. در چنین شرایطی پدر عروس یه تعدادی از ریش‌سفیدا رو جمع می کنه و می‌گه من می‌خوام مبلغ رو به 10 میلیون برسونم. اینجا برای داماد هیچ چاره‌ای نمی‌مونه جز اینکه باز هم ادامه بده تا مبلغ درخواستی‌ رو آماده کنه. به یه همچین غافلگیری‌ای می‌گن ببیرای؛&lt;br /&gt;البته اینطور که من فهمیدم خانواده‌هایی که یک مقدار روشنفکر هستن معمولا نه این مبلغ رو میگیرن و نه می‌پردازن؛&lt;br /&gt;ریش‌سفید‌های بعضی از طوایف هم برای پیشکش سقف تعیین کردن و اونو مثلا تا 2 میلیون پایین آوردن؛&lt;br /&gt;نکته دیگه اینکه پدر عروس با 10-20 ٪ پول پیشکش یه جهیزیه مختصر برای دختر جور می‌کنه و بقیه‌اش رو هم که هیچی... لابد خرج خانواده میشه؛&lt;br /&gt;ضمنا هزینه سایر مخارج عروسی و خرید برای عروس و شام و ... هم باید به مبلغ پیشکش اضافه کرد.... ؛ این مخارج برای جوونایی که می‌خوان ازدواج کنن عین یک کابوسه، حتی خودشون می‌گن که خیلی‌ها برای تهیه این پول دست به هر کاری ممکنه بزنن؛ چون تا پول رو تمام و کمال نپردازن خبری از زن نیست؛ حتی اگر سال‌ها طول بکشه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114780257985073308?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114780257985073308/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114780257985073308&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780257985073308'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114780257985073308'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='پیشکش'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114606025796936070</id><published>2006-04-26T18:25:00.000+04:30</published><updated>2006-04-26T21:07:22.086+04:30</updated><title type='text'>بادبادک‌باز</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;!عجب رمانیه! بی‌نظیره&lt;br /&gt;حدود یکسالی می‌شد که خیلی‌ها بهم پیشنهاد کرده بودن بخونمش، اما نمیدونم چرا هردفعه یه چیزی پیش‌می‌اومد که مانع می‌شد مثلا از کتابفروشی که مي‌پرسیدم نداشت یا یادم می‌رفت. تا اینکه قبل از عید خواهش کردم برادرم برام بخره تا وقتی رفتم تهران ازش بگیرم. اما الان که خوندمش با خودم می‌گم چه خوب شد که زودتر نخوندم، چه خوب شد شرایط رو خوب فهمیدم و آمادگیشو پیدا کردم، در غیراینصورت میگفتم فقط یه بازار گرمیه که طرف کتابشو بفروشه، از اونجایی که خدایگان ایراد گیری هستم؛&lt;br /&gt;اما وقتی که داشتم می‌خوندمش احساس می‌کردم تمام این کلمات رو از آدم‌های دیگه‌ای هم شنیدم، بدون یک ذره اغراق،‌ شاید تنها ایرادی که بشه بهش گرفت این بود که تصویر کاملی از دوران مجاهدا نداده، در حالیکه وقتی که من با مردم صحبت می‌کنم می‌بینم بزرگترین و فجیع‌ترین و غم‌انگیز‌ترین جنایت‌ها مال زمان مجاهدا بوده،‌ و حتی هزاره‌هایی که توی این کتاب بری از هر جنایتی شدن، یکی از بی‌رحم ترین گروه‌ها بودن و طبق گفته مردم علت دشمنی طالبان با این گروه هم یه جورایی گوشمالی این گروه بوده (این هزاره‌ها همونایی بودن که سر آدم‌ها رو می‌بریدن و سریع روغن داغ می‌ریختن روی جای بریده شده تا خون به اطراف نپاشه و وقتی که اون بدبخت سربریده این‌طرف و اونطرف می‌دویید و جون می داد نگاش کنن و از این «رقص مرگ» لذت ببرن. قطعا همه هزاره‌‌ای ها اینطور نبودن و حسن این داستان هم می‌تونسته یکی از اون مبرا‌ها بوده باشه).&lt;br /&gt;اشاره نکردن نویسنده به جنایت‌های مجاهدا رو می‌گفتم.... این کار چند دلیل می تونه داشته باشه، یکی اینکه نویسنده زمان مجاهدا رو ندیده که اونطور که گفته شده زمان طالبان هم ندیده بوده، کاری به این ندارم که در رمان یه شمه‌ای از این دوره رو می‌بینه،‌ منظورم خود نویسنده است؛ یکی دیگه اینکه حمله به طالبان و هایلایت کردن اسم طالبان و جنایت‌هاشون به هر حال هنوزم توی ویترینه و طرفدار داره و از طرفی کار آمریکا رو هم توجیه می کنه . از اونجایی که نویسنده سال‌هاست شهروند این کشوره و حس تعلق خاطرش به آمریکا کاملا در کتاب مشهوده و کتابی رو که در آمریکا چاپ کرده ، یکی از پرفروشترین‌ها بوده، دلیل دوم زیاد دور از ذهن نیست؛&lt;br /&gt;از بین نقدهایی که برای این کار خوندم نقدی که سیروس علی‌نِژاد برای &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/07/050721_pm-cy-kiterunner.shtml"&gt;بی بی سی&lt;/a&gt; نوشته بود از همه بهتر بود و حق مطلب رو کاملا ادا کرده بود؛‌&lt;br /&gt;حالا هر وقت که تو خیابونا هستم و به خونه‌های قدیمی نگاه می‌کنم همش منتظرم یک امیر و حسن کوچولویی از یکی از اون خونه‌ها بیان بیرون و من تورو دید بندازم که ببینم خونه علی کدوم‌طرف حیاته؛ در ضمن ایندفعه که برم کابل حتما به محله وزیر اکبر خان می‌رم و سعی می‌کنم تصور کنم خونه بابای امیر کدوم یکی از خونه ها می‌تونسته باشه؛ هنوزم که هنوزه این منطقه بهترین منطقه کابله و دفتر بیشتر آژانس‌های سازمان‌ملل همونجاست؛‌ اینا رو نوشتم برای اینکه بگم چقدر موقع خوندن کتاب آدم می‌تونه با شخصیت‌های داستان همذات پنداری کنه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر جذابیت داستان کناب ساختار خوبی هم داره و با اینکه اولین رمان خالد حسینیه خیلی خوب از کار دراومده؛‌ البته یه جاهاییش یه جوری ترجمه شده که قضاوت اون هم مستلزم خوندن نسخه اصلیه که من ندارم؛&lt;br /&gt;بعد از کتاب پائولای ایزابل آلنده که 5-6 سال پیش خوندم این اولین رمانی بود که اشکمو درآورد؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114606025796936070?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114606025796936070/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114606025796936070&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114606025796936070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114606025796936070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_26.html' title='بادبادک‌باز'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114581283227062182</id><published>2006-04-23T21:39:00.000+04:30</published><updated>2006-04-23T21:50:32.370+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/Picture%20178.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/Picture%20178.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; پوستر کنفرانس&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/Picture%20033.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/Picture%20033.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; هتلی که رفیق حریری توش کشته شد, هنوز تعمیر نشده, این عکس رو هم من نگرفتم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114581283227062182?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114581283227062182/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114581283227062182&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114581283227062182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114581283227062182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_114581283227062182.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114581056068323272</id><published>2006-04-23T21:10:00.000+04:30</published><updated>2006-04-26T18:44:21.830+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/200/Picture%20201.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;   یکی از بزرگترین قلیونایی که دیدم , و علیرضا که داره تستش میکنه &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/200/DSC03755.1.jpg" border="0" /&gt; دوره گردای همه جای دنیا یک شکلن, اینیکی پرچم رو هم زده که یه موقع کسی یادش نره کجاس &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114581056068323272?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114581056068323272/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114581056068323272&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114581056068323272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114581056068323272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_114581056068323272.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114580976487381249</id><published>2006-04-23T20:27:00.000+04:30</published><updated>2006-04-23T20:59:24.910+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_0185.2.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_0185.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ساحل مدیترانه - بیروت&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/DSC02192.2.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/DSC02192.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; یه ساحل دیگه - این عکس رو من نگرفتم چون دوربین نداشتم -یکی از بچه ها گرفته&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114580976487381249?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114580976487381249/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114580976487381249&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114580976487381249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114580976487381249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_114580976487381249.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114579650882896811</id><published>2006-04-23T17:13:00.000+04:30</published><updated>2006-04-23T17:18:28.840+04:30</updated><title type='text'>محدودیت‌های زن بودن</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#660000;"&gt;من یکدفعه دیگه به اون جلسه ای که قرار بود اینترن انتخاب کنن رفتم. چون بعد از اینکه پیش رییسم نه نه من غریبم درآوردم قبول کرد که یه اینترن بگیریم. الان با چندتا سازمان دیگه درحال آماده کردن مقدماتش هستیم. اینکه شاخص‌های انتخاب چی باشه. میزان حقوق و سایر تسهیلات چطور باشه و ... ؛&lt;br /&gt;قرار شد که یه فراخوان همه جا بفرستیم و آدمای علاقمند رو دعوت کنیم. ضمنا امسال حداقل تحصیلات رو تغییر دادیم به دیپلم و سن بین 18 تا 28 سال و حقوق ماهی 80 دلار به اضافه 15 دلار غذا و 10 دلار رفت و آمد برای سازمان‌هایی که این دوتا رو قبول نمی کنن.&lt;br /&gt;بر حسب اتفاق یه آقایی امروز اومد دفتر ما و گفت خانمم دنبال کار میگرده و ما جریان رو براش گفتیم؛&lt;br /&gt;بعد از ظهر که شد آقا به اتفاق خانم اومد. خانم گفت که در ایران که بوده سازمان ما براش دوره گذاشته و برای آموزش معلمی دوره دیده؛ من جریان رو بهش گفتم به نظرم مورد خوبی اومد؛&lt;br /&gt;وقتی که رفت از همکارم پرسیدم چطور بود و اون گفت خودت چی فکر می کنی؛‌ بهش گفتم  که نی نی تو راهه؛‌ در اینصورت حتما یک زمانی از این 6 ماه بچه به دنیا میآد و کار نیمه کاره می مونه و اگر هم به یه جایی برسه،‌ که بعد از زایمان داشتن بچه کوچک فکر نمی کنم چندان راحت باشه؛&lt;br /&gt;‌از این فکر ناراحت شدم؛ اما واقعا چاره‌ای نیست؛‌ محدودیت‌های خانم‌ها واقعا خیلی زیاده؛‌ من هرچقدر میخوام که درگیرش نشم و بزنم به کوچه علی چپ نمیشه. بعد می‌گن چرا هر وقت حرف از حقوق جنسیتی میشه اسم زنان می‌اد وسط.&lt;br /&gt;اینکه برای ازدواج و بچه‌دار شدنت هم باید از جامعه اجازه بگیری تا اگر محدودیتی برات به حساب نیومد وارد اون بشی واقعا مشمئز کننده‌است؛ می‌دونم که این تنها یک نمونه کم اهمیت از بین هزاران نوع محدودیتیه که وجود داره؛‌ کم اهمیت به این دلیل که اون خانم شانس داشتن یک خانواده کامل رو داره، مطمئنا در غیر  اونصورت شرایط به مراتب بغرنج‌تر می‌شه؛&lt;br /&gt;اتفاق امروز منو خیلی تحریک کرد که با جدیت بیشتری کاری رو که بهم پیشنهاد شده بود رو انجام بدم؛‌- الان نمی‌گم چه کاری چون لو میرهJ‌؛‌ &lt;br /&gt;وقتی که بهم گفتن عمیقا اعتقادی بهش نداشتم و گفتم زنان اونقدر قوی هستن که مسایل خودشون رو خودشون حل کنن؛‌ و نیازی به وکیل و وصی ندارن ‌و اونایی که دنبال این‌کارا هستن یه مشت فمینیست بی غمی هستند که ژست روشنفکری می‌گیرن و صداشون از جای گرم بلند میشه؛‌&lt;br /&gt; شاید این نگاه جدید یا تحریک  رو خوندن کتاب گل صحرا تقویت کرد؛‌ همونی که ماندانا وقتی می‌خواستم بیام بهم داد و داستان زندگی یه سوپر مدل آفریقاییه که در سن 5 سالگی در سومالی ختنه شد؛‌&lt;br /&gt;از جریان ختنه زنان چیز زیادی نمی‌دونستم اما این کتاب خیلی چیزا رو روشن کرد و به من نهیب زد که انقدر دو آتیشه سنت‌های کهن نباشم؛‌ اما آيا عاشق شدن و ازدواج و داشتن فرزند هم بخشی‌از سنت‌های کهنٍ؟ یعنی با فرض اینکه شنکنجه‌هایی از اون قبیل رو تقبیح و تحریم کردیم، با این محدودیت‌های نوع دوم چکار کنیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین مساله است که باعث میشه اقدامات فمینیست‌ها رو به رسمیت نشناسم،‌ چون هنوز معتقدم راه حل منصفانه بوق و کرنا نیست؛‌- در این حرکت دنبال یک راه حل دیگه باید بود، یه راه حلی به غیر از شلوغ‌کاری و هیاهو؛ &lt;br /&gt;هنوز معتقدم زن موجود مرموزیه که بعضی از مسایلش ربطی به کسی نداره و فریاد زدنش عزت نفسش رو خدشه دار می‌کنه؛ معتقدم زن توانایی رفع مشکلاتش رو داره هرچند هنوز نتونسته با طبیعت کنار بیاد؛‌ چون وقتی که وارد جزییات می‌شم می بینم خیلی از مشکلات ما اینه که دوست داریم بر خلاف طبیعت حرکت ‌کنیم؛‌ بعضی قوانینش رو قبول نکنیم ‌و از بعضی‌ قواعد رنج ببریم؛‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معتقدم روزی که زن و بطور کلی‌تر انسان تونست با طبیعت کنار بیاد و باهاش هماهنگ شد؛‌ لذت‌های زندگی رو خواهد شناخت؛‌&lt;br /&gt;حالا اگر هر گروهی، هر جنبشی،‌هر تفکری – فمینیست یا غیر فمینیست- به این سمت رفت، من بی‌شک از باوفاترین مریدانش خواهم شد؛ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114579650882896811?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114579650882896811/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114579650882896811&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114579650882896811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114579650882896811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_23.html' title='محدودیت‌های زن بودن'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114552233794821369</id><published>2006-04-20T13:08:00.000+04:30</published><updated>2006-04-20T13:30:18.056+04:30</updated><title type='text'>یکی به فکر ما ست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;خبردار شدم که یه موسسه هایی هستن که آدمایی رو که کارشون مثل منه رو حمایت میکنن. اولش خیلی تعجب کردم اما بعدش فکر کردم وقتی که انجمن های حمایت از حشرات و معتادین و پزشکان بدون مرز و روزنامه نگاران آزاد و میلیون ها چیز دیگه داریم چرا این یکی رو نداشته باشیم. و تازه یه پله جلوتر که چرا انقدر دیر ملت به این فکر افتادن؛&lt;br /&gt;اینکه آدم بدونه که یه جای دنیا به حساب می آد و یه آدمایی سختی‌های کارش رو میدونن و یه آدم‌های دیگه‌ای باهاش سختی‌ها و خوشی‌های مشترک دارن خیلی حس خوبیه و آدم و حسابی هُل‌ می‌ده به جلو؛&lt;br /&gt;اون اطلاعات این توء؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.headington-institute.org/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt;http://www.headington-institute.org&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.aidworkers.net/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt;www.aidworkers.net&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114552233794821369?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114552233794821369/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114552233794821369&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114552233794821369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114552233794821369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_114552233794821369.html' title='یکی به فکر ما ست'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114552223867084043</id><published>2006-04-20T13:04:00.000+04:30</published><updated>2006-04-20T13:07:18.673+04:30</updated><title type='text'>لبنان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;بیروت&lt;br /&gt;بیروت شهر قشنگیه, خیلی قشنگه, شبیه شهرهای جنوب اروپا, با خیابونای کوچک و بعضی جاها سنگ فرش، مغازه‌های با سقف‌های کوتاه و کافه‌های شلوغ کنار خیابون و قیمت‌های گرون ، هوای مرطوب مدیترانه‌ای و صدای بم ترافیک ماشین‌ها و عابرای آرومی که کاری به کار کسی ندارن؛ یه کم شبیه پاریس و خیلی بیشتر والنسیا- و البته نه به اون شیکی. اما با حال و هوای عربی. شنیدم شبیه قاهره هم هست, اما من قاهره رو ندیدم؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;درسته که بیروت عروس خاورمیانه بوده و یا لقبی شبیه این و جایی برای خوشگذرونی عرب‌های منطقه. اما بعد از جنگ‌های داخلی سال‌های اخیر، این عروس به طرز بدی بیوه شد و رنگ و لعابش رفت. تااینکه همین چندسال پیش رفیق حریری خدابیامرز اومد و کلی پول تو مملکت ریخت و عروس خانم رو دوباره سفیدپوش کرد. الان تقریبا تمام نقاط بیروت بازسازی شده و شهر، شهر نوییه. تمام ساختمون‌ها، مساجد، کلیساها و...  تازه سازه و آدم‌هایی که مهاجرت کرده بودند به اون بالامالاها برگشتن و فرهنگ و تمدن جدیدشون رو هم با خودشون آوردن. اصولا توی شهر هیچ چیز ناهنجاری دیده نمی‌شه.  خیابونا، ترافیک، فروشنده‌ها، آب و هوا، هتل‌ها و خلاصه همه چیز مرتب و روبه‌راهه. با این حال وجود بعضی از ویرانه‌های باقی‌مونده از زمان جنگ و پلیس‌های امنیتی زیادی که همه جا هستن یه ذره فضا رو سنگین کرده؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یکی از مهمترین ویژگی‌های این شهر گرون بودن اونه، از قاقا لی‌لی گرفته تا لباس و حمل و نقل و هتل. همه چیز گرونه. بعضی‌ها معتقدند علت این گرونی پولدار بودن  لبنانی‌هایی که از فرنگ برگشتن و قدرت خرید زیادی دارن. بعضی‌ها هم میگن قاچاق اسلحه که یکی از منابع درآمد مردمه خوب جواب میده و براشون پولسازه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگه از ویژگی‌های این شهر و یا اصلا این کشور کشاورزی و حاصلخیز بودن خاک اینجاست. هرطرف رو که نگاه کنی زمین کشاورزیه، انگور، موز، مرکبات، و هر تنابنده ای که برای زنده موندن به هوا و  آب و خاک احتیاج داره اینجا حالش خوبه. شنیدم که 75درصد اراضی کشاورزیه و لابد 25 درصدش هم مسکونی. ساختمون‌ها اغلب آپارتمان‌های چندین طبقه هستن و میشه گفت شهر رشد عمودی داشته؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ویژگی مهم و جذاب دیگه تنوع غذاییه اینجاست. البته تنوع و کیفیت غذا، محشره، فکر نمی‌کنم هیچ جای دنیا بشه همچین تنوع و کیفیتی رو پیدا کرد. البته غذاهای کامبوج متنوع‌تر بود اما واقعا قابل مقایسه با غذاهای لبنانی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مورد دیگه ترافیک روان خیابوناست. هیچ وسیله‌ نقلیه عمومی تر از تاکسی ندیدم، مثلا اتوبوس، مترو، قطار، عابر پیاده هم کمه و اغلب ماشین دارن، خیابونا هم مثل تهران گل و گشاد نیست، اما هیچ خبری هم از ترافیک نیست؛&lt;br /&gt;مورد بعدی دخترا و پسرای خوشگلن، واقعا آب و هوای متعادل همه چیزو متعادل می‌کنه مثکه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مورد دیگه تنوع مذهبی و فرقه‌ایه. مسلمون و مسیحی و شیعه و سنی و انواع و اقسام فرقه‌هاشون اینجا جمع هستن. و همین تنوع هم کار دستشون داد. به عبارتی گزک دست اونایی داد که می خواستن آب رو گل‌آلود کنن و ازش ماهی بگیرن. که گل‌آلود کردن و هنوز هم در حال ماهیگیری هستن؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صور و صیدا – جنوب لبنان&lt;br /&gt;مشخصه شهرهای جنوب لبنان مذهبی بودنشه. ظاهرا شیعه‌ها در شهرهای جنوبی متمرکز هستند و ارادت ویژه به ایرانی جماعت و حضرات رهبرین دارن. گویا تا یکسال پیش این منطقه تحت کنترل سوریه بوده و هنوز هم آثار ایست بازرسی‌های سوریه و اسراییل باقیه؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعد اینکه در این منطقه بزرگترین شهر زمان بیزانتین کشف شده, یه اسمی داره که یادم رفته بهش میگن اپیدرم؟ یا چیزی شبیه به این. زمان جنگ جهانی دوم وقتی فرانسوی‌ها میخواستن تو این منطقه ریل قطار بسازن کلنگشون به این شهر گرفت و کار رو متوقف کردن. واقعا بی‌نظیره، شنیدم که بزرگترین مجموعه از نوع خودشه . این شهر که  دقیقا در ساحل مدیترانه ساخته شده، شامل استادیوم، بازار، قبرستون و خلاصه هربنایی که یک شهر نیاز داشته بوده و متعلق به سال 100 میلادی؛&lt;br /&gt;اما خنگ‌ای احمق درست در بخشی از وسط شهر و بین شهر و دریا چندین مجموعه مسکونی چند طبقه ساختن که گند زده به همه چیز. بطوریه مثلا از ریس اسب سواری این شهر باستانی بالکن خونه‌ای رو می بینید که کنار انتن تلویزیونش یه بند رخت هم آویزون کرده. راهنمامون گفت که این مجتمع‌ها زمان جنگ ساخته شده که هیچی حساب و کتاب نداشته؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;البته در شمال لبنان هم معماری‌های این دوره رو دیدم  اما چون هیچ اسمی رو یادم نمونده چیزی هم در موردش نمی نویسم؛&lt;br /&gt;از شهرزاد و ژابیز و علیرضا می‌خوام که بهم کمک کنن و اسم جاهایی رو که رفتیم  رو اگر یادشون مونده بگن!!!؛ من که پاک زدم به سیم آخر از لحاظ حافظه‌ای؛&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;میدونم که چندتا عکس که بذارم خیلی بهتر میشه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114552223867084043?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114552223867084043/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114552223867084043&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114552223867084043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114552223867084043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_20.html' title='لبنان'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114552202405179829</id><published>2006-04-20T12:56:00.000+04:30</published><updated>2006-04-20T13:27:43.950+04:30</updated><title type='text'>MENA Development Forum 5</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;دوهفته‌ای که خیر سرم ایران بودم هم درست و حسابی نبودم آخه. بقول ماندانا جغرافی رو هم یادم رفته. افغانستان که نیستم فکر میکنم تهرانم حالا هر جا که میخواد باشه؛&lt;br /&gt;وقتی رسیدم تهران 2 روز وقت داشتم که ویزای لبنان رو برای شرکت در کنفرانس بگیرم. اصلا فکر نمی‌کردم که بشه و به هر حال انجام شد و رفتم؛&lt;br /&gt;اهمیت کنفرانس&lt;br /&gt;به نظر می‌اومد این کنفرانس اگر نه بزرگترین ولی حداقل یکی از بزرگترین (فکر می کنم مهمترین!) رویدادهای مرتبط به توسعه در منطقه باشه. اینو از تعداد و نوع شرکت کننده‌ها می‌شد به راحتی فهمید؛&lt;br /&gt;شرکت کننده ها&lt;br /&gt;در مجموع شرکت کننده‌ها در 4 سطح حضور داشتند؛ دولت‌ها، نهادهای مدنی، بخش خصوصی و مطبوعات؛&lt;br /&gt;از ایران هم یک تیم 20 یا 21 نفره شرکت کرد که عبارت بود از معاون‌ وزرای بهداشت، کشور و رفاه، نماینده‌های وزارت‌های کار و مسکن، 2 تا استاد دانشگاه، 2 نماینده از بخش خصوصی و 6 نماینده از جامعه مدنی و به عبارتی سازمان‌های غیردولتی؛&lt;br /&gt;پوشش خبری کنفرانس در ایران&lt;br /&gt;تا جایی که من متوجه شدم اهمیت این کنفرانس در مطبوعات/رسانه های ایران منعکس نشد؛&lt;br /&gt;هرچند به طور اتفاقی خبرنگار ایلنا؟ ایسنا؟ در بیروت را در لابی هتل دیدیم, البته اتفاقی که نه ایشان خبر کنفرانس را داشتند- تمام در و دیوار بیروت اگر هم نمی خواست خبر کنفرانس را داشت- و به خاطر همین برای دیدن تیم ایران به هتل آمده بودند, ولی بعید میدانم که حتی قادر به درج خبر کنفرانس باشند چه برسه به تهیه گزارش و یا تحلیل آن. ایشان متاسفانه انتظار داشتند زحمت تهیه خبر و گزارش و تحلیل و چرایی و چگونگی و تمام جیک و پوک کنفرانس رو شرکت کننده ها براشون تقبل کنند. فکر نمی کنم حتی زحمت استفاده از وب سایت کنفرانس رو هم به خودشون دادن و اصلا نمیدونم که در نهایت چی تحویل آژانسشون دادن. امیدوار هستم این خانم این مطالب را بخوانند و باز امیدوارم که قضاوت نادرستی در موردشان کرده باشم؛&lt;br /&gt;موضوع کنفرانس و نقد من&lt;br /&gt;همانطور که همه شنیده‌ایم ودیده‌ایم بسیاری از گروه‌ها بانک جهانی را به دلیل تاکید بیش از حد آن بر توسعه اقتصادی، همکاری با دولت‌ها – که معمولا فاسد هستند، توجه بیش از حد به تصمیم‌گیران و در پی‌ آن کم توجهی به توده مردم و همچنین تمایل و تاکید به/بر جهانی شدن نکوهش می‌کنند. کما اینکه این سیاست در انتخاب مضامین کنفرانس هم مشهود است. از بین 14 محور اصلی کنفرانس 3 مورد به مسایل اجتماعی؛ (جوانان، جنسیت و جوامع محلی - اگر توانمندسازی جوامع محلی را نیمی از مضمون در نظر نگیریم، چون در این مضمون هم پای دولت در میان بود، میخواستم بنویسم 5/2 مورد به مسایل اجتماعی)، 6 مورد به مسایل حقوقی و دولت‌ها و 5 مورد به حوزه اقتصاد و تجارت اختصاص داشت؛&lt;br /&gt;در حالیکه بانک جهانی مدتی‌است با رویکرد کاهش فقر، توجه به سازمان‌های غیردولتی و تولید ادبیات این حوزه امیدوار است تصویر مناسب‌تری از خودش در بین نهادهای مدنی ارایه بده و به اصطلاح اسم شویی کنه، اما سنگین بودن کفه دولت‌ها، بخش خصوصی و تجارت در این کنفرانس – از نظر من – بازهم گامی به عقب بود؛&lt;br /&gt;علاوه بر موارد 14 گانه بالا من معتقدم هنوز جا دارد تا مضامین دیگری نیز به این حرکت اضافه شود. بویژه اینکه شعار این کنفرانس اصلاحات است و توجه به جوانب دیگر توسعه (در صورتیکه شکل پایدار آن را در نظر داشته باشیم) نیز هریک مستلزم ایجاد اصلاحاتی در نوع خود است؛&lt;br /&gt;کنفرانس ایده آل من&lt;br /&gt;food sovereigntyتوجه به تنوع فرهنگی جوامع، توجه به ساختارهای سنتی اجتماعی، مساله حاکمیت غذایی یا &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt; و اصولا کشاورزی، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;property rights  حقوق مشاع یا &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;ظرفیت‌سازی حکومت‌ها و دولت‌های دریافت کننده وام و همچنین محیط زیست میتوانست مضامین قابل توجهی برای این کنفرانس باشد؛&lt;br /&gt;بطور خلاصه موارد زیر را با عنوان مضامین مستقل قابل طرح در فعالیت‌های اتی و یا کنفرانس آینده پیشنهاد می‌کنم؛ کاهش فقر توسط توانمندسازی جوامع محلی با توجه به حفظ تنوع فرهنگی و ساختارهای سنتی جوامع؛ (توانمند‌سازی جوامع محلی از طریق) توانمندسازی دولت‌های محلی بویژه ظرفیت‌سازی برای نحوه دریافت و هزینه کردن وام‌ها و ؛property rightsمسایل مربوط به&lt;br /&gt;؛agrarian reform حاکمیت غذایی و اصلاحات کشاورزی&lt;br /&gt;حفظ محیط‌زیست و منابع طبیعی بویژه از طریق مدیریت مشارکتی که می‌تواند ارتباط نزدیکی با موارد فوق داشته باشد؛&lt;br /&gt;کنفرانس ایده ال تر من&lt;br /&gt;بالاخره اینکه من امیدوارم در اجلاس بعدی به جای عنوان «اجلاس توسعه» از «اجلاس توسعه پایدار» استفاده کنیم.؛MENA Sustainable Development Forum (MSDF)&lt;br /&gt;تا جایی که من متوجه شدم عبارت توسعه پایدار تنها در یکی از محورهای کنفرانس یعنی کاهش فقر (با فقر زدایی موافق نیستم) دیده شده بود، در حالیکه طبق تعاریف موجود، ابعاد مختلف توسعه پایدار عبارت است از&lt;br /&gt;1- توسعه زیست محیطی- اکولوژیکی،&lt;br /&gt;2- توسعه اقتصادی- مالی،&lt;br /&gt;3- توسعه اجتماعی- فرهنگی و&lt;br /&gt;4- توسعه نهادی- سیاستی .&lt;br /&gt;که این کنفرانس با تاکید بر موارد 4 و- بیشتر- 2 برگزار شد؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;!هر کی میگه نه بسم الله , توجیهم کنه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114552202405179829?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114552202405179829/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114552202405179829&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114552202405179829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114552202405179829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/mena-development-forum-5.html' title='MENA Development Forum 5'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114545085848454443</id><published>2006-04-19T17:13:00.000+04:30</published><updated>2006-04-19T17:17:38.486+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/STB_0144.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/STB_0144.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; دفتر ما و یا خونه من اینجاییه که با قرمز مشخص کردم، سرسبزترین قسمت شهره &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114545085848454443?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114545085848454443/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114545085848454443&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114545085848454443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114545085848454443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114545050644726194</id><published>2006-04-19T17:05:00.000+04:30</published><updated>2006-04-19T17:11:46.450+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_0132.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_0132.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; مقبره امام فخر رازی&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_0108.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_0108.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; خواجه غلتان، و تخته سنگی که سرشون رو روش میذارن و نیت می‌کنند&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_0142.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_0142.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; هتل 5 ستاره شهرداری که هنوز اجاره نرفته و گارد مسلح&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_0130.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_0130.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; توضیحات آرامگاه ابن خطیب&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114545050644726194?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114545050644726194/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114545050644726194&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114545050644726194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114545050644726194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/5.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114544983542367616</id><published>2006-04-19T16:51:00.000+04:30</published><updated>2006-04-19T17:00:35.440+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_0118.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_0118.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; مقبره جامی&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_0128.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_0128.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; بنای نیمه‌کاره و خیلی کوچک  مقبره ، فقط یک دیواره است، به قطر 1 یا نهایتا 2 متر که میشه پایینش نماز خوند&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/IMG_0129.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/IMG_0129.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; توضیحات ارامگاه جامی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114544983542367616?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114544983542367616/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114544983542367616&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114544983542367616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114544983542367616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/1-2.html' title=''/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114534003113961333</id><published>2006-04-18T10:28:00.000+04:30</published><updated>2006-04-18T10:30:31.140+04:30</updated><title type='text'>!جاهای دیگه‌ای که به دیدنش می‌ارزه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;بالاخره بعد از نود و بوقی یه مهمون به خونه من اومد، یکی از همکارای کابل که برای یکهفته به جای هتل اینجا اومده. اینطوری خوبه که تجربه مهمون‌داری رو پیدا می‌کنم. روزا اون به کارخودش میرسه، و عصرها میریم تو شهر می‌گردیم و شب میاییم آشپزی می‌کنیم؛&lt;br /&gt;ایندفعه جاهای جدید رو دیدم. من اصلا نمیدونستم که مقبره جامی و امام فخر رازی هم در هراته. برای هر کدومشون یه چیزی شبیه مقبره درست کردن که خوب یه طورایی رقت انگیزه و اصلا شایسته نیست. تازه همین بناها رو هم اسماعیل خان  - والی قبلی هرات درست کرده. البته طبق توضیحاتی که خوندم یه چیزایی بوده که طی جنگ‌های روس‌ها و احتمالا مجاهدا خراب شده. به هرحال الان جز چندتا سنگ قبر کج و کوله و یه معماریه بدون هویت که اخیرا درست شده چیزی وجود نداره؛&lt;br /&gt;یه جای جالبه دیگه مقبره خواجه غلتان. از فرشید در مورد اینجا شنیده بودم و همیشه دوست داشتم که میدیدم. تصور می کردم یه دشت سرسبزی باشه که آدما بالای اون وای میستن ونیت می کنن و غلت می خورن و میان پایین. اما اینطوری نبود. این هم یه جایی شبیه همون مقبره‌هایی که گفتم بود. یه حیات کوچولوی نمیدونم چند متری که یه تخته سنگ وسطش گذاشتن. کف حیات هم شن و ماسه است. آدمها سرشون رو روی تخته سنگ میذارن ودراز می کشن مثل اینکه سرشون رو روی بالش گذاشته باشن. بعد نیت می کنن و یه غلت (غلط؟ یا غلت؟) می خورن. اگر حاجتشون براورد بشه که به سمت راست میغلطن و در غیر اینصورت با یه حرکت 90 درجه به سمت پایین می چرخن.&lt;br /&gt;اونجا 2-3 نفر رو دیدم که غلطیدن اما کسانی رو هم دیدم که هیچ حرکتی نکردن. خودم هم جراتشو نداشتم. یکی اینکه زمین خیلی خاکی بود و لباسای من مناسب نبود یکی دیگه هم اینکه احساس کردم اعتقادی رو که لازمه ندارم. و مطمئن هستم اگر اون اعتقاده نباشه یک سانت هم جابجا نخواهم شد؛&lt;br /&gt;یه جای دیگه که رفتیم تخت سفر بود که قبلا هم رفته بودم و در موردش هم نوشته بودم. الان که بهار شده خیلی قشنگ شده بود و کلی اکسیژن ذخیره کردم؛&lt;br /&gt;آها.. یه هتل 5 ستاره هم شهرداری ساخته، البته شهرداری هزینه کرده و ترک‌ها ساختن اما هنوز بهره‌برداری نشده چون باید اجاره بدن به یکی و گمون نمیکنم کسی به این زودیها چنین ریسکی رو قبول کنه و انقدر هزینه کنه. آخه هتل 5 ستاره و به اون عظمت توی هرات مگه چقدر مشتری داره. به غیر از 4 تا خارجی که اونا هم میرن مارکوپولو.  در ضمن از این –این عبارت افغانی بود- از لحاظ امنیتی هم جای بحث داره، چون خارج شهره و جون میده برای حمله‌های مسلحانه و انتحاری و استشهادی و استفراغی(بابا منظورم طلب فراغ بود)؛&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114534003113961333?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114534003113961333/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114534003113961333&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114534003113961333'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114534003113961333'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_114534003113961333.html' title='!جاهای دیگه‌ای که به دیدنش می‌ارزه'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114533989461253730</id><published>2006-04-18T10:24:00.000+04:30</published><updated>2006-04-18T10:28:14.623+04:30</updated><title type='text'>چی داره این افغانستان؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;مثل اینکه نوشتن فقط یه جور مرض افغانیه برای من. به محض اینکه پا مو از این مملکت میذارم بیرون نطقم کور میشه. احتمالا بخاطر زمان زیادیه که دارم. که هر چقدر بخوام از زیرش در برم بازم نمیدونم با وقت اضافه چکار کنم؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;برای این سفر یکی دو تا چیز به تشریفات مرز اضافه شده بود، یکی اینکه عوارض خروج به 5500 تومن تغییر کرده، قبلا 3300 بود. و  دیگه اینکه اگر یه کم بارتون سنگین بشه و مجبور بشین از این گاری قراضه‌ها استفاده کنید برای اون چند قدم راه مجبورین 3 هزار تومن بدین. یعنی 250 کیلومتر با 5 یا 6 هزار تومن طی میشه و یه فاصله پونصد متری با 3 یا گاهی 4000 تومان. در ضمن کرایه تاکسی های فرودگاه 1000 یا نهایتا 1500 تومنه،‌مواظب  باشین که از راننده نپرسین که چقدره چون احتمالا ازتون 1000 تا 1500 تومن اضافه می‌گیره؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114533989461253730?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114533989461253730/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114533989461253730&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114533989461253730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114533989461253730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_18.html' title='چی داره این افغانستان؟'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114389123294943371</id><published>2006-04-01T16:01:00.000+04:30</published><updated>2006-04-01T16:03:52.966+04:30</updated><title type='text'>تجارت بی درد سر؛ گرفتاری پر درد سر؛</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:georgia;font-size:130%;color:#330000;"&gt;ایندفعه که داشتم از دوغارون به سمت مشهد می اومدم اطلاعات جالبی راجع به ترانزیت مواد به ایران گرفتم. موضوع از این قرار بود که یکی از مسافرا وسایل زیادی داشت و بخاطر همین در ایست بازرسی تایباد کمی بیشتر از معمول معطل شدیم. بعد صحبت این شد که این گشتن چه فایده داره, مثل وسایل خودم که تقریبا کیف دستیم رو هیچوقت نمی گردن و حتی چمدونم رو هم اصلا خوب بررسی نمی کنن. بعد راننده گفت این مرز بهترین نقطه است, چون وضعیت زابل و نیمروز خیلی بده و ممکنه از مرز به راحتی رد کنن ولی تا به زاهدان یا مشهد یا کرمان برسن چندین ایست بازرسی هست. اما از مرز دوغارون ظاهرا اگر از تایباد رد شی دیگه مشکلی نیست. بعد گفت که سه روز پیش 1 کیلو کریستال از یک نوجوون گرفتن؛ یا اینکه اصلا منبع درآمد اصلی راننده های اتوبوس همین کاره, یا بعضی از راننده های ماشین های غیر تاکسی, یا بعضی از مردم؛&lt;br /&gt;من تو این گفتگو سعی کردم  ته و توی  قضیه رو در بیارم و  این اطلاعات رو هم گرفتم؛&lt;br /&gt;فروش هر یک کیلو کریستال در ایران 3 میلیون تومان سود داره (نمیدونم کریستال چه کوفتیه)؛&lt;br /&gt;قیمت انتقال هر یک کیلو تریاک – که معمولا توسط راننده های اتوبوس انجام میشه- 600 هزارتومانه, اشتباه نشه؛ فقط قیمت جاسازی و رد کردن از مرز نه قیمت مواد؛&lt;br /&gt;قیمت انتقال هر یک کیلو حشیش- که معمولا توسط راننده های سوار انجام میشه- 120 هزار تومانه؛&lt;br /&gt;قیمت انتقال هر یک کیلو طلا –شمش یا طلای دسته دوم- 800 هزار تومنه&lt;br /&gt;خباثت ها؛&lt;br /&gt;از جمله خباثت هایی که میشه اینه که مثلا راننده ای که میخواد مواد رو ببره قبل از مرز تایباد به بهانه ای از ماشین پیاده میشه و مواد رو داخل وسایل یک افغانی بدبخت میذاره, تا چنانچه مشکلی پیش اومد به اسم اون تموم شه, اگر اون بیچاره رو بگیرن که وای بحالش و خوش بحال راننده خبیث که از مهلکه نجات پیدا کرده؛  اگر نگیرن نزدیکای مشهد باز به یه بهانه ای میاد پایین و بسته رو از جایی که گذاشته بود در میاره و یه جایی تو صندوق عقب می چپونه؛&lt;br /&gt;گاهی اوقات مسافری میخواد مواد رد کنن؛ - ممکنه افغانی یا ایرانی باشه- وقتی نشست صندلی عقب بسته ای رو که داره یه جای ماشین مساله توی جیبای کاور صندلی جلو قایم می کنه, و خودش یه سمت دیگه ماشین می شینه, اگر گرفتنش که احتمالا مسافر بغلی یا  راننده گرفتار میشه و این مسافر خبیث نجات پیدا می کنه؛ اگر هم نگرفتن که قبل از پیاده شدن خیلی راحت وسایلش رو جمع می کنه ومیره پی کارش؛&lt;br /&gt;گاهی اوقات به مسافرا بسته ای رو میدن مثلا 2-3 تا طاقه پارچه بعد بهشون میگن کرایه تون رو میدیم؛ 20 هزارتومن اضافه هم میدیم اینا رو بدین فلانی, اون مسافر بخت برگشته از همه جا بیخبر هم قبول میکنه, اگر رد بشه که منتفیه اما اگر یک پلیس با هوش پیدا بشه و به طاقه های پارچه شک کنه و با کاتر بیفته به جونش و مواد رو کشف کنه روزگار اون مسافر سیاهه, و صاحب خبیث مواد رو نه کسی دیده نه کسی شناخته ؛&lt;br /&gt;با یه  حساب سرانگشتی در مورد مقایسه قیمت تریاک در این دو کشور - 140 دلار اینجا با 2میلیون تومن ایران  سودآور بودن این تجارت و عمق فاجعه کاملا روشنه؛&lt;br /&gt;من همیشه تاکید می کنم که تو این مسیر نگران این نباشین که چیزی از توی ساک یا چمدونتون بردارن فقط مراقب باشین که چیزی توش نذارن و تا جایی که ممکنه به همه جیب ها و زیپ ها قفل بزنید؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114389123294943371?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114389123294943371/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114389123294943371&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114389123294943371'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114389123294943371'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='تجارت بی درد سر؛ گرفتاری پر درد سر؛'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114374271679319983</id><published>2006-03-30T22:44:00.000+04:30</published><updated>2006-03-30T22:57:34.966+04:30</updated><title type='text'>Women’s Internship Scheme in Herat (WISH)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;برای امروز به جلسه ای* دعوت شده بودم با عنوان برنامه کارورزی/ کارآموزی؟؟!! برای زنان. جریان از این قراره که؛&lt;br /&gt;هدف از این کار توانمندسازی زنانیه که تخصص خاصی ندارند اما مایلند وارد بازار کار شوند. کار جالبی که این سازمان کرده اینه که تعدادی از سازمان های غیردولتی – ملی یا بین المللی رو دعوت می کنه – مثل اینبار که من هم یکی از مدعوین بودم- و از اونها میخواد چنانچه نیاز به اینترن دارن اعلام کنند. معیار خاصی برای انتخاب اینترن وجود نداره همین که در حد خیلی ابتدایی چیزایی بدونن, مثلا باسواد باشن کافیه. بعد براشون &lt;span style="font-size:100%;"&gt;2&lt;/span&gt; ماه دوره آموزشی میذارن و به طور تقریبا داوطلبانه در اون سازمان کارشون رو برای 6 ماه شروع می کنن و ضمن این کار داوطلبانه یک تخصصی هم یاد میگیرن. مثلا امور مالی, اداری آی- تی و یا هرکار دیگه ای احتمالا با توجه به استعداد و توانی که از خودشون نشون میدن. برای اینکار طبق یک توافق قبلی یک پول تو جیبی برای غذا و هزینه رفت و آمد از طرف سازمانی که درخواست اینترن کرده بهشون تعلق می گیره. برای دوره قبل &lt;span style="font-size:100%;"&gt;75&lt;/span&gt; دلار در ماه در نظر گرفته شده بوده که البته من فکر می کنم همین هم در مقایسه با خیلی از مشاغل رقم قابل ملاحظه ایه. برای مثال حقوق ماهانه یک معلم در اینجا ماهی &lt;span style="font-size:100%;"&gt;40&lt;/span&gt; تا &lt;span style="font-size:100%;"&gt;50 &lt;/span&gt;دلاره؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;نکته مثبت دیگه این برنامه اینه که هر سازمانی میتونه با توجه به نیازهای خودش نیرویی رو تربیت کنه و از طرفی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;اون اینترن هم آهسته آهسته با نوع کار و ساختار و فرهنگ سازمانی که قراره باهاش کار کنه آشنا بشه. من انتظار داشتم تعداد بیشتری تحت پوشش این برنامه قرار گرفته باشن اما طبق آماری که دادن در دوره گذشته از مجموع &lt;span style="font-size:100%;"&gt;10&lt;/span&gt; تا اینترنی که انتخاب شدن &lt;span style="font-size:100%;"&gt;7&lt;/span&gt; تاشون کارشون رو در اون سازمان بطور حرفه ای شروع کردن. پس این اینترنشیپ لزوما به معنای شروع به کار نیست و همونطور که گفتم خیلی بستگی به خود اینترن هم داره؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;حالا من میخوام رو مخ رییسمون کار کنم ببینم حاضره یک اینترن بگیره یا نه؛ البته اگر نگه خودت هم زیادی هستی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;خیلی عالی میشه, واقعیت اینه که کار زیادی حتی برای خودم هم ندارم, اما از این ایده خیلی خوشم اومده چون از طرفی فکر می کنم علاوه بر نفعی که برای اینترن داره یه جور سرمایه گذاری برای سازمانمون هم هست. چون به این ترتیب ضمن توجه به تعادل جنسیتی پرسنلش یک نیروی ایده آل هم تربیت کرده. الان بیشتر از &lt;span style="font-size:100%;"&gt;90&lt;/span&gt; درصد کار ستادی سازمان رو آقایون انجام میدن, البته در کار میدانی این تعادل خدا رو شکر برقراره؛ از طرف دیگه تجربه سر و کله زدن با اینترن رو هم خیلی دارم و خودم هم در مقاطعی از زندگی اینترن بودم:)؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;* Christian Aid&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114374271679319983?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114374271679319983/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114374271679319983&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114374271679319983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114374271679319983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/03/womens-internship-scheme-in-herat-wish.html' title='Women’s Internship Scheme in Herat (WISH)'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114357153962923092</id><published>2006-03-28T23:09:00.001+04:30</published><updated>2006-03-29T09:21:37.163+04:30</updated><title type='text'>!یه جوک گریه دار و یک خبر خنده دار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;جوک نیست به خدا واقعیه, همین الان شنیدم که معصومه ابتکار از طرف یونپ یکی از 6 چهره برجسته بین المللی محیط زیست سال شد, ها...ها...ها؛ یاد اسپیلبرگ به خیر که از یکی نقل قول میکرد که همه چیزمان به همه چیزمان می اید؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;یه خبر دیگه هم اینکه چینی ها از غذا خوردن مردم با چوب مالیات میگیرن, چون سالی 2 میلیون متر مکعب چوب هرسال صرف اینکار میشه. بمیرم برای چینی ها که انقدر دلسوز شدن. آخه قسم حضرت عباس و قبول کنیم یا دم خروسو؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114357153962923092?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114357153962923092/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114357153962923092&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114357153962923092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114357153962923092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/03/blog-post_114357153962923092.html' title='!یه جوک گریه دار و یک خبر خنده دار'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114357023082319321</id><published>2006-03-28T22:50:00.000+04:30</published><updated>2006-03-28T23:06:00.816+04:30</updated><title type='text'>!باز هم نکاتی در مورد مرز دوغارون</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#330000;"&gt;هفته قبل باید به تهران می اومدم تا برای نوروز خونه باشم. برای اینکه از روز کاریم استفاده کنم بلیط رفت رو ساعت 8 شب گرفتم- از مشهد. به همین خاطر ساعت 12 با خیال راحت از هرات راه افتادم, طبق محاسبات خودم باید 13:30 که 12:30 ایران می شد به مرز می رسیدم. و همونطوری هم شد. بعد از اینکه مهر خروج رو زدم و اومدم اینور دیدم یک صف عریض و طویل درست شده و درها رو هم بستن . بعدشم ماموره اومد گفت از 1تا 2 تعطیله , نماز و ناهار! پس نکته اول اینکه در این ساعت مرز تعطیله! خیلی خنده داره, هیچوقت هیچ تعطیلی رو برای هیچ مرزی تصور نمی کردم. نکته دیگه هم اینکه در این یه مورد مغلوب ترکیب جنسیتی شدن خیلی به نفعه, مطمئنا اگر از جنس اشرار (ذکور) بودم باید تا غروب تو صف وایمیستادم. چون مسافرایی که با اتوبوس از هرات به مشهد می رن هم اینجا پیاده میشن و تشریفات گمرکی رو انجام میدن, با احتساب اینکه خیلی از اونها با خانواده هستند و بگیر و ببند بیشتری دارن. پس نکته بعدی اینکه ترجیحا از اتوبوس برای این مسیر استفاده نشه , چون آدم تقریبا یک روز تمام رو در راه خواهد بود. چون علاوه بر مرز از دوغارون تا قائن یا شاید بعد از اون هم قدم به قدم ایست بازرسی هست و گمونم مسافرای اتوبوس, روانی به مشهد برسن. ضمنا کرایه تاکسی هم 5هزار تومنه که نسبت به کرایه تاکسی های تهران تقریبا هیچی نیست.&lt;br /&gt;برای مسیر برگشت از تنبلی این که صبح زود بیدار نشم بلیط ساعت 11 از تهران رو گرفتم. در نتیجه ساعت حدود 13 رسیدم مشهد و با تاکسی های فرودگاه رفتم ترمینال که تاکسی های خطی دوغارون اونجا هستن. بابت تعطیلی نماز و ناهار خیالم راحت بود که از زمانش گذشته امااینجا یک نگرانی دیگه برام پیش اومد چون از اونجا که ساعت کاری مشخص و محدود دارن باید زود هم تعطیل کنند. اما نمیدونستم چه ساعتی و کسی هم مطمئن نبود. اگر همون موقع سوار تاکسی میشدم مساله ای نبود اما حدود یکساعت داخل تاکسی نشستم تا مسافر بیاد. این وسط در کنار تاکسی های زرد یکسری ماشین های بی نام و نشون هم مسافر می برن که کار این تاکسی ها رو کساد کردن. .... اگه بخوام تمام مسیر رو توضیح بدم باید تا فردا صبح بنویسم؛&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نتیجه گیری&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;طوری برنامه ریزی بشه که بین ساعت  13-14 تهران یا 14-15 افغانستان به مرز نرسیم؛&lt;br /&gt;تا جایی که امکانشو داریم از اتوبوس استفاده نکنیم؛&lt;br /&gt;لزومی به کرایه تاکسی دربست نیست, مگر اینکه 3 یا 4 نفر باشیم که خود به خود دربست میشه؛&lt;br /&gt;حتما از تاکسی های معتبر زرد استفاده کنیم چون زمان رفت و برگشت و سرعتشون ثبت و کنترل میشه؛&lt;br /&gt;ترجیحا قبل از ظهر به مرز برسیم و کلکو بکنیم, چون دیر که بشه به دردسر استرسش نمی ارزه, به هرحال ساعت کار آقایون 8صبح تا 13 و 14 تا 17 به وقت ایرانه؛&lt;br /&gt;بیچاره طرف افغانی هم تابع قانون طرف ایرانیه تا زمانی که اینا کار میکنن اونا هم کار می کنن. پس بابت گمرگ هرات هیچ نگرانی نیست؛&lt;br /&gt;موقع زدن مهر های ورود و خروج رعایت نوبت رو خیلی جدی نگیریم؛&lt;br /&gt;تا حد امکان سبکبار باشیم چون اگر راننده ای نداشته باشیم باید یه 700-800 متری – یا بیشتر؛ رو پیاده بریم یا اینکه 1000 تومان بدیم تا بارمون رو حمل کنن, سبکبار بودن اصولا در هر وضعیتی خیلی بهتره؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114357023082319321?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114357023082319321/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114357023082319321&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114357023082319321'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114357023082319321'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/03/blog-post_28.html' title='!باز هم نکاتی در مورد مرز دوغارون'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114348360810850772</id><published>2006-03-27T22:33:00.000+04:30</published><updated>2006-03-28T09:06:56.376+04:30</updated><title type='text'>کنفرانس مبارزه با مین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;دیروز به یک کنفرانس رفتم. با عنوان مبارزه افغان ها علیه ماین های زمینی (یعنی مین). این مبارزه در اصل&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;Afghan Campaign to Ban Land Mine&lt;/span&gt; یک کمپینه با عنوان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;International Campaign to Ban Land Mine &lt;/span&gt;پیرو&lt;br /&gt;که اون هم یکی از خروجی های کنوانسیون اتاواست در افغانستان راه افتاده و هرسال به مناسبت &lt;span style="font-size:85%;"&gt;4&lt;/span&gt; آپریل – روز جهانی مبارزه با مین- به مدت یکماه از &lt;span style="font-size:85%;"&gt;25&lt;/span&gt; مارچ کارش رو در نقاط مختلف کشور شروع می کنه؛ این کنوانسیون بین المللی سال &lt;span style="font-size:85%;"&gt;1995&lt;/span&gt; تشکیل شد و افغانستان از سال &lt;span style="font-size:85%;"&gt;2002&lt;/span&gt; به عضویت اون در اومد. اونطور که در بیانیه اومده بود در منطقه ما به غیر از سه کشور افغانستان, تاجیکستان و ترکمنستان هیچ کشوری به این کنوانسیون ملحق نشده. در ضمن امریکا هم عضویت در کنوانسیون و تحریم مین های ضد نفر رو نپذیرفته, چقدر عجیب &lt;span style="font-size:85%;"&gt;!!!&lt;/span&gt; :) ؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;چیزی که اینجا یاد گرفتم این بود که علاوه بر مین, سلاح های منفجر نشده هم به همون اندازه خطرناک هستند و معمولا در برنامه های پاکسازی دو بخش مین و سلاح های منفجر نشده رو در نظر میگیرند. تا حالا &lt;span style="font-size:85%;"&gt;65&lt;/span&gt; میلیون متر مربع از اراضی کشور از مین های ضد نفر و &lt;span style="font-size:85%;"&gt;15&lt;/span&gt; میلیون متر مربع از سلاح ها و مهمات منفجر نشده پاکسازی شده. و قربانیان مین در کشور روز به روز بیشتر هم میشن. احتمالا به دلیل اینکه کشور تا حدودی داره زنده میشه و در نتیجه فعالیت های مرتبط به زمین هم مثل کشاورزی, ماهیگیری و... هم رونق پیدا میکنه و رفت و آمدها بیشتر میشه. البته این حدس منه؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;در این کنوانسیون افغانستان متعهد شده که ؛&lt;br /&gt;تولید, ذخیره و تجارت و فروش مین رو تحریم کنه؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;تمام مین های ضد نفر رو تا مارچ &lt;span style="font-size:85%;"&gt;2007&lt;/span&gt; خنثی کنه؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;تمام کشور رو به طور کامل تا سال &lt;span style="font-size:85%;"&gt;2013&lt;/span&gt; از وجود هر نوع مین و مهمات منفجر نشده پاک کنه ؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;از برنامه های مین زدایی که در کشور اجرا میشه حمایت کنه؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;به قربانیان مین و خانواده های اونها تا حد خود کفایی کمک کنه ؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;از سازمان های بین المللی هم خواسته تا با فشار بر تولید کنندگان این سلاح ها بشریت رو از شر اون نجات بده یا چیزی شبیه اون. ها...ه .... زهی خیال باطل....؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;یاد کامبوج می افتم که هر طرف که نگاه میکردی بالاخره یه قربانی مین میدیدی. بعضی هاشون هم گروه های موزیک کنار خیابونی درست می کنن و برای گروهشون پول جمع می کنن. بعد توریست های فرنگی از کنارشون رد میشن و مثل اینکه تاوان سیاست های غلط کشورهاشون روبیپردازند براشون پول می ندازن&lt;span style="font-size:85%;"&gt;!!!&lt;/span&gt; همون سیاست های احمقانه ای که هر کدوم به شکلی موجب بروز این فجایع شد و همچنان ادامه داره؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#330000;"&gt;حالا اگه این مین ها ساخته نشه بازهم کسی دست گدایی برای تولید کننده مین دراز میکنه؟&lt;span style="font-size:85%;"&gt;!!!&lt;/span&gt;؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114348360810850772?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114348360810850772/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114348360810850772&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114348360810850772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114348360810850772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/03/blog-post_27.html' title='کنفرانس مبارزه با مین'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114265934584089757</id><published>2006-03-18T09:39:00.000+04:30</published><updated>2006-03-18T09:52:25.856+04:30</updated><title type='text'>!سال جدید خوش</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/1600/Eid%2085.1.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/9/2361/320/Eid%2085.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;   سعی کردم تعدادی از ایمیل های بچه ها رو از اینترنت و اورکات و 4-5 تا کارت ویزیتی که اتفاقی همراهم مونده بود و آدرس بوک حسام نراقی و  حافظه و شانسی و خلاصه.... تا جایی که مقدور بود  پیدا کنم تا براشون تبریک عید بفرستم. این پیام تبریک رو به آدرس هایی که داشتم فرستادم و  انشاءاله کسانی هم که از قلم افتادن  از همینجا قبول کنن تا من به مرور شروع به جمع آوری ایمیل های جدید کنم. پوزش از همه واقعا غیر منتظره بود؛&lt;br /&gt;!سال جدید خوش&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114265934584089757?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114265934584089757/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114265934584089757&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114265934584089757'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114265934584089757'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/03/blog-post_18.html' title='!سال جدید خوش'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114252812365961896</id><published>2006-03-16T21:17:00.000+04:30</published><updated>2006-03-17T18:56:20.546+04:30</updated><title type='text'>!سال 84 من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;؛ 84 داره تموم میشه و بازم ما می مونیم و فرصت هایی که از دست رفته. آخر سال که میشه آدما معمولا به یک شکلی سالشون رو مرور می کنن. یکی پولاش و حساب کتاباشو رسیدگی می کنه, یکی نمازای غزاشو (غزا رو چطوری مینویسن؟!!), یک نفر ارزشیابی تحصیلی می کنه, من نمی دونم جزو کدوم دسته قرار می گیرم, همینطوری کلی مرور می کنم, الحمدالله از پول و پله که خبری نیست و فقط این یه جا خیرش می رسه که آدم از حساب کردن معافه. اهل درس و مشق هم که نیستم تا ببینم برای کدوم دانشگاه و رشته و ... چه کارایی کردم. آدم مذهبی هم نیستم که نمازامو شمرده باشم. (بعضیا میگن هستم), پس کجا بذارم خودمو؟&lt;br /&gt;به هرحال هرجوری میخواد محاسبه بشه, بشه. 84 در مجموع سال بسیار سختی بود و پستی و بلندی های زیادی داشت؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;اوایل سال برای سازمانم از یکی از ادارات دولتی یک پروژه مهم گرفتم؛&lt;br /&gt;در این یکسال با سه تا سازمان کار کردم و بعدشم به قول یک دوستی به اینجا تبعید شدم و یه طورایی یک سرفصل جدید تو زندگیم باز شد؛&lt;br /&gt;این شانس رو داشتم که نزدیک 2 هفته همراه کوچ عشایر باشم. یه شانس دیگه هم داشتم که تقریبا تمام سوراخ سمبه های جزیره قشم رو بگردم؛&lt;br /&gt;دو تا مقاله الکی نوشتم که اتفاقا برای دو تا جای خوب پذیرفته شد و برای هر دوش دعوتم کردن. اما به خاطر درتبعید بودن نتونستم ویزا بگیرم:) ؛&lt;br /&gt;عروسی برادرم که اتفاق مهمی برای خانواده بود؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;یک بحران حرفه‌ایه گنده که ازش خوب بیرون اومدم و حتی برام به شکل غیر قابل باوری سبب خیر شد؛&lt;br /&gt;یک بحران عاطفی گنده که ازش نجات پیدا کردم و اتفاقا اونم برام به شکل غیرقابل باوری سبب خیر شد؛&lt;br /&gt;و بدتر از همه اینکه درست 10 روز مونده به سال جدید, پسورد ایمیلم و گم کردم که این از هر اتفاق دیگه ای برام بدتر بود. باور اینکه چطور 6-7 سال اطلاعات رو یک روزه از دست دادم برام خیلی سخته. به هر حال اینم برام یک درس عبرتی بود که تکنولوژی هم یه روزی دست آدمو تو حنا میذاره. و از اون مهمتر که همیشه آماده از دست دادن هر چیزی در زندگی باشم ؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;... برای یکسال بسه دیگه, بس نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا رو شکر می‌کنم که تو این سال لطف آدم‌های زیادی – خواسته یا ناخواسته- شامل حالم شد. نسترن موسوی، اکبر معصوم بیگی، دکتر شیخ، دکتر روی بنکی، هوشنگ جزی، دکتر موسوی شفایی، محرم نوروزی و... بخاطر زحماتی که کشیدند و یا درس‌های بزرگی که ازشون گرفتم؛&lt;br /&gt;اقاقیا و جیمی که یه طورایی به من اعتماد به نفس دادن و پویا قدوسی که توی کار خیلی همراه بود و همراهش بودم؛&lt;br /&gt;بچه‌های جبهه سبز که شاید خودشون ندونن چقدر به من انرژی دادن. ماندانا، حسام، لیلا، شهرام، هادی، حامد، علیرضا و بقیه و دکتر معینی که کمتر از یک استاد نبود برام و دوستان دیگه ای مثل آناهیتا و امیرفرهاد که همش بهم میگه دیوونه:)؛&lt;br /&gt;دوستای عزیزم در همیاران که هیچی از لطف و عشق کم نذاشتن و به من نشون دادن که چطور میشه غرق کار بود و همچنان آدم‌ها رو دوست داشت؛&lt;br /&gt;مهیار که تمام این مدت از این راه دور همراه بود و صبور؛&lt;br /&gt;و البته پدرو مادرم که با وجود اینکه با این تصمیم آخرم انقدر اذیت شدن ولی با این حال تنهام نذاشتن؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما خودم ... تمام سعیم رو کردم تا جایی که می شد غم‌هام رو پنهان کنم و خوشی ‌های هرچند کوچکم رو با بقیه تسهیم کنم. نمی‌دونم چقدر موفق شدم. اما الان که فکرشو می‌کنم و می‌بینم که چطور این‌بحران‌ها رو با چنگ و دندون از سر گذروندم، و تقریبا خم به ابرو نیاوردم، از خودم یک رضایت نسبی پیدا می‌کنم. (احتمال افسردگی بود, احتمال گیوآپ کردن بود و احتمال خیلی اتفاق ها بود)؛&lt;br /&gt;تجربه این سال‌ها و بویژه امسال باعث شد تا بازهم برام یادآوری بشه که صداقت و راستی رمز موفقیت و رضایت‌مندی از زندگیه. حتی اگر این صداقت منتج به محاسباتی بشه که در نهایت بطرز وحشتناکی اشتباه از آب دربیاد. یا حتی اگر گاهی سوء تفاهم‌های محیط تو رو تا مرز ناامیدی و یاس بکشونه؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعی کردم تا جایی که امکان داشت جویای حال همه دوستان باشم که البته میسر نشد. و همین کافی بود برای دوستانی که از من دلگیرند. بهشون کاملا حق می‌دم و میخوام بدونن که متاسفانه من مدیریت ارتباط با دوستانم رو که خوشبختانه خیلی زیادن بلد نیستم و گاهی اوقات این خرابکاری‌ها پیش میا د. الان هم که دیگه عذرم بابت ایمیلی که ندارم امیدوارم خواسته باشه:)؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مجموع سال سال بدی نبود، سال درس بود و تجربه، شاید معادل چندسال گذشته و قطعاً سخت! من نمیدونم چرا همیشه یادگیری ها باید توام با سختی ها باشه, یا اینکه طبیعتا اینطوری نیست و من دارم اشتباه میکنم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انشاءالله 84 برای همه خوب بوده باشه و 85 چندین برابر او ن پربار. سال جدید مبارک و ایام به کام؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;"هرچند هنوز 4 روز مونده"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114252812365961896?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114252812365961896/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114252812365961896&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114252812365961896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114252812365961896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/03/84.html' title='!سال 84 من'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114227640642069971</id><published>2006-03-13T23:26:00.000+04:30</published><updated>2006-03-14T00:37:19.296+04:30</updated><title type='text'>Food Sovereignty</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#663333;"&gt;معمولا اواسط بهار، فصل برداشت خشخاش و به عبارتی تولید تریاک خالصه. الان کشاورزا دارن رو زمین‌هاشون کار میکنند و اگر کسی بخواد محصول رو پیش خرید کنه همین الان وقتشه. خیلی از دلال‌های تریاک از نیمروز اومدن و در منطقه شیندن که حدود &lt;span style="font-size:100%;"&gt;150&lt;/span&gt; کیلومتر دور تر از هراته مستقر شدن تا هم با مبلغ پیش پرداخت کشاورزا رو از خرید مطمئن کنن و هم کیفیت محصول رو گارانتی کنن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#663333;"&gt;حول و هوش اردیبهشت که بشه وقت گلدهی گیاهه و استخراج تریاک از غوزه خشخاش همون اندازه سخته که جداکردن پرچم گل زعفران. صبح باید یکی یکی تمام غوزه‌ها رو خراش بدن تا بعد از ظهر که تمام شیره گیاه بیرون بیاد و اونوقت باز هم یکی یکی و ذره ذره این شیره‌ها رو با کاردک جمع کنن، سر زدن به تک تک گل‌های یک مزرعه چند هکتاری کار طاغت فرساییه. این محصول تریاک خالصه و قیمت هرکیلوش در حال حاضر &lt;span style="font-size:100%;"&gt;7&lt;/span&gt;هزار افغانی یعنی &lt;span style="font-size:100%;"&gt;140&lt;/span&gt; دلار آمریکاییه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#663333;"&gt;این قیمت از نظر من برای چنین مشقتی هیچی نیست، اما تازه اینجا شروع داستانه و اون آقای دلالی که اینجا اومده هزار و یک کلک سوار می‌کنه تا خدا میدونه چندبرابر خریدش سود کنه. احتمالا قبل از هر کاری با درصدهای مختلف ناخالصیش رو تعیین می‌کنه و بعد تازه باید بره برای بسته‌بندی، جاسازی، پردازش (پروسس کردن) که فعلا کارگاه‌های تبدیل مواد در پاکستان، ولایت نیمروز و قطعا در ایرانه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#663333;"&gt;من از بقیه جریان خبر ندارم، که مصرف کننده بدبخت چقدر باید صرف مثقال مثقال این امور کنه، اما مطمئن هستم اینجا هم باز کلاه سر تولید کننده اول یعنی همون کشاورز بیچاره‌ای میره که تنها تضمین کشت و کارش رو باید یه دلال مواد مخدر بده. بعدش هم آمریکا میاد و یک وام &lt;span style="font-size:100%;"&gt;47&lt;/span&gt; میلیون دلاری به دولت میده با هدف از بین بردن زمین‌های خشخاش با کشت جایگزین. و این وسط اولین کسی هم که ضرر می‌کنه باز همون کشاورزه، چون ایندفعه با فرض اینکه گندم بکاره یا پنبه یا چغندر یا هر محصول کارخونه پسندی، دولت نه سوبسیدی براش قایل میشه نه تسهیلاتی رو برای زندگیش فراهم می‌کنه. و خیلی خوشبینانه این میشه که کشت تک محصولی ترویج میشه و طرف با وجود تولید خروارها گندم باید شب گرسنه بخوابه. همون گندمی که باز هم برای اون سرمایه دار تولید میشه تا فردا سمش بیاد، پس فردا کودشیمیایی‌ش بیاد،‌ پس‌اون فردا بذر اصلاح شده‌ش بیاد و یا هر زهر مار دیگه‌ای… در نهایت این میشه که حتی اختیار انتخاب غذای خودش رو هم نداره، تنوع محصول رو از دست داده و تبدیل به یک مصرف کننده محصولاتی تبدیلی همون آقا سرمایه داره شده. و این یعنی &lt;strong&gt;حاکمیت غذایی&lt;/strong&gt; از دست رفته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#663333;"&gt;حالا بین تک محصولی اول (نوع کثیف) و تک محصولی دوم (نوع تمیز!!!)، کدوم یکیش به نفع کیه؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114227640642069971?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114227640642069971/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114227640642069971&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114227640642069971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114227640642069971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/03/food-sovereignty.html' title='Food Sovereignty'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114218047622469180</id><published>2006-03-12T20:48:00.000+04:30</published><updated>2006-03-12T21:10:38.890+04:30</updated><title type='text'>community development strategy</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#663300;"&gt;امروز بالاخره تونستم پیش نویس همون استراتژی رو که لازم بود, بنویسم. واقعیت اینه که از استراتژی توسعه محلی برای یک سازمان تقریبا هیچی نمیدونستم. نه سازمان هایی که تا حالا باهشون کار کرده بودم و نه این سازمانی که دارم باهاش کار می کنم چنین استراتژی نداشتن به همین خاطر روزای اول خیلی نا امید شده بودم. تا اینکه چندتا سفر میدانی رفتم و حال و هوای داستان دستم اومد. اما تا همین 2-3 روز پیش هیچی ننوشته بودم. اونهایی که با من کار کردن میدونند کار کردن من چه مدلیه و تا رو مودش نباشم محاله بتونم یک کلمه بنویسم. تا اینکه مود عزیز تشریف آورد و در نهایت این پیش نویس تولید شد&lt;br /&gt;خودم تقریبا راضی هستم, هم رویکرد و سیاست های سازمان نسبت به موضوع رو توش آوردم و هم یک شبهه /شبه؟؟؟ شرح وظایف یا بهتره بگم اصولی که باید در کار میدانی (کار با جامعه محلی) رعایت بشه. در بعضی قسمت ها شبیه یک آیین نامه شده اما اشکالی نداره چون به هرحال استراتژی اگر بخواد کاربردی نوشته بشه و وارد جزییات بشه همینطوری میشه. در ادامه اش هم آموزش هایی رو که لازمه ارایه بشه آوردم, حدود 11 سرفصل شده که به این ترتیب برای یکسال برنامه ریزی میشه&lt;br /&gt;البته اول این پیش نویس هم گفتم برای نهایی کردنش یک گروه - شامل کسایی که در سند توضیح دادم - لازمه تا ضمن اینکه با فعالیت های پروژه ها مطابقتش میدن دایم در حال پایش اون هم باشن حالا باید منتظر فیدبک باشم, و کم کم نهایی و اجراییش کنم&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23291595-114218047622469180?l=samirafarahani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samirafarahani.blogspot.com/feeds/114218047622469180/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=23291595&amp;postID=114218047622469180&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114218047622469180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23291595/posts/default/114218047622469180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samirafarahani.blogspot.com/2006/03/community-development-strategy.html' title='community development strategy'/><author><name>Samira</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09444319601831907639</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23291595.post-114217865206455361</id><published>2006-03-12T20:18:00.000+04:30</published><updated>2006-03-12T21:18:24.093+04:30</updated><title type='text'>نظری که  برای وبلاگ حسام نوشتم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#660000;"&gt;حسام جان من یه سوال برام پیش اومده, میخوام بدون شماهایی که انقدر نگران ریه های تنفسی این شهر هستین و سنگ محیط زیست این مملکت رو به سینه میزنید, فردا که مثلا این بزرگراه روی جنازه همین جنگل احداث شد ازش استفاده نمیکنید. یا پس فردا که راه یکساعته تهران- شمال درست شد ماهی 4 بار نمیرین شمال&lt;br /&gt;من اصلا طرفداری از این جور جنایت ها نمیکنم, اما میخوام بگم که ماها یاد گرفتیم بیشتر از اینکه وارد عمل بشیم تو عالم حپروت جنگ و دعوا کنیم و دل خودمون رو خوش کنیم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#660000;"&gt;تا حالا شده یکی از همین گروه های سبز خودمون مثلا عبور و مرور از یک جاده ای رو که با ساختش مخالف بوده تحریم کنه, یا مثلا محصول فلان شرکتی رو که شاخص های زیست محیطی رو رعایت نکرده استفاده نکنه. یا به دانشگاهی که بخش اعظمی از مراتع بکر مملکت رو بلعیده پا نذاره؟ نشده دیگه. با این وجود من فکر می کنم حالا حالا ها میتونیم سرمون رو با این کارهای نمادین تو دل برو گرم کنیم. بعد ببینیم که چطور اگر امسال 5000 درخت از بین رفت, سال دیگه 10 برابر اون رو از دست خواهیم داد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#660000;"&gt;خوب به هرحال کار نمادین هم لازمه وگرنه با اون عذاب وجدانی که فردا یقه امون رو میگیره چکار کنیم؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#660000;"&gt;من بلد نیستم لینک بدم اما آدرس وبلاگ حسام اینه&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#333300;"&gt;http://www.haniran.persianblog.com/&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/d
